تبليغاتX
بچگیا - مرد برای هضم دل تنگیاش گریه نمیکنه ، قدم میزنه

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج

قالبو عوض کردم ، دیگه داشت مشمئز کننده میشد ... چیزی نمونده به شروع امتحانای خرداد و دوست ندارم به خاطر ِ دلایل مسخره بازم عقب بیفتم و با نمراتِ زننده یه جوری رد کنم امسالو ! مثلا امسال سومم و این نمره ها توی کنکور و این چرت و پرتا تاثیر داره ... خونمون با خونه ی مادر بزرگم اینا چند تا خونه فاصله داره ، دارم نقل مکان میکنم به خونه ی اونا ! وسایلمم میبرم ، اونا دو نفرن و میتونم توی سکوت و آرامش بیشتر به کارام برسم ! درس بخونم ، چیزایی که دوست دارم بنویسم ، کتابایی که دوست دارم بخونم !


هووم ، یه وضعیتِ خسته کننده شده ، چند ساعت انقدر بی حوصله که حالم از خودم بهم میخوره ، چند ساعت انقدر شاد و با انرژی که خسته کننده میشم ! مثه این دیوونه ها !


توی این مدت زیاد حرف های خسته کننده شنیدم ! در واقع همه یه جوری حرفایی که توی دلشون مونده بود و میخواستن بگن رو توی این چند وقته گفتن ! خانواده ، همکلاسی ، دوستان نتی ، صمیمی ، غیر صمیمی و غیره و غیره و غیره ! داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه چیزی رو که خیلی وقته تو دلش سنگینی میکنه رو بگه ، ولی نشد ! گویا هنوز نوبتِ من نشده برای حرف زدن ! یا نمیشه بگم یا انقدر خوب میبرن و میدوزن که اصلا نیازی نیست بگم حرفامو !

اصلا توی این مدت دوست یه واژه ی عجیب و غریب شده برام ! از این اد لیستی که این همه پسر و دختر و بزرگ و کوچیک توش هست و مثلا گلچین شده ی دوستان بود ، شاید چهار یا پنج نفرشون رو بشه دوست دونست !


امروز یه بحثِ جالب با مادرم در مورد تربیت کردنِ بچه داشتم ! مادرم گفت خطایی از یه بچه سر میزنه ، اگر اون بچه توانایی درست کردن اخلاق و رفتارش رو داشته باشه ، وقتی مادرش یدونه بزنه تو گوشش و یه روز باهاش قهر کنه ، اون خیلی زود رفتارش رو تغییر میده و تمام سعیش رو میکنه رفتار و کارهاش اونطور باشه که مادرش دوست داره . چون امیدش به این هست که دوباره مادرش اونو در آغوش میگیره ، در واقع اینکه دوباره دوستی و آغوش مادرش رو داشته باشه ، مهمترین دلگرمیش هست برای تغییر دادنِ خودش !

وقتی اون بچه خطایی کنه ، مادرش اون رو تنبیه کنه و بگه من دیگه باهات قهرم ، اون بچه دیگه به چه امید و دلگرمی ای سعی میکنه خودش رو درست کنه ؟! اون که آغوش مادرش رو از دست داده ، حتی دلگرمی و امید اینکه یه روزی مادرش دوباره در آغوش میگیرتش رو هم از دست داده !

بعد مادرم همین رو با مسئله درس و مدرسه و امتحان تطابق داد ، گفتش یه دانش آموز برای این تمام سعی و تلاشش رو میکنه و درس میخونه ، تا با سواد بشه و علمش بیشتر بشه ، ولی امید و دلگرمیش ، اون کارنامه ی آخر سال هست ! برای اون تلاش میکنه ! اگر بگن شما بیاید درس بخونید و امتحان بدید ، ولی نه نمره ای بهتون داده میشه و نه کارنامه ای تعلق میگیره ، دیگه چه فایده ای داره ؟! دانش آموز میدونه که درس خوندن باعثِ با سواد شدنش میشه ، ولی اون دلگرمی ای که به خاطرش باید تلاش میکرد رو از دست داده !

من با مادرم زیاد بحث میکنم سر مسائل مختلف ، عموما در مورد درس هستن ولی مادرم مواردی رو میگه که اون مثال مربوط به درس رو برام جا بندازه ، ولی من وقتی با چیزای دیگه ای که دوستشون دارم تطابق میدم ، میبینم واقعا چه مثال ها و حرفای جالبی !


هوم ، یه حرفِ قشنگ خوندم در مورد راه های حل مشکلات ! تا یه مشکلی برای ما پیش میاد یا واقعا نمیدونیم باید چیکار کنیم ، نا امید میشیم که چطوری این مشکل حل میشه ، این که خیلی مشکل ِ خاصیه ! ولی خدا توی قرآن یه حرفِ قشنگی زده ، گفته : من برای حل مشکلات حربه هایی دارم که تو نمیشناسی ، راه ها و چاره هایی که تو را حیران خواهد کرد ! واقعا هم همینطوره ! دوستش دارم این حرف رو !


نمیدونم آلبوم ِ جدید احسان خواجه امیری رو گوش دادید که اسمش فصل ِ تازه هست یا نه ، ولی شعر های واقعا بی نظیری داره ! صداشم که حرف نداره ! چهار تا از این آهنگهاش رو بیشتر از بقیه دوست دارم ! هر چهار تا رو مینویسم متنش رو ! اگر دوست داشتید بخونید .

1) نمیدونی
تو چشمات مال من نیستو ، نگات دنبال من نیستو
چشاتو دزدکی دیدم ، تو قهوه ات فال من نیستو
نمیدونی دیگه حالی ، توی احوال من نیستو
نمیدونی ...
تو از من دلخوری اما ، اینا اشکال من نیستو
از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیستو
نه تو نه هیچکس دیگه ، تو استقبال من نیستو
نمیدونی ...
تو قلب تو دیگه جایی ، واسه امثال من نیستو
یه ذره دلخوشی حتی ، توی اقبال من نیستو
بهارش اینجوری باشه ، نه امسال سال من نیستو !


2) گریه
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم ، گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای هضم دل تنگیاش ، گریه نمیکنه قدم میزنه
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم ، نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم ، یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی ، بازم همون تلخی ناب و داره
اگه یکی باشه منو بفهمه ، براش غرورمو بهم میزنه
گریه که سهله ، زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم


3) رفتنی
تو میری با یکی دیگه ، که قدرتو نمیدونه
که رویاتو نمیفهمه ، نگاهتو نمیخونه
به تو عادت کنه شاید ، یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش میتونه رو ، کسی غیر از تو هم واشه
تو رو اصلا نمیشناسه
براش فرقی نداری تو
جواب عشقو چی میدی ، جواب آرزوهاتو
جواب اون که بعد من ، میخواد عاشق بشه با تو
تو میری با یکی دیگه ، که از چشمات نمی ترسه
نمیدونه که این یعنی ، شروع مرگ ما هر سه !


4) خوشبختی
میخواستم بهت بگم چقد پریشونم ، دیدم خودخواهیه ... دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی ، به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه ، که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه ، که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم ؟!
تو میخندی ... چه شیرینه ... گذشتن ... تازه میفهمم !
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه ، دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من ، تو خوشبختی همین بسه برای من  !


شرمنده ام که این پست مربوط به مسائل ِ خسته کننده ی شخصی زندگیم بود ، دستم به نوشتن در مورد ِ چیز خاصی نرفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط آرش  |