تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج

تست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط آرش  | 

سلام


خب ، من هم از اینجا به ورد پرس کوچ میکنم و در بین شما سه چیز گرانبها میگذارم ... وبلاگم ، نظراتش و بازدید کننده هاش :D 

میتونید از این به بعد به وبلاگِ جدید بیاید ! و لطفا اگر منو لینک کردید ، لینکِ وبلاگِ جدید رو جایگزینش کنید

http://bachegia.wordpress.com


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:8  توسط آرش  | 

دارم جدول حل میکنم ... به مردِ زن مرده چی میگن ؟!
بابا بزرگ : یتیم !
مامان بزرگ : ;;)

بابا : خوشبخت !
مامان : :-w

من : ایول خودشه ! =))

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:58  توسط آرش  | 

یه شعر قشنگی شنیده بودم که بنیامین با گیتار خونده بود ، امروز داشتم توی آلبوم " ماندگار " ناصر عبدالهی ( خدا رحمتش کنه ) میگشتم ، دیدم که این شعر برای اونه ! خیلی قشنگه ! دوست دارم بنویسمش ، صداشم که معرکه بود ناصر ... امم ... این آهنگ یه جور نوستالوژیکه برام، دوست دارم بذارمش


منو ببخش که ندیده میگرفتم

التماس ِ اون نگاهِ نگرونو

منو ببخش ، که گرفتم جای دستِ عاشق ِ تو

دستِ عشق ِ دیگرونو

لایق ِ عشق ِ بزرگِ تو نبودم ، خورشید بانو

غافل از معجزه ی تو شد وجودم ، اسیره جادو

منو ببخش ، که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم ، هر جا دلت رو میشکستم

منو ببخش 


* عنوانِ پست شعر ِ تو یه تاکِ سیاوش هست !


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط آرش  | 

سلام


خب مدتی هست که آپ نکردم وبلاگم رو و از طرفِ دوستان تحتِ فشار هستم برای آپ کردن ! توی پستِ قبلیم گفتم که اگر سوژه دارید بدین من هر نیم ساعت یه بار وبلاگو آپ میکنم اصن :D اگرم ندارید که پس ... اهم !

در ابتدای پست لازمه یه چیزی رو بگم که من دلم برای سه نفر به شدت تنگ شده ! مسعود ، مریم و سینا که این سه فرد بسی جیگر هستن و من دوست دارم ببینمشون و امیدوارم منت روی سرمون بذارن و بیان !

میتینگ

دیشب فکر کردم و قضیه ی میتینگ رو از دیدِ فلسفی نگاه کردم و میخوام نتایجی که بهشون رسیدم رو بگم که شما هم استفاده کنید و حال کنید :D من به این نتیجه رسیدم که حضور هر فرد توی یه میتینگ در حدِ یک دونه پشم ارزش و اهمیت داره ! حالا یکی میاد میتینگ و یکی به دلیل اینکه وقت نداره / حال نداره / حوصله نداره / کلاس میذاره و غیره یه بار پا نمیشه بیاد میتینگ !

بعد وقتی ملت هی زنگ میزنن به اون فرد و هی التماس و جونِ مادرت پاشو بیا و خواهش و اینا ! اون طرف رو جو میگیره ! با خودش فکر میکنه حضوره من دیگه اندازه ی یک پشم ارزش نداره ، اندازه ی دو تا پشم ارزش داره :D ! و هی پا نمیشه بره میتینگ به دلایل مختلف که این تعداد پشم های نشون دهنده ارزش حضورش رو افزایش بده ! توجه کنید به این مسئله !


خز شدگی افراطی !

به این نتیجه رسیدم که من به هر چی علاقمند میشم ، در عرض یک روز توسط ملت به خز شدگی ِ مفرط میرسه ! اون از تیکه کلام ِ ای جان ! اون از عنوان مشاور اعظم ! جدیدا هم که گویا ملت به جسی مک کارتنی علاقمند شدن و لاولی شدن و آواتارشون عکس اون رو میذارن و اینا !

یادش بخیر ! اون زمان که ملت فرق *** با *** رو تشخیص نمیدادن ما با جسی چه دورانی داشتیم ! الان دیگه ... هییی ! باید برم عکسا و ویدیو ها و آهنگاش از کامپیوتر و گوشیم پاک کنم ! خز شده خفن ! ( البته این رو بگم که امید جلوتر از همه به این فرد پی برده بود ! اصلا داشتم فکر میکردم همه چیزای خوبو امید کشف میکنه بعد به من میگه من بهش علاقمند میشم ، بعد ملتم علاقمند میشن که خز میشه ! :D )


خیله خب ! فعلا پس !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:22  توسط آرش  | 


روز گرفتن ِ کارت کنکور !

- آرش ! کارتامونو باید بریم از خاوران بگیریم !
من : امم ، صدات نمیاد علی ، چی وران ؟!
- خاوران ! خاوران ! تهه تهرانه !
من : خاک بر سرت کنن ، مردم میرن کارتشون از بهترین نقطه ی تهران میگیرن ، ما باید **** وران :D حالا چطوری باید بریم ؟!
- بابای من میبره !

بالاخره ساعتِ دو پاشدیم رفتیم و بعد از طی کردنی مسیری که دو ساعت طول کشید ، رسیدیم به جای که حدود دو هزار نفر وایساده بودن ! اولِ فامیلی ها رو مشخص کرده بودن ، به هر کدوم یه پنجره ی کوچیک اختصاص داده بودن که باید از اونجا کارتشون رو میگرفتن ، صفِ حروف الف و ت و ج و ح و اینها خبری نبود ، صفِ خ ولی ...
من : واو ! اینتو بخوایم وایسیم که تا فردا طول میکشه !
یه نفر از ملتِ توی صف : بیا ! شانس نداریم که ! وقتِ کارتِ کنکور گرفتنم که میشه میبینی کل ِ مردم ِ تهران حرف اولِ فامیلیشون خ هست !

وایسادم توی صف ، یه چیزی میگم یه ****ی میشوینا ! اصن یه وضعی بود ! ملت میپریدن رو هم ، همه چسبیده بودن به هم ، همه داشتن له میشدن ، همه عرق کرده بودن به طرز ِ فجیعی ، اون وسط دم گرفته بود حسابی از شدتِ عرقا :D انقدر شلوغ بود که ملت یا بیخیال میشدن میومدن بیرون از صف ، یا به واسطه ی هل دادنا از صف پرت میشدن بیرون !

کلی زور زدم و با وجودِ همه ی هل دادنا جلو رسیدم! ملت وحشیانه هل میدادن واقعا !
یه نفر : پسر عجب وضعیه ! من که کمرم خورد شد ! اگه خدا خواست از این صف اومدیم بیرون بریم دو تا لیوان شیر موز بزنیم :D

یه نفر دیگه : باب انقدر هول ندین پاره شدم خب باب !

صدایی از بلند گو پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
- زر نزن بابا عوضی !

دقایقی میگذره و دوباره صدا پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
چند نفر اضافه میشن به جمع ِ فحش دهنده ها : زر نزن بابا اسکل !

چند دقیقه میگذره و باز هم صدا پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
همه ی جمعیت یک صدا میگن : خفه شو دیگه یارو !

و به این صورت میشه که گوینده به حالتِ :D در میاد و بیخیال حرف زدن پشتِ میکروفون میشه و برای پخش ِ کارت ها عازم میشه :D


جمعیت خیلی در هم پیچیده ! یه پیرمردِ داد میزنه : آرمین !؟ بچه ها میشه آرمین رو صدا کنین که بیاد بیرون از صف ؟!
دو نفر با صدای خیلی بلند و با خنده داد میزنن : آرمین ؟! آرمین ؟!

پیرمردِ میگه : آرمین ؟! آرمین ِ خوشحال !
یه پسر ِ برگشت گفت : حاجی خوشحال و نارحتش فرقی نمیکنه حالا بذار پیداش کنیم :D

- باب فامیلیشه ! :D
- اِ آها ! :D

و تمام ِ دوستان لطف میکنن و من رو هل میدن که یه جوری برم جلوی صف و بالاخره بعد از حدود دو ساعت و ربع کارت رو میگیرم و به حالتِ مرگ سوار ماشین دوستم میشم و میایم سمتِ خونه !

روز کنکور !

سوار ماشین میشم و ساعت سه و نیم میرسم دم ِ دانشگاه ! با سیل ِ جمعیت در دانشگاه مواجه میشم ! آهان یادم رفت بگم ، حوزه ی امتحانم افتاده بود میدونِ امام حسین ! دقیقا دو ساعت و ده مین طول کشید تا برسم اونجا !

رفتم گوشیمو دادم به اونجا و یه برگه گرفتم که مشخص بشه کدومه گوشی و اینا ، بعد رفتم توی سالن و توی یکی از کلاس های دانشگاه نشستم !

آقای این صدایِ این یاروئه دهن ِ ما رو سرویس کرد ! یعنی سرویس کردا ! اصن باورتون نمیشه ! میگم چرا همه میگفتن یه صدایی میاد هی زر میزن ، باورم نمیشد :D

بلندگو : دوستانِ عزیز ، کارتهاشون رو به سینه سنجاق کنند !

ملت با شنیدنِ صدای بلندِ طرف که بی مقدمه بود از جاشون میپرن و کارتا رو میزنن سینشون ! بعد از چند دقیقه !

بلندگو : داوطلبین محترم کارتهاشون رو از سینه جدا کنند و ابتدا اثر انگشتون رو بزنن پشت کارت و بعد مجددا سنجاق کنند !

ملت با بی حوصلگی کارتهاشون رو جدا میکنن و اثر انگشت میزنن و دوباره وصل میکنن ! لحظاتی بعد باز صدا شنیده میشه !

بلندگو : داوطلبین عزیز لطفا نشانی کامل پستیشون رو پشتِ کارتهاشون با خودکار آبی درج کنند !

ملت : :-w عجب اسگلیه ها ! خب یه دفعه بگو دیگه ***** ! :D

ملت کارتهاشون رو جدا میکنن ، آدرسشون رو مینویسن ولی دیگه نمیچسبونن به سینشون مبادا مشکل ِ دیگه ای هم وجود داشته باشه که مسئولِ جلسه میگه وصل کنید دیگه مشکلی نیست ! بعد از چند لحظه دوباره صدا شنیده میشه :

- داوطبانِ گرامی لطفا از بردنِ تلفن همراه در جلسه خودداری کنید و موبایل هاتون رو به مسئولین تحویل بدید !

این پیام رو چندین بار تکرار میکنه و بیخیال میشه ! یه مقدار ملت با هم حرف میزنین و بیکار میشینن که دوباره صدا شنیده میشه :

- مسئولین ِ جلسه دفترچه ها رو کنار داوطلبین بگذارند ...

مسئولای جلسه دفترچه ها رو کنار صندلی ها روی زمین میذارن ! که باز هم صدا از بلندگو پخش میشه :

- داوطلبین ِ عزیزی که دین ِ آنها بغیر از دین ِ اسلام و زبانِ خارجه ی آنها بغیر از انگلیسی میباشند توجه کنند که دفترچه هایی که دینی و بینش آنها متعلق به دین مربوطه است و زبان خارجه ی عمومی زبانِ مربوطه است دریافت کنند .

این پیام رو هم چند بار تکرار میکنه ! دیگه حالِ ملت رسما از این صدا بهم خورده ! یعنی اگر طرف اونجا بود ملت بیخیال کنکور میگرفتن ******* :D

ملت حوصلشون سر رفته که باز صدا شنیده میشه :

- داوطلبین گرامی ، جهتِ سلامتی خود و خانواده های خود صلوات بفرستید !

ملت : الهم صل علی محمد و آلِ محمد

- داوطلبین گرامی ، برای روح ِ بلند شهدای گرامی صلواتی بفرستید .

ملت : الهم صل علی محمد و آلِ محمد

- داوطلبین گرامی ، برای سلامتی رهبر معظم انقلاب صلواتی بفرستید .

ملت : :))

- داوطلبین گرامی ، برای سلامتی رهبر معظم انقلاب صلواتی بفرستید .

ملت : :))))

بالاخره مسئولای حوزه صلوات میفرستن که این یارو بیخیال شه ! ولی هیچکسی در این مورد صلواتی نفرستاد

لحظاتی بعد :

- داوطلبان گرامی دفترچه ها را برداشته ، نام ، نام خانوادگی و شماره ی صندلی خود را روی آن نوشته و پاسخ دهید !

یک ربع از شروع ِ امتحان میگذره !

من : ببخشید ! من میخوام برم دستشویی !
- تازه شروع شده جلسه که !
من : باب انقدر صدای این یارو رو شنیدیم دل پیچه گرفتم ! :D
- خیله خب ، بیا اینجا و همون نزدیکی ها دستشویی بود که رفتیم و اجابت شد و فکر نمیکنم درونِ دستشویی دیگه نیاز به توضیح داشته باشه ! اگر برای کسی هم سوالی پیش اومد میتونه کامنت بذاره تا همونجا بررسی بشه :D

اومدیم نشستم ، جواب دادم ، بعد از دو ساعت خسته شدم !
من : میتونم بدم پاسخنامه رو ؟!
- هنوز خیلی وقت مونده ها !
من : نه دیگه حسش نیست !
- مگه شما نمیخوای قبول شی ؟!
من : نه باب ! آزمایشی اومدم بدم بخندیم :D
- آهان ! مشکلی نداره ! پاشو !

کلا این کنکور بسی مایه ی خستگی شد ! البته نه خودِ کنکور ! اگر مسیر نزدیک بود و اگر صدای این مردک شنیده نمیشد خیلی دلپذیر میبود !

آهان ! راستی وقتی از سالن اومدیم بیرون ، یه سالن ِ مجزا برای دستشویی داشت ! وقتی وارد میشدی ، یه سالن ِ خیلی بزرگ روبروت بود ، بعد پله میخورد میرفت پایین ، اونجام یه سالن ِ خیلی بزرگ بود ، بعد سمتِ راستش دستشویی ها بودن ! پسر خیلی خفن بود ! هم خیلی بزرگ بود ، هم روشن و هم یه نفر هم اونجا وجود نداشت ! یه جای فوق العاده مناسب بود برای ... هوم کلا میگم :D


میخوام به عنوانِ حسن ِ ختام ِ پستم یه شعر بنویسم از جلال برجیس قهفرخی ! قشنگه !
بخت اگر یار شود ، باز به چنگ آورمش

با نوای نی و تار و دف و چنگ آورمش

آنکه دوش از بر من رفت به صد قهر و عتاب

ناید امروز گر صلح ، به جنگ آورمش

او در این رنگ که نیرنگ کند آمدنش

من در این فکر که در بر به چه رنگ آورمش

رفت اگر نام ز کف ، باز سلامت سر نیرنگ

نام را باز به دست از ره ننگ آورمش

آوخ این عمر گران شد ز کف ارزان برجیس

نیست ممکن ، که دگر بار ، به چنگ آورمش

و آنچه باقیست گذر میکند اینک به شتاب

با چه نیرنگ ، رفیقان! به درنگ آورمش

پ.ن : دوستانی که میگن آپ نمیکنی و این حرفا ! آقا من پایه ام برای نوشتن ! سوژه دارید بدید بگید من پست بزنم همینطوری هی :D

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:53  توسط آرش  | 

سلام


هوس کرده بودم بنویسم ، یه دفعه یاد این بازی افتادم که دلیلی شد برای نوشتن ِ من ! از آرمینا ، سهراب ، سعید و متین ممنونم که منو به این بازی دعوت کردن

عسل ، پریِ ناز ِ کوچولو ، کی دلش میاد ، تولد ، خنده غلتان ، عصبانیت ، غیرت ، حسودی ، جسی ، ژنرال جومونگ ، خیانت ، عمل قلب ، شورش ، کشتار ، نوستالژی ، انتظار ، لبِ پاییز ، پیشی ، جوجو ، سوشیانس ، علی شریعتی ، زیاده روی ، کم کاری ، تیر و کمان ، کارنامه ، قطعی موبایل ، چقدر سخته ، تباهی ، تُنگ دنیا ، عاشقی ، اکباتان ، سردرگمی های بچگانه ، اوج رویا ، لیاقت ، اعتماد ، مدل مو ، اینترنت ، مهمونی ، تابستون کوتاهه ، حرفای شیرین ، حماقت ، وفاداری ، تبریک تولد ، قلب مهربون ، بچگی ، شیطنت ، پرسی !


منم امم ، بذارید فک کنم بینم ... منم سورنا ، کیانا ، علی و فرگل رو دعوت میکنم بنویسن !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط آرش  | 

تعداد کارت های شناسایی بینهایت ، افراد دوست داشتني براي گذاردن بسيار و خاطرات عيد با سه نفر دوست داشتني تر ! داوش تولدت مباورک !

امروز روز خوبي هست ! تولد يکي از دوستان ... ام ترجيح ميدم به جاي دوست بگم مهره ! آره امروز تولد يکي از مهمترين مهره هاي زندگيم هست !
فک کنم بد نباشه همين جا بگم ، در مورد اين مهره ها ! هر مهره اي توي زندگي من يه درجه اي داره ، يه درجه اي که متغيره ! پايين ترين درجه سرباز صفره ، مياد ميشه سرباز ، سرجوخه ، گروهبان ، استوار ، ستوان يار ، ترفيع ميگيره بازم ، ميشه ستوان ، سروان ، سرگرد ، با گذشت زمان و بهبود روابط همچنان ترفيع ميگيره درجش ، مياد ميشه سرهنگ ، سرتيپ ، سرلشگر ، سپهبد و بالاترين مقامش هم ارتشبده ! البته اگر دختر هم توي زندگي يه فرد وجود داشته باشه که حائز اهميت باشه ، درجه ي فرماندهي کل قوا هم اضافه ميشه !

سورنا هم زماني که باهاش آشنا شدم همون سرباز صفر بود و الان ترفيع هاي زيادي گرفته و تقدير هاي زيادي ازش شده و به مقام ارتشبدي رسيده و يکي از مهمترين مهره هاست ! اميدوارم در کنارم باشه ، سالم و سلامت ، سايه ي پدر و مادرشم بالاي سرش باشه و به هر چيزي که ميخواد برسه و تو زندگيش موفق باشه  !  تولدت مبارک داوش ِ بزرگِ من !

ياد باد اين روزگاران ياد باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:1  توسط آرش  | 

سلام

خب عزیزانِ سال سومی دبیرستان امسال امتحان نهایی دارن ، که خودشونم میدونن امتحاناتی بس مسخره و سخت و مشمئز کنندست ! تصمیم گرفتم یه آپ در این زمینه داشته باشم همینطوری !


قبلش از همه دوستان و هم کلاسی ها و آشنایان و فامیل که تولدم رو تبریک گفتن صمیمانه سپاسگذاری میکنم ! لطف کردین ! از دوستانی هم که نگفتن هم تشکر میکنم !


رای ما !

موردی که در پایین میگم ربطی به رای من نخواهد داشت ! بالاخره هر کسی شخصی رو برای رای دادن در نظر داریم ! من انتخابم میر حسین موسوی هست !

میتونید برای اطلاع پیدا کردن از این کاندیدای محترم به سایت ایشون مراجعه کنید . میر حسین موسوی


انتخاباتِ بی ارزش !

هر کسی حوصلش سر میره ، میپره کاندید ریاست جمهوری میشه ، که امسال چندین هزار نفر ثبت نام کردن ! بعد اونایی که باید تایید کنن ، به ریش ِ همشون میخندن ، همه رو رد صلاحیت میکنن ، فقط اون چهار تایی که مد نظر ِ خودشون بود از اول رو میارن رو کار ! بعد اونا میرن کلی فکر میکنن یه سری چرت و پرت مینویسن رو برگه میان میخونن تو تلویزیون که مردم برن بهشون رای بدن !

کلی هم تو دلشون به این ملتِ احمق میخندن ، که آره برای ملت و ایناتون بیاین رای بدید که ما بریم تو کاخ بشینیم ، بخوریم بخوابیم ، امر کنیم ، کشورای خارجی رو بگردیم ، معروف تر بشیم ! و هیچ کاری برای شما نکنیم !

همه اولش کلی شعار میدن ، وقتی که انتخاب میشن ، اگه شما یکی از فیلم های تبلیغاتی که اینا توش برنامه کارشون رو گفتن رو بهشون نشون بدید ، در جا ترور میشید !

هیچ سودی که برای ما نداره رئیس جمهور ، ضررشم به ما میزنه که به خاطر این انتخابات مزخرف باید امتحانامون فشرده بشن و برای همچین درسای سختی دو روز وقت بذارن به زور !

البته در این بین ، میر حسین موسوی هم حضور داره که علاقه ای به در سریر قدرت بودن نداره و فقط و فقط به خاطر مملکتش به این سمت اومده و کاندید شده .


اگزمپل !

با یکی از دوستان داشتیم زبان میخوندم ، بعد گفتم بیا از من بپرس ، برای اینکه یه سری لغت ها هم یادم بیاد ، گفتم مثال بزنه !

- Excited ؟

من : هووم ! نمیدونم !

- یه بچه ای که برای اولین بار میخواد بره مدرسه چیه ؟!

من : وحشیه ؟! خوشحاله ؟!

- نه ، اون بچه چی داره ؟!

من : کتاب داره ؟! شعور داره ؟! پول داره ؟! یه مامانِ جیگر داره ؟! :D

- نه بابا شوت ! ببین ، یه بچه که به دنیا میاد باباش چیکار میکنه ؟!

من : بالا پایین میپره ؟! تو سرش میزنه ؟! میره چند کیلو شیرینی میخره ؟!

- احمقی دیگه ! ببین ، یه جوون برای اولین بار که میخواد بره تو انتخابات رای بده چی داره ؟!

من : شناسنامه ؟! رای ؟! برگه ؟!

- خاک بر سرت کنن ! هیجان دیگه !

من : نه علی یه دیقه وایسا ! الان تو میخوای بری رای بدی هیجان داری ؟! نه جونِ مادرت تو میخوای بره یه اسم رو یه برگه بنویسی خیلی هیجان داری ؟! نه وایسا یه دیقه :D


دایی احمد !!

آقا آدم این روزا یه آهنگایی میشنوه و یه خواننده هایی میبینه که نمیدونه چی بگه ، راس میگن هر کی از ننه بابش قهر میکنه میره خواننده میشه . البته این روزا هر کی میبینه صد تومن پول پس انداز کرده به فکر خوندن و کلیپ ساختن میفته ! یارو ده ساله داره میخونه ، چه خواننده ی توپی هم هست ، تا حالا کلیپ نداده !

این هنوز نیومده فرق شعر و ... شعر رو تشخیص نمیده ، میره کلیپ درست میکنه ! اونم چه کلیپی !

امروز تو ماهواره یه کلیپ پخش کرد که من از گفتن احساساتم در موردش عاجزم ! یارو هفتاد سالشه ، محض رضای خدا یه تار مو پس ِ کلش نداره ، دست یه دختره 18 ساله رو گرفته ، جلوی یه خرابه وایساده داره میخونه : ای وای دایی احمد ، دلم تنگه ، صبرم سر اومد ، پس چرا این دختره نیومد !


خب به چیزه دایی احمد که دختره نیومد ! به دایی احمد اصن چه ربطی داره ! اصن کدوم گوسفندی میتونه همچین آهنگی رو گوش بده ؟! این چیزا رو آدم میبینه میخواد هر چی از دهنش در میاد به خاندانِ اون فرد بگه !


شرمسارم !

امروز داشتم تو یکی از کتابا رو نگاه میکردم ، یه چیزی دیدم در مورد خدا و اینکه وقتی کسی کار اشتباهی میکنه و از خدا طلب بخشش میکنه خدا میبخشتش ! یه آیه هم هست :

یا ملائکتی قد استحییتُ من عَبدی و لَیسَ لَهُ غَیری فقد غفرتُ لهُ

ای فرشتگانم ، من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من پناهی ندارد ، پس آمرزیدمش !

تو توضیحاتش نوشته که خدا شرمنده میشه از اینکه بندش یه گناه و اشتباهی مرتکب میشه و عذرخواهی میکنه و خدا نبخشتش !


چیز دیگه ای مد نظر نیست ! تا پست بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ میسپارم ، خدا یار و نگهدارتون ! :D




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:35  توسط آرش  | 

یکی از معدود افرادی هست که من به هیچ وجه روز ِ تولدش یادم نمیره ! شاید به خاطر اینه که ده روز قبل از من تولدش هست و من اردیبهشتی ها رو فراموش نمیکنم

بیستم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و هشت ، خدا این موجود رو جایگزین موجودی دیگه کرد ! یعنی دقیقا بیست سال پیش ، و من الان بعد از بیست سال ، دارم سالگرد تولدش رو بهش تبریک میگم

امیدوارم در کنار دوستان و خانواده سال های خوب و خوشی رو بگذرونه و ما هم هر سال به همین صورت یا ارزشی تر یا بهتر بهش تبریک بگیم تولدش رو ، ضمنا کمیل صاحب یه ارتش وحشی هم هست که میتونید اونجا مستقیما بهش تبریک بگید تولدش رو !

 

کمیل ... تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط آرش 

سلام

هوم دوست دارم با یه مطلبِ تکراری پستمو شروع کنم !

اُشو که بسیار جیگر و دوست داشتنیه میگه :
زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی از دست میدهی ؟!
با دستهای تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم ،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،
و فرصت به پایان خواهد رسید
آری ، هر لحظه غنیمتی است !

هوم ، خیلی دوست دارم اینو ! خیلی وقتا زندگی رو سخت میگیرم / میگیریم ! دوست دارم خطر کنم و وارد بازی شم ! واقعا چیزی نیست که از دست بدم ! در واقع به اینکه فرصت کوتاه دادن بهم بی توجه شدم ! همش پیش خودم میگم که حالا حداقل چهل سال جا داریم برای زندگی ، آینده رو یه کاریش میکنم ! و وقتی میبینم کسی که تفاوت سنی ای با من نداره یا کوچیکتره خیلی راحت از بین میره ، بهم تلنگر میخوره که توی هر چیزی میخوای امید داشته باش ، ولی توی این یه مسئله اصلا !

اُشو قشنگ میگه که زندگی را به تمامی زندگی کن ، در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی ... هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویا واپسین لحظه است ، و کسی چه میداند ، شاید آخرین لحظه باشد !


سوسانو !
معلم فیزیک : تا حالا این افرادی که تو انقلاب شیش تا سی دی مورد دار میفروشن هزار تومن رو دیدین ؟!
- آقا میخوای ؟! سی دی جومونگ و سوسانو اومده !
- آقا اگه یه کم صبر کنی هفته دیگه تسو و سوسانو هم میاد !
- :))))


OB
من عاشق ِ این معلم هندسه ام ، یعنی عاشق ِ معلم فیزیک ، هندسه و جبر هستم ! میبینمشون شکل قلب میشم ! همین معلم هندسمون با اینکه بد اخلاق ِ ولی شدیدا جیگر و دوست داشتنیه ، شدید !
معلم : خب این مثلث BAD هست !
یکی از دانش آموزا از یکی دیگه پرسید : هی ، پاره خط  OB کدومه ؟!
معلم : :-w اُبی تویی ! الاغ اینجا اُبی داریم آخه ؟! پاشو برو گمشو بیرون
- :))))


قانون هنری !
معلم فیزیک : قانون ویلیام هنری بیان میکند انحلال پذیری گازها با فشار نسبت مستقیم دارد ، خب از اونجایی که این بحث ...
حامد : هیچ فایده ای واسه ی ما نداره بیخیالش میشیم :D
معلم : :-w از اونجایی که این بحث خیلی مهم هست میریم سوال حل کنیم در موردش


آقای عزیز !
زنگ شیمی !
X : آقا این سوال چطوری میشه ؟
معلم : ببینید آقای توحید بهاری گلی عزیز ! این به این صورت میشه ...
Y: آقا من یه سوالو قاطی کردم !
معلم : ای بابا !
Y: اه ؟! اون که میپرسه ، آقای توحید بهاری عزیز ، اسم و فامیلشم کامل میگی ، من که میپرسم ای بابا ؟! حالا یه بار موهامو درست نکردمو تیپ نزدما
- :)))))


قدرتِ خدا !
زنگِ مبانی کامپیوتر ، معلم : بیست به علاوه 4 منهای 5 میشه 20 !
یه نفر : ها ؟! نوزده میشه که !
یه نفر دیگه : اِ آقا چطوری میشه 20 ؟!
یه نفر دیگه : باب بوقیا گیر ندید ، قدرتِ خداس دیگه
معلم : :D


هندسه فضایی !
معلم هندسه : ای بابا ! شما هیچی نمیفهمید ! من برم اول راهنمایی درس بدم راحت ترم تا سوم ریاضی !
یکی از بچه ها : آقا اون شکل فضاییه چطوری میشه ؟!
معلم : بیا ! هندسه شدی 16 ولی اندازه 5 حالیت نمیشه !
یکی دیگه : آقا این تازه هندسه فضاییش خوب بوده که اینطوریه :D


فرکانس !
معلم فیزیک : اگه من توی هر ثانیه 50 بار بتونم مسیر داخل کلاس رو طی کنم ، فرکانسم میشه پنجاه هرتز ! پر یو د دقیقا عکس فرکانس هست ! یعنی پر یو دش میشه میشه یک پنجاهم ! حالا اگه من یه مسیر رو بتونم 30 بار طی کنم چی میشه ؟!
- پر یو د میشی آقا ! :D


پیرزن !
معلم جبر : آقا درست بشین ! این چه وضعه نشستن سره کلاسه که دراز کشیدی رو میز ؟
من : آقا اینطوری عادت کردیم !
معلم : خب عادتِ بدیه ! اون لباستم از دوره گردنت باز کن ، مگه اومدی کوه ، زشته خب !
من : آقا زشت که پیرزنه !
معلم : بله زشت پیرزنه ولی لخت روی دوچرخه ، اینجا کلاسه
- :)))))


نوازشت کنم !

معلم ادبیات داره یه شعر رو معنی میکنه : تو کجایی که پاهایت را ...
سورنا : بمالم !
من : بخورم !
معلم : :-w  که پاهایت را نوازش کنم و شبها ...
من : تو را آره و اینا ! :d
معلم : جایت را بگسترانم ...
سورنا : ای جون !
معلم : خدایِ من کجایی که ...
من :  اوه اوه بچه ها این شعره در موردِ خدا بود ! :d
سورنا : اوه اوه ! استغفرالله !
من : خدایا توبه ! :D


ضرایب یا ظرایب ؟!
معلم حسابان : ببینید ظرایبِ صفر میشه مجموعشون !
من : مصطفی مگه با ض نیست ظرایب ؟!
مصطفی : چرا !
معلم : این مجموع ظرایب برای ریاضی یک هست !
من : ولی به نظرم من این ضرایب برای ادبیات یکه ها آقا !
- :)))))



پیام !
سر زنگ هندسه یکی از بچه ها یه چرتی گفت ، معلم ناراحت شد ! گفت درس نمیده ، بعد ما سر فرشید که چرت گفته بود دعوامون شد ، معلم گفت از همتون نمره کم میکنم !
بعد این فرشید بلند شد رفت پیش معلم اعتراف کرد که اون چرت گفته بود ، یکی از بچه ها گفت : آقا صورتشو شطرنجی کنید ، فرشید خیلی کارت زشت بود ، حالا چه پیامی برای همسن و سالای خودت داری ؟!
ملت : :)))))

 

دود ! داغ !

سورنا چایی برداشت آورد بخوریم ، خورد به در اتاق و نصفِ چاییش ریخت تو قندون ! ( نمیخوام بگم دست و پا چلفتیه ها ! اصلا !! )

من یکی از چاییا رو برداشتم که بخورم : آخ ! آی ! داغه !

سورنا : خب مگه نمیبینی داره دود میکنه ؟! 

- :)))))


موج های لذت بخش !

معلم فیزیک : توی جهنم یه دانشگاه ترمودینامیک میخوام تاسیس کنم ، شهریش هم روزی یه قالب یخ !

یکی از بچه ها : بعد اونجا مختلطه دیگه آقا ؟!

معلم : چه فرقی میکنه برای شما ؟! اونجا چون چیزتون برداشته میشه دیگه فرقی نمیکنه !

سورنا : اِ ! پس حوری و اینا به چه درد میخوره آقا ؟! چیکارشون کنیم پس ؟!

معلم : اونجا به صورت موج لذت میبرن همه ! یعنی به هم دیگه موج میفرستن ! یعنی مثلا من به چشمای آقای خلج نگاه میکنم و موج میفرستم و لذت میبرم !

سورنا : آقا چشاش به مامانش رفته !

من : :-w

ملت : :))))

من : امم ، سورنا چیزه ، من میتونم از امروز به ملت موج بفرستم تو مدرسه ؟! :D

سورنا : -w


چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم ! ممنون از دوستانی که نوستالژی های من و سورنا رو خوندن و اینجا و توی مسنجر و پشتِ تلفن و غیره نظراتشونو گفتن

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:49  توسط آرش  | 

ممنون از سارا که این بازی رو راه انداخت و ممنون از علیرضا که من رو دعوت کرد ! از اونجایی که نوشتن این پست نیاز به وقت و حوصله داشت ، با تاخیر میفرستمش !

 

به نقل از ویکی پدیا ، نوستالژی یعنی :

اصطلاح جذاب نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شده‌است : nostos که به معنی بازگشت به خانه‌است و algia که معنی «درد» می‌دهد. واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد ، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه است ، تعریف کرده‌است. نوستالژی nostalgia را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته ، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه

این بازی به این صورت هست که هر کسی که دعوت میشه ، حداقل ! پنج چیزی که براش نوستالژی دارن رو مینویسه ! و در نهایت از پنج نفر دعوت میکنه که اونها هم تو این بازی شرکت کنن

 

* نوستالژی یعنی استخر بادی وسط حیاط ، یعنی آب بازی با دختر خاله ها !

* نوستالژی یعنی دوچرخه سواری با چشمِ بسته ، یعنی رگه های سرخ رنگ خون ، یعنی نگاه کردن توی آینه !

* نوستالژی یعنی اول راهنمایی ، یعنی شروع کارهای بد ، یعنی شکسته شدنِ قداست !

* نوستالژی یعنی اولین میتینگِ جادوگران !

* نوستالژی یعنی امید ، یعنی اولین دوستِ صمیمی ، یعنی ساعت ها صحبت کردن با تلفن !

* نوستالژی یعنی آهنگِ پارمیدا ... یعنی آهنگِ کی دلش میاد ... یعنی آهنگِ خواب ناز !

* نوستالژی یعنی فروغ فرخ زاد : اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ... ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم ... دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار ... من با خیال او دلِ خود شاد میکنم

* نوستالژی یعنی مامان بزرگم ... یعنی بابا بزرگم ... یعنی عشق !

* نوستالژی یعنی کادوی تولدِ سورنا (ز)

* نوستالژی یعنی نذریِ ساعتِ ۴ صبح شب قدر ، یعنی زیارت عاشورا خوندن و چت کردن ... یعنی سحری خوردن پای کامپیوتر !

* نوستالژی یعنی قدم زدن زیر بارون برای هضم دل تنگیا ... یعنی ساعت ۳ نصفه شب پارک رفتن برای تبعیت از احساساتِ بچگیا !

* نوستالژی یعنی ضرب المثلای سروش کودکان !

* نوستالژی یعنی آشنا شدن با سورنا (خ) ، یعنی شریک شدن تو غم و شادی هم ، یعنی روزای طلایی !

* نوستالژی یعنی زیر و رو کردنِ باغچه برای پیدا کردن گیاهِ سه شاخه ی برآورده کننده آرزو ها

* نوستالژی یعنی کلیسای جدید ... یعنی اردوی مشهد ... یعنی میتینگ تنگه واشی ... یعنی تکه کلام مسخره ی لوس ِ بی مزه ... یعنی ماه رمضون ... یعنی آشنا شدن با علیرضا (چ) ... نوستالژی یعنی پرسی ویزلی !

در نهایت از سورنا ... کیانا ... آرمینا ... سهراب و فربد دعوت میکنم که توی این بازی شرکت کنند و بنویسند !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:11  توسط آرش  | 

قالبو عوض کردم ، دیگه داشت مشمئز کننده میشد ... چیزی نمونده به شروع امتحانای خرداد و دوست ندارم به خاطر ِ دلایل مسخره بازم عقب بیفتم و با نمراتِ زننده یه جوری رد کنم امسالو ! مثلا امسال سومم و این نمره ها توی کنکور و این چرت و پرتا تاثیر داره ... خونمون با خونه ی مادر بزرگم اینا چند تا خونه فاصله داره ، دارم نقل مکان میکنم به خونه ی اونا ! وسایلمم میبرم ، اونا دو نفرن و میتونم توی سکوت و آرامش بیشتر به کارام برسم ! درس بخونم ، چیزایی که دوست دارم بنویسم ، کتابایی که دوست دارم بخونم !


هووم ، یه وضعیتِ خسته کننده شده ، چند ساعت انقدر بی حوصله که حالم از خودم بهم میخوره ، چند ساعت انقدر شاد و با انرژی که خسته کننده میشم ! مثه این دیوونه ها !


توی این مدت زیاد حرف های خسته کننده شنیدم ! در واقع همه یه جوری حرفایی که توی دلشون مونده بود و میخواستن بگن رو توی این چند وقته گفتن ! خانواده ، همکلاسی ، دوستان نتی ، صمیمی ، غیر صمیمی و غیره و غیره و غیره ! داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه چیزی رو که خیلی وقته تو دلش سنگینی میکنه رو بگه ، ولی نشد ! گویا هنوز نوبتِ من نشده برای حرف زدن ! یا نمیشه بگم یا انقدر خوب میبرن و میدوزن که اصلا نیازی نیست بگم حرفامو !

اصلا توی این مدت دوست یه واژه ی عجیب و غریب شده برام ! از این اد لیستی که این همه پسر و دختر و بزرگ و کوچیک توش هست و مثلا گلچین شده ی دوستان بود ، شاید چهار یا پنج نفرشون رو بشه دوست دونست !


امروز یه بحثِ جالب با مادرم در مورد تربیت کردنِ بچه داشتم ! مادرم گفت خطایی از یه بچه سر میزنه ، اگر اون بچه توانایی درست کردن اخلاق و رفتارش رو داشته باشه ، وقتی مادرش یدونه بزنه تو گوشش و یه روز باهاش قهر کنه ، اون خیلی زود رفتارش رو تغییر میده و تمام سعیش رو میکنه رفتار و کارهاش اونطور باشه که مادرش دوست داره . چون امیدش به این هست که دوباره مادرش اونو در آغوش میگیره ، در واقع اینکه دوباره دوستی و آغوش مادرش رو داشته باشه ، مهمترین دلگرمیش هست برای تغییر دادنِ خودش !

وقتی اون بچه خطایی کنه ، مادرش اون رو تنبیه کنه و بگه من دیگه باهات قهرم ، اون بچه دیگه به چه امید و دلگرمی ای سعی میکنه خودش رو درست کنه ؟! اون که آغوش مادرش رو از دست داده ، حتی دلگرمی و امید اینکه یه روزی مادرش دوباره در آغوش میگیرتش رو هم از دست داده !

بعد مادرم همین رو با مسئله درس و مدرسه و امتحان تطابق داد ، گفتش یه دانش آموز برای این تمام سعی و تلاشش رو میکنه و درس میخونه ، تا با سواد بشه و علمش بیشتر بشه ، ولی امید و دلگرمیش ، اون کارنامه ی آخر سال هست ! برای اون تلاش میکنه ! اگر بگن شما بیاید درس بخونید و امتحان بدید ، ولی نه نمره ای بهتون داده میشه و نه کارنامه ای تعلق میگیره ، دیگه چه فایده ای داره ؟! دانش آموز میدونه که درس خوندن باعثِ با سواد شدنش میشه ، ولی اون دلگرمی ای که به خاطرش باید تلاش میکرد رو از دست داده !

من با مادرم زیاد بحث میکنم سر مسائل مختلف ، عموما در مورد درس هستن ولی مادرم مواردی رو میگه که اون مثال مربوط به درس رو برام جا بندازه ، ولی من وقتی با چیزای دیگه ای که دوستشون دارم تطابق میدم ، میبینم واقعا چه مثال ها و حرفای جالبی !


هوم ، یه حرفِ قشنگ خوندم در مورد راه های حل مشکلات ! تا یه مشکلی برای ما پیش میاد یا واقعا نمیدونیم باید چیکار کنیم ، نا امید میشیم که چطوری این مشکل حل میشه ، این که خیلی مشکل ِ خاصیه ! ولی خدا توی قرآن یه حرفِ قشنگی زده ، گفته : من برای حل مشکلات حربه هایی دارم که تو نمیشناسی ، راه ها و چاره هایی که تو را حیران خواهد کرد ! واقعا هم همینطوره ! دوستش دارم این حرف رو !


نمیدونم آلبوم ِ جدید احسان خواجه امیری رو گوش دادید که اسمش فصل ِ تازه هست یا نه ، ولی شعر های واقعا بی نظیری داره ! صداشم که حرف نداره ! چهار تا از این آهنگهاش رو بیشتر از بقیه دوست دارم ! هر چهار تا رو مینویسم متنش رو ! اگر دوست داشتید بخونید .

1) نمیدونی
تو چشمات مال من نیستو ، نگات دنبال من نیستو
چشاتو دزدکی دیدم ، تو قهوه ات فال من نیستو
نمیدونی دیگه حالی ، توی احوال من نیستو
نمیدونی ...
تو از من دلخوری اما ، اینا اشکال من نیستو
از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیستو
نه تو نه هیچکس دیگه ، تو استقبال من نیستو
نمیدونی ...
تو قلب تو دیگه جایی ، واسه امثال من نیستو
یه ذره دلخوشی حتی ، توی اقبال من نیستو
بهارش اینجوری باشه ، نه امسال سال من نیستو !


2) گریه
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم ، گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای هضم دل تنگیاش ، گریه نمیکنه قدم میزنه
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم ، نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم ، یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی ، بازم همون تلخی ناب و داره
اگه یکی باشه منو بفهمه ، براش غرورمو بهم میزنه
گریه که سهله ، زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم


3) رفتنی
تو میری با یکی دیگه ، که قدرتو نمیدونه
که رویاتو نمیفهمه ، نگاهتو نمیخونه
به تو عادت کنه شاید ، یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش میتونه رو ، کسی غیر از تو هم واشه
تو رو اصلا نمیشناسه
براش فرقی نداری تو
جواب عشقو چی میدی ، جواب آرزوهاتو
جواب اون که بعد من ، میخواد عاشق بشه با تو
تو میری با یکی دیگه ، که از چشمات نمی ترسه
نمیدونه که این یعنی ، شروع مرگ ما هر سه !


4) خوشبختی
میخواستم بهت بگم چقد پریشونم ، دیدم خودخواهیه ... دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی ، به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه ، که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه ، که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم ؟!
تو میخندی ... چه شیرینه ... گذشتن ... تازه میفهمم !
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه ، دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من ، تو خوشبختی همین بسه برای من  !


شرمنده ام که این پست مربوط به مسائل ِ خسته کننده ی شخصی زندگیم بود ، دستم به نوشتن در مورد ِ چیز خاصی نرفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط آرش  | 

سلام

امیدوارم خوش گذشته باشه این تعطیلات عید و اینا بهتون ! فکر میکنم این یه ماه و نیم رو باید حسابی خودمونو جمع و جور کنیم و بچسبیم به درس که با نمره های خوب خرداد قبول شیم و تابستون فقط به فکر تفریح باشیم ! البته در کنار درس خوندن برای کنکور :D

به عنوانِ بهترین پستِ سالِ 87 هم ، من این پست ترین ها رو انتخاب میکنم ! چون واقعا چیزهایی رو که دوست داشتم توی سالِ 87 توش نوشتم و مسلما در آینده برام خاطره انگیز خواهد بود ! یه توضیح ِ کوتاهم در مورد ِ اون پست بدم و اینکه ترین های سالِ 87 از نظر ِ من بودند مواردی که توی اون پست بود ! ترین های من اینا بودن ، دیگران رو نمیدونم


غده ی شش پوندی !!

میگن آدم برای اینکه قدر ِ زندگی ِ فعلی خودش رو بدونه باید به پایین دست هاش نگاه کنه ! به کسی که صبح تا شب توی سرما و گرما و برف و بارون توی دود و دم ِ ماشینا چهار تا دسته گل میگیره دستش تا بفروشه و فقط بتونه یه لقمه نون برای خودش بخره ، نه کسی که توی پول غرق شده و نمیدونه چیکار کنه !

به نظر ِ من آدم برای اینکه قدر ِ زندگیش رو بدونه باید به پایین تر از خودش نگاه کنه و برای اینکه بتونه پیشرفت کنه باید بالا دستش رو مدِ نظر قرار بده !

دیروز توی اخبار میگفت که یه مردِ هندی ، یه غده کوچیک رو لپش در میاره و به خاطر اینکه پول نداشته عمل کنه نمیره پیش ِ دکتر ، میگذره و میگذره تا اینکه پولش رو جمع کنه و بره برای عمل ، اون غده ی کوچیک که مثل ِ یه خال بوده ، توی اون مدت اندازه ی نصف ِ سرش شده بود ، با وزنی معادل شش پوند !فقر یعنی این !


شاهزاده جومونگ !

آقا این اظهار نظر ِ بیخود خیلی روی اعصابه ! چقدر بده که کسی زمانی که ازش خواسته نشده در موردِ چیزی که بهش مربوط نیست نظر بده !

تو فیلم ایکس رو نگاه میکنی و خیلی دوستش داری ، منم این احساس رو در مورد فیلم ِ ایگرگ دارم ! هر کسی علایقی داره برای خودش که با اطرافیانش یکسان نیست ! لازم نیست چون تو فیلم ِ ایکس رو دوست داری بیای در مورد ِ ایگرگ نظر بدی که چقدر بده و اه و اوه و وای و اوی ! منم اصلا از فیلم ِ ایکس خوشم نمیاد ، ولی چون به من مربوط نیست نظری نمیدم !

اگر میخوای به علایق ِ خودت توهین نشه ، به علایق ِ دیگران توهین نکن و نظر نده در موردشون ! به تو چه ربطی داره که طرف از چی خوشش میاد ، یا چرا موهاش مدلِ افغانی های مقیم ِ پاکستانه ، یا چرا طرز ِ لباس پوشیدنش تو رو یاده آدمای خراب میندازه ، یا چرا از کسی که تو ازش بدت میاد رابطه ی صمیمی ای داره و ... !

این خیلی خوبه که توی همه چیز دخالت نکنیم ، من خودم مدتیه اصلا به نظراتِ سایرین توجه نمیکنم ! آدم باید اونطوری که خودش میخواد باشه ، چهار روز میخوای زندگی کنی ، اگر قرار باشه اونطوری که سایرین میخوان باشی ، تو فقط یه مترسکِ متحرکی !


سوپر استار !

چند روز پیش رفتیم سینما فیلم ِ سوپر استار ! من خیلی خوشم اومد از این فیلم آقا ! خیلی ! شهاب حسینی هم که نقش ِ اولش هست ، حقش بود واقعا که بهترین بازیگر مرد نقش اول بشه ! خیلی طبیعی بازی کرده ، سوژه فیلمشم جالبه ! اخلاقشم توی فیلم ، یه چیزاییش به اخلاقِ من شباهت داره ! :D


به چه قیمتی !؟

آهنگِ جدیدِ رضا صادقی هست که به نظرم قشنگه !

به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس ِ مهتاب ؟

چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی براق ؟

به چه قیمتی غرورو سره راهمون کشیدیم ؟!

چرا لحظه های با هم بودنامونو ندیدیم ؟

خوب ِ من ما هر دو باختیم توی این بازیِ بیخود

هر دو تامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده ، من و تو لحظه رو کشتیم

حکم ِ اعدام ِ دلامون ، با غرورمون نوشتیم

اگه دوسم نداری به روم نیارم ، یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر ِ تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیثِ مردم بشم

دلمو اینقده نشکن ، آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب ِ خونو ، آخه روزی لایقت بود !!

دلمو اینقد نسوزون ، مگه چی مونده ازین دل ؟

رفتی و با وفایی زدی مهر ِ لحظه باطل

تو که دوس نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی ؟

اون که تو خود خواهیات مرد دل ِ من بود تو ندیدی

از تو خونه ی وجودم به چه آسونی پریدی

ریختن ِ بارون ِ این مردو نه دیدی ، نه شنیدی !!

اگه دوسم نداری به روم نیارم ، یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر ِ تنهایی گم بشم ، نذار حرف و حدیثِ مردم بشم



شعر ! 

من این دو تا شعر رو بسیار دوست دارم !


تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم ِ بی هم نفسی

حال برفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانید چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست !


یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود

دیده را روشنی خاک درست حاصل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود


نظرسنجی !

بی معرفت به چه کسی میگن ؟!

ممنون میشم که نظر ِ شخصیتون رو در این مورد بگین !




+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:9  توسط آرش  | 

امسال هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد و فقط خاطراتش برامون میمونه ! دوست دارم مطالبی اندر احوالات سال ۸۷ بنویسم ! عنوان بندی میکنم که تجزیش آسون باشه !

بهترین روز ها

اوایل مهر و ماه رمضون !

اوایل مهر خیلی خوب بود به چندین دلیل که یکیش این بود که حسابی حال و هوای مدرسه رو کرده بودم . ماه رمضون هم امسال خیلی قشنگ بود ، چه روزاش و چه شباش و بیدار موندن تا دیر وقت !

 

بهترین میتینگ

تنگه واشی و میتینگ تولد و درکه

احتمالا همچنان بهترین میتینگی که رفتم باقی میمونه ، مهمترین دلیلش هم به نظرم جو فوق العاده صمیمی میتینگ بود که خیلی خاطره انگیز شد . شیطنت ها ، شوخیا ، آب بازیا ! معرکه بود ! یه میتینگه دیگه هم خوب بود ، میتینگ ِ تولد ِ علیرضا بود ! دوست داشتمش . میتینگ درکه هم فوق العاده خوش گذشت ، اندازه تمام ِ عمرم برف زدم و خوردم !

 

بهترین جملات

 این نیز بگذرد !

 چرا نگران باشیم ؟ شاید هرگز اتفاق نیفتد !

 آرش جان ! هنوز تو خیلی بچه ای ! خیلی !!

همیشه سعی کن دلیل ِ شادی ِ کسی باشی ، نه قسمتی از اون ... و همیشه سعی کن قسمتی از غم ِ کسی باش نه دلیل ِ غم ِ اون


بهترین اشعار شاعران

 امیدوار بود آدمی به خیر کسان ، مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان ! ( سعدی )

 یا که بارانی بپوش ... یا که از باران مرنج ! یا دم از یاری مزن ... یا که از یاران مرنج !  (ابوالقاسم حالت )

 چون وا نمیکنی گره ای خود گره مباش ... ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست ! ( صائب تبریزی )

 بگذار که در عشق نفرساید دل ... یک لحظه ز محنتش نیاساید دل ! گر مهر نورزد چه کند جان در تن ؟ ور عشق نبازد به چه کار آید دل ؟ ( میرداماد )

 آن دل که من آن ِ خویش میپنداشتمش ... هرگز بر ِ هیچ دوست نگذاشتمش ... بگذاشت مرا بی کس و آمد بر ِ تو ... نیکو دارش که من نکو داشتمش !  ( بها ولد )

 ای چرخ که با مردم نادان یاری ... هر لحظه بر اهل فضل غم میباری ... پیوسته ز تو بر دل من بار غمیست ... گویا که ز اهل دانشم پنداری ! ( شیخ بهایی )

 ... بر دار مکن ما را ، آنان که سر دارند ، تا آتیه بیدارند ، این غافله ی بی سر ، بر ما همه سر دارند ! ( فریده عصاره )

 دیشب من و دل به قول آن عهد شکن ... در کوچه انتظار کردیم وطن ... چون مرغ سحر آیه نومیدی خواند ... شرمنده شدم من از دل و دل از من ! ( کمال الدین حسین اصفهانی )

 یک عمر هدر کردیم ... بیهوده به سر کردیم ... هر چند ضرر کردیم ! ( فریده عصاره )

 به دنیا می آیی ... نفس میکشی ... میخندی و تا به تو عادت میکنم ... میمیری ! ( ناصر نصیری )

 گویند کسان بهشت با حور خوش است ... من میگویم که آب انگور خوش است ... این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ... کآواز دهل شنیدن از دور خوش است ( خیام )

 

بهترین اشعار خواننده ها

 کاش از اول نبودی دلم برات تنگ نمیشد ... اون نگاه ِ من به اون نگاه ِ تو بند نمیشد ... کاش از اول نبودی چشام به چشمت نمیخورد ... اگه عاشقت نبودم این دل اینطور نمیمرد ... تو لیاقت ِ منو عشق ِ منو قلب ِ منو ، تو صداقته منو اشک ِ منو ، آه ِ منو نداشتی نه نداشتی ، نگو نه ! خودتو کوچیک نکن ، فقط برو ! ( امیر عباس )

 عشق و عاشقی مد شده ... آهنگای رضا صادقی مد شده ... قول دادن تو دو دلی مد شده ... شعرای سهراب سپهری مد شده ! ( تی ام )

  دارم میرم نگو نرو ، هوا هوای رفتنه ... هر چی بوده تموم شده ... چاره ی ما گذشتنه ... دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره ، خوب میدونم این عاشقی از یاد ِ هر دومون میره ! ( افشین )

 تا تهه قصه چه پیدا و چه پنهون با تو ام ... زیر ِ آواره مصیبت یا که بارون با تو ام ... دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم ... تو سکوت سنگی ِ دنیا غزل خون با تو ام ... هر چی تنها تر بشی دنیا تو رو کمتر میخواد ... خودت اون وقت میبینی چقدر فراوون با تو ام ! ( جمشید )

 اما مشکی واسه من رنگ ِ گریه زاریه ... آخه یار رنگ ِ موهاش مشکی ِ کلاغی بود ... مخمل ِ سیاهی بود ... رنگ ِ آشنایی بود ... اما رفت و قسمت من شب ِ بی چراغی شد ... چاره ی جدایی شد ... مشکی رنگ ِ زاری شد ! ( سعید شایسته )

 این روزا عشق و عاشقی همش دروغه ... آخه کسی واسه خودت تو رو نمیخواد ... نگو که عاشقی مال ِ بچگیا بود ... آخ که دلم بچگیه دوباره میخواد ... به من نگو دوسِت دارم ، آخه نداری ! ( قیصر )

 یادته بهت میگفتم که حرفای تو بهونس ؟! تقصیره تو نیست میدونم ، تقصیره این زمونس ... حالا همه چی تمومه ، حرفی وسط نمونه ! دیگه نمیخوام ببینمت ، هر چی میگی همونه !! ( رامین بی باک )

 بنویس از سر ِ خط ! بنویس که دلت دیگه به یاد ِ اون نیست ، بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست ... اون که گذاشت و رفت ، یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده ... دیگه صداش نکن ، بذار خودش بیاد دنبالت بگرده !! ( محسن یگانه )

 ببین من با پوتین بزرگ شدم و کلاه بوده سرم ... رفیق ِ تنهاییامم خدا بوده فقط ... دلم از کف ِ خیابونم آسفالت تره ... با لطافت و نرمیم آشنام ... نکه بد باشم نه ، اینم فکره بقیس ... همه فکر میکنن آدم خوبه شکل ِ پریَس !! ( هیچکس )

 چشمای من عزیز ِ من میسوزه و میسازه ... گریه نکن عزیز ِ من ، دل با اینم میسازه ! ( متین دو حنجره )

 کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟ ... کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟ ... توی این شبای بارونی و خیس ... کی میتونه بگه دل تنگ ِ تو نیست ! ( واران )

 به من چیزی بگو ، شاید هنوزم فرصتی باشه ... هنوزم بین ِ ما شاید یه حس ِ تازه پیدا شه ! یه راهی رو به من وا کن ، تو این بیراهه ی بن بست ! یه کاری کن برای ما ... یه مایی هنوزم هست ! به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم ، من از احساس شک کردن به احساس ِ تو بیزارم ! تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری ... تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری  ( بهروز صفاریان )

 منم جونم به لب اومد ، ازین حرفای تکراری ... تو آخر حرمت ِ عشقو نتونستی نگه داری ! ( شهرام صولتی )

 منو ببخش که ندیدم التماس ِ اون نگاه ِ نگرونو ... منو ببخش که درخشیدیو من چشمامو بستم ! منو بخشیدیو من چشمامو بستم ! ( بنیامین بهادری )

 نگاهم کن ... نگاهم کن ... شدم هر آنچه میخواستی ! سلام ای کهنه عشق ِ من که یاد ِ تو چه پا برجاست ! سلام بر روی ِ ماه ِ تو ... عزیز ِ دل سلام از ماست ! ( ستار )

 دیگه بدرد ِ من نمیخوره حرفای یه من صد تا یه غاز ... نمیخوام برو تو عشقت بی خوده از اولشم تو بودی غریب نواز ... دیگه نبینم بگی سر بارت شدم ، برو بشین و با تنهاییات بساز ... اگه پنج انگشتمم عسل کنم میری و آخرش ولم میکنی باز ! نترس اینجا نیستی ، همه اینجا مثه تو حزب ِ بادن ... همه صدی به دویست قول میدن در روز و انگار هیچ قولی ندادن ! ( علیرضا حمیدرضا )

 نه میشه باورت کنم ، نه میشه از تو رد بشم ... نه میشه خوب ِ من بشی ، نه میشه با تو بد بشم ... نه میتونه تو خلوت ِ عشق دلم صدا کنه تو رو ... نه میتونم بگم بمون ... نه میتونم بگم برو ! ( احسان خواجه امیری )

 اون که یه عمری بود غصشو میخوردم ، دیدی چه راهت گفت من تو دلش مردم ؟ ... ای دلِ غم دیدم ، دیدی چه بیرحمه ؟! معنیه احساسو دیدی نمیفهمه ؟! ( مهدی مقدم )

 چقد آسون میرن اما لحظه هایی که تو رو دارم ... ساعت انگار حتی نداره چشم ِ دیدن ِ تو رو کنارم ... تا میام با تو جون بگیرم ... تا میخوام باز آروم بگیرم ... میرسه وقت ِ تلخ ِ رفتنو میبری قلبمو جونمو میمیرم ... مستیم از عشق ... هر جا ، هر دم ! حتی وقتی دوریم از هم ! ( آریان )

 دیگه بخواب که داره خواب ِ ناز میاد ! حالا ببین دلت تو خواب کیو میخواد ! ببین اونجا کی میاد جونشو فدات کنه ... یا که هر بار عزیزم ، عشق ِ من صدات کنه ! ( آریان )

 باید تو رو پیدا کنم ... شاید هنوزم دیر نیست ... تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست ... با اینکه بی تاب ِ منی ، بازم منو خط میزنی ! ( شادمهر عقیلی )

 نخواستم با غم بسازی ، نخواستم هیچی نگی ، نخواستم درد ِ دلتو دیگه با هیشکی نگی ، آخه عشق اجباری نیست ، تو زندون ِ من نمون ... حالا که فکر ِ رفتنی دیگه از موندن نخون ... تا دیدم میخوای بری دلم راهتو سد نکرد ! بدون ِ من ، بعد ِ من دلتو هر جا جا نذار ... غم ِ با من بودنو تو من بعد یادت نیار ! ( محسن یگانه )

 هر کی که اومد جلوت گفت دلسوزه توئه ... ولی حالا میبینی باعث ِ غم ِ امروزه توئه ... آره کسی واسه تو قدمی بر نمیداره ، ولی کسی توی مشکلاتت کم نمیذاره !! ( بهرام )

 من که احساسمو کشتم میخواین قصاصم کنن ؟ ... من یه زندگی دارم که شده تحمیل بهم ، یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل ! ( بهرام )

 میگی عاشقمی هنوز ؟ آخه چی میگی تو ... هر چی فکر میکردم راجع بهت اشتباه بود ... من دوسِت داشتم و این اشتبام بود ... آره عشق ِ ما زود چقدر از هم پاشید ... به نفعمونه که دور از هم باشیم ... کجا بودی این مدت که دلم سوخته بود ؟ ... آخه چرا با من بودی ، دلت سوخته بود ؟!! ( تهی )

 وای خاک ِ عالم دیدی ، چشاشو دیدی و پسندیدی ... دیدی به تو گفتم که چقدر رنگ چشاش توپه ؟ ... خوشگل و با تریپه ... سوژه واسه ی کلیپه ... یه ماشین و دو تا خونه ی درندشتو ، پول ِ چکای بی برگشت و بدم و بزنی تو رگ و یه آب روش ، به من تو میکنی یه بار گوش ؟ ... بابا یه بار بوش ، زنگ و زد و گفت این خانومه که خیلی دلبره ، از جنیفر لوپزه ما بهتره ، نیناش ناشم بلده ؟! ( ساسی مانکن )

 دوست دارم عجیب غریب ، شدید ِ شدید ! کیس می ! آهان یادم نبود که تو اهل ِ کارای صحنه دار نیستی ! ( فرید )

 Sometimes you love it , Sometimes you dont !) Enrique)

You could never tell the next thing life could be ! ( Enrique)

I shouldn't love you , but I want to, I just can turn away , I shouldn't see you , but I can't move , I can't look away

 Just so you know , this feeling is taking control of me , and I can't help it , I won't sit around ... ( Jesse McCartney)

 

بهترین فیلم

جومونگ

فیلم زیادی ندیدم از تلویزیون توی این یک سال ِ گذشته ! ولی خب جومونگ رو دوست دارم و دنبال میکنم ! هر اظهار نظری دارید در مورده جومونگ باشه واسه خودتون لطفا !

 

بهترین تیم فوتبال

استقلال !

استقلال قهرمان میشه ! خدا میدونه حقشه !

 

بهترین کتاب

سوشیانس و سینوهه و یک کوله بار خواندنی

فکر میکنم بهترین کتابی بود که امسال خوندم ! واقعا قشنگ بود ! تاریخ ِ گذشته ی ایران رو به طرز ِ جالبی تغییر داده بودن و این سوشیانس به وجود اومده بود ! هنوزم پوستر های کتابش رو دیواره اتاقمه ! کتاب ِ سینوهه رو هم خوندم ! همون پزشک ِ مخصوص ِ فرعون ! دلنشین بود ! یک کوله بار خواندنی هم که بی نظیر بود ! هنوزم نتونستم کتابشو پیدا کنم و بخرم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:17  توسط آرش  | 

 

همچنان مقدمه چینی !

هووم ، داشتم به این مقدمه چینی فکر میکردم ! هم خیلی سخته ، هم خیلی زنندس ، هم خیلی بی فایدس !

برای اینکه یه چیزی رو به یه کسی بگیم ، کلی مقدمه چینی میکنیم و به خودمون فشار میاریم که آماده سازی کنیم ، ولی غافلیم از اینکه اگر طرف موافق باشه نیازی به مقدمه چینی نیست ، و اگر هم مخالف باشه ، مقدمه چینی نمیتونه تو نظرش تغییری به وجود بیاره ! کلی گفتم حالا ... حتی برای این پستم صدق میکنه ! شما اگر بخواید بخونید پستو ، میخونید ، مقدمه چینی من نمیتونه باعث بشه از خوندن ِ پست صرف ِ نظر کنید یا بالعکس !


خب ، یه سری دوستان لطف کردن و گفتن خوبه پستا ! دلیل ِ خوب بودنش ، قدرت ِ نوشتن ِ من نیست مسلما ! کلا مطلبی که مربوط به خود ِ نویسنده باشه و به قولی از دل بر آید ! ارزشش از اینکه یه مبحثی در نظر بگیری و بخوای در موردش بحث کنی بیشتره ! فقط همین !

متاسفم ! مُرد !

یکی از بچه ها زنگ ِ تاریخ یه حرف ِ قشنگی زد ! گفت اونطوری که میگن ، زمان ِ قدیم ( شاه ) یه کی که توی بیمارستان میمرد ، دکتر و رئیس بیمارستان و خدمه و همه رو سرویس میکردن که چرا یک نفر مرد ! ولی الان دکتره از اتاق عمل میاد بیرون ، خیلی ریلکس میگه : متاسفم ! مرد !

خنده ی مضر !

مجله خانه و خانواده ، در صفحه ی اخبارش ، مسائل مرتبط رو به سبک ِ جالبی به ایران و سیاست ربط میده و مسخره میکنه !

یک دختر 12 ساله چینی سال هاست که به بیماری خنده مبتلا شده و مدام میخندد ! این دختر خانم الکی میخندد و پدر و مادرش که میدانند این خنده ها یک نوع بیماری عجیب هست ، گریه میکنند ! حالا به نظره شما چرا این دختر خانم این همه سال میخندد و خنده اش بند نمی آید ؟!

الف ) مصاحبه های کفاشیان رو خونده !

ب ) بلوتوث ِ فیروز کریمی رو دیده !

ج ) مصاحبه یکی از مسئولان اقتصادی که گفت بود امسال شب عید گرانی نداریم به گوشش رسیده !

د ) چه بسا با خود ِ کفاشیان تلفنی صحبت کرده که خندش بند نمیاد !!

 

ملت ِ غیور ، شهید پرور ، آزادی طلب و صد البته وحشی !!

هفته ی پیش با سورنا میخواستیم بریم کرج و از مترو استفاده کردیم ! وقتی که مترو رسید همچین این جمعیت فشار آوردن که اوه ! اصلا نمیشه توضیح داد ! واقعا نمیشه ! برای چی ؟! برای اینکه یه جا گیرشون بیاد و بشینن ! این همه زور زدن و هم دیگه رو له کردن و آخر سر همه جا گیرشون اومد و نشستن ! واقعا آدم با دیدن ِ همچین چیزایی تاسف میخوره به حال ِ ملت ! و باز هم دلش میخواد بگه " ای کاش گوسفند باشید ! " حداقل گله ی گوسفند ها هم پشت ِ سر ِ هم حرکت میکنن !!


اون جمعه ، خط ِ متروی نواب ، خیلی شلوغ شده بود ، یکی از اونایی که با ما سوار ِ متروی کرج شده بود گفت من الان از نواب اومدم ! ملت انقدر وحشی بازی در آوردن که سوار ِ مترو شن که یه دختره رو هل دادن و افتاد وسط ِ خط ِ مترو و نصف شد قشنگ ! خیلیا رفتن و قطار رو هل دادن تا بکشنش بیرون ! و من تاسف خوردنم چندین برابر شد ! که یه ملت چقدر میتونن بلا نسبت ِ گوسفند ، گوسفند باشن که برای چند دقیقه نشستن روی صندلی های مترو ، باعث بشن یک نفر از بین بره !!


بیخیال ، حرف زدن در مورده این مسئله اعصابمو خورد میکنه !!

 

WANTEDاز نوع ِ ایرانی !

توی خارج وقتی میخوان یه نفر که 5 دلار دزدی کرده رو پیدا کنن ، مدام عکسش رو توی تلویزیون و روزنامه ها و در و دیوار و اینا میزنن بزرگ ! تا پیدا بشه ! توی یه مجله ایرانی نوشته که : خیری که کلاهبردار 34 میلیاردی از آب در آمد ! شیاد فراری را شناسایی کنید !


و یه عکس ِ کوچیک اون گوشه ی مجله انداختن ازش که اگر اون بنده خدا بیاد جلوتونم ، با دیدن ِ اون عکس نمیتونید شناساییش کنید ! تازه ! کی میاد اون مجله رو بیست و چهار ساعته بذاره کناره دستش که وقته اون شیاد رو دید باهاش مطابقت بده و پیداش کنه !!

 

اقتضاهای دست و پاگیر !

قبلاً یه مطلب در مورده این مسئله نوشته بودم ، ولی به خاطره یه سری دلایل نذاشتمش ! هوم ، اقتضاهایی که یه وبلاگ داره ، بیشتر از اون چیزی که میشه فکرش رو کرد دست و پا گیره ! شاید دلیل ِ اینکه خیلی چیز ها رو نمیشه نوشت ، همین اقتضاها باشه ! بارها شده که میخواستم یه چیزه خیلی ساده رو که دوست داشتم بنویسم ، ولی اینها باعث شدن ننویسم ! ایکس از خوندنش ناراحت نشه ، ایگرگ برداشت ِ اشتباه نکنه ، زد فکر نکنه منظورم اون بوده ، اون یکی فکر نکنه ضعیف شدم ، این یکی فکر نکنه جوگیر شدم و خیلی چیزای دیگه !


تا حالا شده بخوای چیزی بنویسی و همین اقتضاهای ساده باعث بشه نتونی اون چیزی رو که میخوای بگی ؟!

 

به آیین ِ دل !

یکی از شعرای قیصر امین پور که بینهایت بهش عشق میورزم !

برای رسیدن ، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم

که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم

به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر که گل گفتم و گل شنیدم !

 

دو بیتی !

یه دفترچه گرفتم که توش دو بیتی های قشنگی نوشته شده و البته اسم ِ شاعرشون نیست ! ولی خب یه چندتاش رو که دوست دارم مینویسم !


اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمـــابه و گلســتان باش

شکنج زلف پریشان بدســـت باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش !


باغبان گر پنج روزی صحبــت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلـبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش


دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشــد دلـــبر و با یــار وفــادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بـــازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد


من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکـنم

باغ بهشت و ساقی طوبی و قصر حـور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم


هووم ، فکر نمیکنم چیز ِ دیگه ای بخوام بنویسم ! متن ِ دو تا از شعرایی که خیلی دوستشون دارم رو میذارم ! توی ادامه مطلب هم میذارم که خیلی طولانی نشه پست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:27  توسط آرش  | 




هوم ، سلام ...

داشتم به این فکر میکردم که پستام نسبتاً به اون چیزی که دوست داشتم نزدیک شدن از نظر محتوایی ! هوم ، خوبه ، وقتی مینویسی خالی میشی ، فرقی نمیکنه چی باشه !

ماهواره امید !!

ما ایرانیا عادت داریم یه چیزی رو انقدر کش بدیم تا حال ِ همه رو بهم بزنیم ! یارو یه جوک تعریف میکنه ، تا میبینه ملت میخندن ، دوباره یه تیکش رو تکرار میکنه به امیده اینکه ملت بیشتر بخندن و انقدر تکرار میکنه تا آدم بصورت :-w در بیاد !!
این دقیقا حکایت ِ ماهواره ی امیده ! یه سری مطلب اول اومد بیرون پیرامون این ماهواره ، ولی حالا انقدر ملت چرت و پرت سره هم میکنن تا آدم به رنگ سبز در بیاد از شنیدن اسم ماهواره و مشتقاتش !!


بیهوده کاری !

گیر دادن مدیر و ناظم برای گرفتن ِ گوشیا تو مدرسه واقعا زنندس ! این همه زور زدن ، هیچکاری نتونستن بکنن ! ولی بازم دست بر نمیدارن !

مدیر : گوشیت رو بده !
من : برای چی ؟! این همه سعی کردید ، هنوزم همه ملت گوشی پیششونه !
مدیر : تو گوشیت فیلم ِ مبتذل داری ؟!
من : تو گوشی نه آقا ، ولی اگر بخواید براتون سی دیش میکنم ! :D


یا دم نزن یا مرنج !

یا که بارانی بپوش ... یا که از باران مرنج !
یا دم از یــاری مزن ... یا که از یاران مرنج !
ابوالقاسم حالت


حس و حال و انرژی کو ؟!

یکی از شعرای مورد علاقم از شادروان قیصر امین پور عزیز ، به اسم ِ فال ِ نیک ! که تایتل پست هم از این شعر هست !

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر میزند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال ِ نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز ِ سر آغاز ِ سال کو ؟
رفتیم و پرسش ِ دل ِ ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟!


پدیده ی زایل کننده !!

داشتم به پدیده ای به نام ِ "غرور" فکر میکردم ! پدیده ای که مقادیره زیادی از مشکلات ِ بشر بهش مربوط میشه !

خیلی از ما کارهای اشتباهی میکنیم که خیلی ساده میشه اصلاحشون کرد ، ولی این پدیده ، جلوگیری میکنه ازش ! یا اصلا خیلی از کارهای اشتباه به خاطره این پدیده به وجود میان !

نمیدونم چرا انقدر به این پدیده ارزش و اهمیت داده میشه ! کسایی که غرورشون رو برای مسئله ای که براشون با ارزش بوده شکستن ، اتفاقی افتاده براشون ؟! یا ملت با دست نشونشون دادن و مسخرش کردن ؟!

کسایی که غرورشون رو نشکستن چی ؟! اتفاقی افتاد براشون ؟! ملت با دست نشونشون میدن میگن ایول به این که غرورش رو برای مسئله ای که براش اهمیت داشت نشکست ؟!

نمیدانم من !


سخاوت ، به موقع دادن ؟!

من الان به هزار تومن پول نیاز ِ مبرم دارم و اون هزار تومن میتونه زندگیم رو از این رو به اون رو کنه ! به دوستی رو میندازم و میگه که الان نمیتونم بهت بدم ! و دو ماه بعد با یک میلیون پول میاد پیشم !

من الان به اندازه ی کافی پول دارم و میتونم این دوست رو با کل ِ بند و بساطش بخرم ! دیگه چه نیازی به یک میلیون تومنش دارم ؟! این کارش دیگه چه ارزشی برای من میتونه داشته باشه ؟!

میگه سخاوت توی زیاد دادن نیست ، توی به موقع دادن هست !


حباب ِ کم حوصله !

به دنیا می آیی
نفس میکشی
میخندی و
تا به تو عادت میکنم ... میمیری !

" ناصر نصیری "


موسیقی !

تا ملت میبینن ناراحتی از چیزی میگن یه آهنگ ِ شاد بذار گوش کن ! ولی داشتم دقت میکردم به که برای من اصلا تاثیری نداره ! یعنی اگر خوشحال باشم ، غم انگیز آهنگم بهم انرژی میده و اگر ناراحت باشم ، شادترین آهنگ هام نمیتونن حالمو عوض کنن !
هوم دوست داشتم اینجا آهنگ ِ " بیخیال ِ دنیا "ی حمید عسگری رو بذارم ! ولی نمیذارم بنا به دلایلی ! اگر دوست داشتید و آهنگشو داشتید گوش بدید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:40  توسط آرش  | 

سلام


مقدمه چینی !؟
هوم ، احتمالا اسم ِ کتاب ِ " لطفاً گوسفند نباشید " رو شنیدید و ممکنه خونده باشیدش ! اون موقع که این کتاب رو خریدم ، عنوانش برام خیلی جالب بود ، کتابش رو هم به خیلی ها از جمله چند تن از معلم هام دادم و خوندن ، ولی نظرم عوض شد در مورده عنوان ِ این کتاب ! خیلی از آدم ها از جمله خودم ، کارهایی میکنن توی روز که واقعا ... هوم ، چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم واقعا چطوری هستن ! فقط اینو میدونم که گوسفند واقعا توی خیلی از اون موارد از ما سر تر و برتر هست ! برای خیلیا گوسفند بودن خودش ، نوعی پیشرفت و موفقیته ! چون واقعا برخورد با خیلی از این ملت زننده و عذاب آوره !

کاوه در این باره یه شعری داره که قشنگه !
گر چاه به ناخن کنی و کوه به مژگان
با لب بخراشی همه آژیده ی سوهان
گر روی زمین یکسره از اشک کنی تر
یا خون ِ دل اندود کنی کوه و بیابان
با کوزه تهی سازی اگر بحر خزر را
وانگاه فرو ریزیش اندر یم عمان
بر دوش کشی رشته البرز و پس آنگاه
یکباره به تبریز روی یا به صفاهان
در جستجوی کعبه آمال جوانی
با دیده نهی پای به پیکان مغیلان
در دیده من کاوه پسندیده تر است این
تا آنکه شوی همدم و همصحبت نادان !


باران ، تولدت مبارک !
با چند روز تاخیر ! 24 بهمن ، دختر خاله ی من به دنیا اومد ! تولدش مبارک باشه این دختره جیگر و کوچولو ! :D


تخلیه فرهنگی !
از اونجایی که دهکده المپیک نزدیک ِ استادیوم آزادیه ، روزای قبل از بازیای مهم ، بالاخص دربی ، ملت علاف اینجا گله گله دیده میشن که از شب ِ قبل از بازی ، میان توی سرما چادر میزنن که فردا یه جای خوب گیرشون بیاد توی استادیوم !

دلیلش هم واقعا دیدن فوتبال و تشویق تیم ِ مورد علاقشون نیست ، بیشتر ملت برای تخیله کردن ِ فرهنگِ خودشون به استادیوم میان ، و این تخلیه فرهنگی با مطرح کردن ِ فحش های زننده صورت میگیره که اگر از رکیک هاش بگذریم ، به سه دسته ی اصلی ِ فلانی مادرتو ، فلانی خواهرتو و بالاخره فلانی خاندانتو ! تقسیم بندی میشن ! و نکته جالبتر اینکه گزارشگر مدام میگه : بله ، طرفداران دو تیم دارن با علاقه تیم ِ مورد علاقشون رو تشویق میکنن و انرژی ِ خودشون رو به بازیکنان القا میکنن ! کسی چه میدونه شاید فحش هایی که بازیکنا به هم میدن ، به دلیل ِ همین القای انرژی تماشاگرا باشه !


مشکل کجاست نمیدانم من !
جمعه رفته بودیم بیرون با امید ، یه خانمی با 405 اومد روبروی ما که کنار ِ جدول ِ خیابون ماشینیش رو پارک کنه ! طبق ِ شمارشی که ما کردیم این بنده ی خدا 45 بار ماشینش رو عقب جلو کرد ! بعد ماشین رو خاموش کرد و قفلش رو زد و در رو بست ، بعد متوجه شد که هنوز ماشین کجه !

بعد مجددا در رو باز کرد ، قفل رو هم باز کرد ، ماشین رو روشن کرد ، شیشه رو داد پایین ، سه چهار بار دیگه جلو عقب کرد و بعد پیاده شد و قفل کرد و از ماشین دور شد ! با اینکه هنوز کج پارک کرده بود ولی خب بیخیال شد و دور شد !

کتاب ِ " آنچه زنان و مردان نمیدانند " جالبه ! در مورده برتری های زن و مرد نوشته ! نویسنده کتاب میگه : خانم ِ من یک تار ِ موی طلایی رو که روی کت ِ من هست از فاصله ی خیلی زیاد تشخیص میده ، ولی هر وقت میخواد ماشین رو از پارکینگ بیاره بیرون ، با در تصادف میکنه !


پشت یا جلو ؟؟
معلم فیزیک داره در مورده قطب های زمین توضیح میده و این رو مطرح میکنه که بیت المقدس یک سمت ِ قطب هست و مکه هم سمت ِ دیگه ! و انقدر این رو ادامه میده که همه گیج میشن کدوم ، کدوم سمته ! و برای حسن ختام میگه : سمت ِ جنوب که وایستیم سمت ِ مکه ایم ، و اگر همون رو برگردیم ، پشت به مکه و به سمت ِ بیت المقدسیم ! که بیت المقدس قبله اول بود و قبله ی دوم ما هم که مکه هست و اینو قبلا گفتم !

یکی از بچه ها که مشخصه بیشتر از همه گیج شده میپرسه : آقا بالاخره ما برای نماز باید سمت ِ کدوم یکی وایسیم ؟!

- :w- قبله ی دوم دیگه ... مکه !
دانش آموز : یعنی زشت نیست اگه پشت به بیت المقدس وایسیم ؟!
- شما میتونی قبلش برگردی یه عذرخواهی بکنی !


قانون ِ مرجعیت ... سن ِ قانونی !!
زنگ تاریخ معلم تاریخ داره در مورده مرجع تقلید و امام خمینی توضیح میده : امام خمینی در اون زمان هنوز مرجع تقلید نشده بودن ، ولی از همون اوایل با فعالیت های شجاعانه ای که داشتن ثابت کردن که یکی از ویژگی های مهم مرجع شدن رو دارن ، این ویژگی این بود که ...

یکی از بچه ها : 18 سالش رو تموم کرده بود ! :D
معلم : :w- نخیرم ! این بود که شجاعت داشت !


فرزندان ِ خدایان و نوادگان ِ بوزینگان !!
توی شیمی به یه درس ِ سخت رسیدیم ، و معلم شیمی میاد یه مثال بزنه : ببینید ، قضیه ما دقیقاً مثل ِ قضیه ی علامه محمد تقی فلسفی جعفریه !

و شروع به تعریف ِ داستانش میکنه : تو یه مجلسی علامه داشت صحبت میکرد ، همه سرشون رو به نشونه ی تائید تکون میدادن ، با خودش فکر میکنه که مردم تا کی سرشون رو به نشونه ی تائید تکون میدن ، و به خودش میگه : محمد تقی ، فیتیله رو ببر بالا ! بعد شروع میکنه به سنگینتر حرف زدن و میبینه که یه سری سر ها دیگه به نشونه ی تائید حرکت نمیکنن ! ولی هنوز خیلی ها مونده بودن ، به خودش میگه : محمد تقی فیتیله رو ببر بالاتر ! و مجددا محتوای مطالبش رو سنگینتر میکنه و میبینه که خیلی از سر ها از حرکت می ایستن !

ولی هنوز چند نفری که ردیفِ اول نشسته بودن سرشون رو تکون میدن به عنوان ِ تائید ! و میگه که محمد تقی ، بازم فیتیله رو ببر بالاتر ! ( در این بین یکی از بچه : آقا چه امکاناتی داشته این یارو ! این همه داد بالا فیتیلش تموم نشد ؟! :D ) و سنگین تر حرف میزنه ، تا حدی که پیشه خودش میگه : انقدر سنگین حرف زدم که خودمم نفهمیدم چی گفتم ! :D ... این قضیه ی علامه دقیقا مثل ِ قضیه ی ماست !

- آقا یعنی شما خودتم دیگه از اینجای شیمی چیزی نمیفهمی ؟! :D


خود را نِگر ! نه دیگران !
امروز زنگ ِ جبر و احتمال ، یکی از بچه ها پاشد بره تخته رو پاک کنه ، بغل دستی ِ من گفت : ایول ! بچه خوشگل !

معلم جبر که داشت یه سری برگه صحیح میکرد ، سرشو آورد بالا ، گفت : درست بشین آقا ... خودتم همچین بد چیزی نیستیا !

ملت : (((((:

لازم به ذکره که این معلم ِ جبر ِ ما یکی از دوست داشتنی ترین و بهترین معلم ها در زمینه جبر و احتمال و حسابان و هندسه هست !


نذری ِ اختصاصی ولنتاین !
جمعه ظهر نذری آوردن ، آرمین ( داوشم که 11 سالشه ! ) رفت گرفت ، بعد اومد گفت : ببینم مگه امروز ولنتاین نیست ؟! مگه برای ولنتاینم کسی نذر میکنه که نذری میدن ؟!

من : (((((: چرا نکنه ؟!


عهد و پیمان را چرا باید شکست ؟!
من معتقدم که قرار داد تا وقتی معتبر است که فرصت شکستن ِ آن برای یکی از دو طرف بدست نیامده باشد !


زبان باید که بر نیکی بگردد !
این رو میشه مثالی برای همون انرژی مثبت و منفی در نظر گرفت !

گویند امیر اسماعیل حاکم بغداد عمارتی نو می ساخت . سر چوبی از دیوار آن عمارت در گذرگاه ، بیرون ماند . خواستند تا ان را ببرند ، امیر گفت : بگذارید بماند ! شاید روزی سر کسی را از این چوب بیاویزند .
زمانی ولی نه چندان دراز بر این بگذشت ، وقتی مورد غضب قرار گرفت و او را به اعدام محکوم و به قتلش رسانیدند ، دستور داده شد تا سرش را از آن چوب بیاویزند ! این است که گفته اند زبان باید به نیکی بگردد !


پی نوشت ها !
1- بیشترین علاقه من به پستایی که مینویسم ، عناوین ِ هر بخشش هست ! من پیدا کردن اینجور عنوان ها رو خیلی دوست دارم !

2- جدیدا به جسی مک کارتنی علاقمند شدم ! اگر آهنگ ها و موزیک ویدیو هاش رو ندیدید و گوش نکردید ، پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید و ببینید !


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط آرش  | 

سلام ... سلام ! 


با غصه خوردن مشکلی حل نمیشود ، تو ضعیف میشوی !

هوم ، شدیدا هوس کرده بودم آپ کنم ! نمیدونم چرا ، اولین باری بود که واقعا دلم میخواست آپ کنم وبلاگو ، نه اینکه چیزه خاصی بخوام بگما ! همینطوری واقعا !


خدایا ... تشکر مندم ! 

هوم ، پدر و مادر این همه زحمت میکشن برای بچشون و خواسته هاش رو برآورده میکنن و دل خوشیشون فقط اینه که اون بچه بیاد و با شیرین زبونی ازشون تشکر کنه ! فقط بگه بابا مرسی ، مامان مرسی ! هوم ، خدا این همه کار میکنه برامون ، چه انتظاری میتونه از ما داشته باشه ؟! اصلا ما چه کاری میتونیم بکنیم که اون بهش نیاز داشته باشه ؟! چطوری میتونیم جبران کنیم براش ؟! فقط یه تشکر بی ارزش میتونیم بکنیم که خیلیامون هم دریغ میکنم ! با اینکه نمیتونیم از همه چیزش تشکر کنیم ، ولی خب ...

هوم ، خدایا ، بابت اینکه پدر ، مادر ، مادر بزرگ و پدر بزرگم رو دارم ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت خونه ای که داریم و غذایی که میخوریم ازت تشکر مندم ! 

هوم ، خدایا ، بابت همه چیزایی که دارم ، همه موفقیت هایی که کسب میکنم و شکست هایی که برام تجربه میشن ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت دوستانی که دارم و کنارم هستن ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت همه اون چیزهایی که من اگر تا آخر عمرم هم ازت تشکر کنم ، بازم تموم نمیشن ، ازت تشکر مندم !


درکه ! 

هوم من و سورنا با کیانا و دوستش زهرا رفتیم بیرون ، اول آریا شهر ، بعد پارک ساعی بعدم درکه ! ( سیر تکاملی ! :D ) جاتون خالی بود ، هوا درکه عالی بود و من که شخصا اندازه تمام عمرم برف بازی کردم و لازم به ذکره که انقدر برف زدن بهم که به حالت ِ التماس در اومدم ! یه یارکشی هم صورت گرفت ، من و کیانا با هم و سورنا و زهرا هم با هم بودن !

از نکات جالب ِ توجه این میتینگ میشه به چند مورد اشاره کرد :

1- مملی گولاخ ! ( وسط ِ خیابون ، یه پسره به دوستش گفت : به مملی گولاخ بگو اون قلیونم بیاره ! ) :D

2- برف بازی مرحله ای ! ( آقا ده بیست تا پسر روی کوه وایستاده بودن و به ملتی که داشتن رد میشدن برف پرت میکردن ، حالا یا ملت میخندیدن و یا فحش میدادن :D بعد جالبیش اینجا بود اینا اول جلوی خیابون بودن ، یه ذره که برف میزدن به ملت ، میگفتن بریم مرحله بعدی ! بعد مرحله بعدیشون اینطوری بود که یه ذره از کوه رو میومدن بالاتر ! )

3- فرار ! ( رفته بودم بالای کوه ، بعد از اونجا با گلوله های برف میزدم تو صورت ِ سورنا ، بعد این تا میومد بدوئه بالا ، من مثل ِ فشنگ رفته بودم سمت ِ دیگه ی کوه ! در واقع امیدوارم شدم به سرعت ِ فرارم :D )

4- یخ ! ( هوم ، تا حالا شده از سر تا پاتون پر از یخ باشه ؟! حتی توی ... تون ؟! :D دیروز برای من و سورنا شد ! :D )

5- کِرم ؟! ( آقا سوار اتوبوس شدیم ، یه یارو با کت و شلوار وایستاده بود جلوی من ، بعد این اتوبوسم حسابی شلوغ بود ، این یارو یه دفعه خم شد ! من حالا بین ِ جمعیت گیر کرده بودم نه راه ِ پیش داشتم نه پس ! یاروم سنش زیاد بود نمیشد حقیقتش ! یعنی اولین باری بود که من حقیقتا از همچین چیزایی خجالت زده شده بودم ! بیا ! میگم کرم از ملته ، ملت میگن نه ! :D  ) 

6- گاو ! ( داشتیم راه میرفتیم وسط ِ درکه ! زهرا به یه تیکه استخون بزرگ روی زمین اشاره کرد و گفت گاوه رو ! بعد ما همه با تعجب به استخون نگاه کردیم و گفتیم کو گاو ! بعد دیدیم استخونه رو میگه ! من : این گاوه ؟! ... زهرا : خب من چیکار کنم ، من دارم به استخونه اشاره میکنم ، بعد شما فکر میکنید زیره پامون گاوه واقعا ؟ :D )

در کل خیلی خوش گذشت ! عالی بود !


شر مَر ِسان !

یه آپ کرده بودم به اسم ِ شر مرسان ! و گفته بودم که زیره ورقه های امتحانم یه بیت از سعدی رو مینویسم ( امیدوار بود آدمی به خیر کسان ، مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان ) به ورقه امتحانی ادبیاتم نگاه کردم ، دیدم دبیر ادبیاتمون جلوی این بیت با قرمز نوشته بود : به خودت بگو اُز... ! :D میخواستم بپرسم که یعنی چی ، ولی بیخیال شدم !


بر ما همه سر دارند ...

یه کتاب شعر گرفتم که نویسندش خانم فریده عصاره هست ! شعرای واقعا قشنگی داره ، دو تاش رو میخوام بذارم ، که واقعا دوستشون دارم این دو تا رو ! لازمه بگم که این شعر رو سورنا میخواست بذاره که اجازه داد من بذارم .

بر دار مکن ما را
ما گلبن این خاکیم
پس خوار مکن ما را
آنگه که سحر گم شد
تاریکی و ماتم شد
ما نور شما بودیم
تا صبح به پا بودیم
ما صبح ظفر بودیم
ما قرص قمر بودیم
اما شب مرد افکن
تا نور سحر آمد
در کار سیاهی شد
زد حیله و کاری شد
در جمع غزلخوانان
گم بانگ قناری شد
بلبل به قفس ماند و
کرکس می و ساقی شد
آنان که سحر بودند
در چشم و نظر بودند
از خاطره ها رفتند
با خاطره پیوستند
اما همه میدانند
در شیوه ی سرداران
هر شب سحری دارد
صبح ظفری دارد
بر دار مکن ما را
تو خوار مکن ما را
ما خانه ی خورشیدیم
در خون تو جوشیدیم
با شب به سر قهریم
ما زهره ی این شهریم
بر دار مکن ما را
آنان که سر دارند
تا آتیه بیدارند
این غافله ی بی سر

بر ما همه سر دارند !


غم مخور از دور گردون

اینم شعری بدی از فریده عصاره !

تا بیایی شاد باشی ، شادکامان رفته اند            تا بیایی غم ببینی ، غمگساران رفته اند
این جهان گه شاد و گه غمگین به پایان میرسد     کاروان در میرسد ، چابک سواران رفته اند
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت              غم مخور از دور گردون ، دور داران رفته اند
آفتاب صبح دولت گر طلوعی تازه کرد                  آفتابش را نگر ، دولتمردان رفته اند
سایه ساری گر به باغ اندر تو را مفتون کند           سایه گستر را نگه کن ، سایه ساران رفته اند
چشم مستی گر تو را یکدم اسیر باده کرد           مست باش از جام باده ، چشم داران رفته اند
می بنوش و صاف باش و ساده گیر                    تا بخواهی سخت گیری ، سخت گیران رفته اند
گر دو روزی عمر را صرف چون و چرا کنی              تا بیایی زنده باشی ، زنده یادان رفته اند 


اهل فضل

شیخ بهایی میگه :

ای چرخ که با مردم نادان یاری        هر لحظه بر اهل فضل غم میباری

پیوسته ز تو بر دل من غمباریست    گویا که ز اهل دانشم پنداری ! 


بال نمیخوام ، بال هام تو باش ! 

قبلا گفتم که داستان های شیوانای موفقیت رو خیلی دوست دارم ! میخوام یکی رو خلاصه بنویسم ! خیلی شاخه !

چهار نفر از دانش آموزان مدرسه شیوانا قرار میذارن که توی مسابقه شمشیر بازی شرکت کنند ، قرار میشه که هر چهار نفر شب دعا کنن و بعد برن بخوابن ، نفره اول میره گوشه ای دعا میکنه و خیلی زود میخوابه و چهار نفر دیگه تا ساعت ها دعاشون رو ادامه میدن و بعد میخوان !

روز بعد هر چهار نفر توی مسابقه شرکت میکنه و نفره اولی که دعا کرده بود ، با اتفاق های عجیب و غریبی که پیش میاد برنده میشه . شیوانا هر چهار نفر رو جمع میکنه و میپرسه هر کدومتون چه دعایی کردید . یکی میگه من دعا کردم که خدا به شمشیرم نیرو بده ، اون یکی میگه من دعا کردم خدا به بازو هام قدرت بده ، و یکی دیگه میگه من دعا کردم که خدا حریفم رو از من ضعیف تر کنه ! بعد از اونی که اول شده بودمیپرسه که تو چه دعایی کردی ؟! اون پسر میگه من گفتم که خدا ، خودت شمشیرم باش !

و بعد شیوانا میگه دقیقا دلیل قهرمانیت همین بود ! برای اینکه بتونی خوب پرواز کنی ، از خدا بالهای خوب نخواه ! ازش بخواه که خودش بال هات باشه !


حقایق زندگی

سه تا حرف خیلی قشنگ !

1- خوشا به حال آن کس که توجه به عیب خود ، وی را از توجه به عیوب دیگران باز دارد .( حضرت علی )

2- در موقع آسایش خدا را بشناس تا در موقع سختی تو را بشناسد . ( حضرت محمد )

3- یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی دو هفته بارندگی پیگیر از خاطر میرود ، این هم حکایت زندگیست ( په ریو )


پ.ن : عنوان ِ این پست ، اسم ِ یه کتاب ِ شعره !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:40  توسط آرش  | 

16 بهمنه ، این یعنی امروز تولده آرمیناس ! وارد 17 سالگی میشه ... امید است زیر سایه ی دوستا و خانوادش هر روز پر انرژی تر و شادتر از روز قبل به زندگیه قشنگش ادامه بده .

آرمینا صاحب ِ یه سیاهچال هم هست ، میتونید سر بزنید بهش و مستقیم تبریک بگید بهش !


آرمینا ... تولدت مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط آرش 

تولد
امروز یعنی چهاردهم بهمن ، تولد امید هم هست ! کسی که اولین دوست ِ صمیمی واقعی من بود چه توی نت و چه خارج از اون ! کسی که همیشه برام قابل اعتماد ترین بوده و همیشه از راهنمایی هاش ، کمک هاش ، نظراش و حرفاش استفاده کردم و باعث شده از خیلی جهات بهتر و پخته تر شم . کسی که در عین ِ صمیمیتی که داشتم باهاش ، دقیقاً نقش ِ یه برادر بزرگتر رو برام داشته همیشه .

تغییر قالب ِ وبلاگی هم که میبینید و صورت گرفته برای تولد امید هست و از اونجایی که رنگ ِ مشکی رو دوست داره ، این قالب رو انتخاب کردم .

امیدوارم انقدری که دوست داره و با کسانی که بهشون علاقمند هست به زندگیش ادامه بده و ما هم باشیم تا هر سال تولدش رو تبریک بگیم بهش و آرزوهای بهترین ها رو تا سال آینده بکنیم براش .

ضمنا امید صاحب ِ یه شبکه دیوانه ساز ایرانی هم هست که میتونید مستقیما از اونجا بهش تبریک بگید تولدش رو .

هووم ... حیف بود اگر تبریک تولدش ، یه پست ِ خالی میشد ! تصمیم گرفتم در ادامه تبریک ، آپم رو هم بذارم ، آپی که به چند دسته تقسیم میشه !


تعارف
آقا این تعارف خیلی چیزه بدیه ! امروز سوار تاکسی شده بودم که بیام خونه ، یه مقدار تو راه با راننده هه حرف زدیم و وقتی رسیدم و خواستم پول بدم هی تعارف کرد که مهمون ما باش و قابلی نداره به خدا و هر چقدر میخوای بده و از این حرفا ! و در نهایت چهار برابر معمول ِ تاکسی های اون خط پول گرفت ! عزیز ِ من تو که میخوای تعارف کنی غلط میکنی چند برابر پول میگیری ، تو ام که میخوای پول بگیری ، پس غلط میکنی تعارف میکنی !


لوس !!
سه شنبه من و سورنا داشتیم از کلاس حسابان بر میگشتیم و رفتیم آریا شهر یه دوری بزنیم ، یه دختره رو دیدیم که من کاملا به عدم لوس بودنِ دختر های اطرافم امیدوار شدم !
آقا این دختره بیست و خورده ای ساله ، با یکی که به نظر میرسید نامزدش باشه داشت راه میرفت وسط پیاده روی ِ شلوغ ! یه دفعه وایستاد و یه پیرزنه خورد بهش ، بعد این با لحن فرا لوس و بی مزه ای گفت : وای ! تصادف کردیم !
آقا باورتون نمیشه چقدر لوس بود این فرد ! من دیگه دختری رو لوس خطاب نمیکنم !!


عجایب !
روی در یه فروشگاه کفش فروشی نوشته بود : لطفا با بستنی وارد نشوید !!


آینده ؟! مملکت ؟!
سر کلاس هندسه بودیم تو مدرسه ، پنجره کلاسمون رو به خیابونی هست که توش مقادیر زیادی مدرسه دخترونه وجود داره ، یه دفعه یه دختره داد زد : پسرا مگه درسم میخونن ؟!
نفر اول : آقا بریم جوابشو بدیم ؟!
نفر دوم : آقا بذار بریم دیگه !
نفر سوم : آقا بذار بریم یه درشت بارش کنیم !
نفر چهارم : آره ، پسرا کارای دیگه هم اگه دوس داشته باشی میکنن !
مجددا دختره : وای به حال ِ مملکت که اداره کننده هاش اینا میخوان باشن !
من : ای جان که ... های مملکت قراره شما باشین ! 


آرایش و پیرایش
سر زنگ ادبیات دبیر ادبیات داره در مورد آرایش و پیرایش توضیح میده : پیرایش نمونه ی مردانه ی مرتب کردن سر و وضع هست ، پیرایش یعنی کم شدن ! یعنی مردا یه چیزی ازشون کم میشه و زیبا میشن ! ولی آرایش نمونه ی زنانه مرتب کردن سر و وضع هست ، آرایش یعنی اضافه شدن ! یعنی زنا یه چیزی بهشون اضافه میشن ، ولی نمیدونم چرا بازم زیبا نمیشن !


ژیله !
دمه یه فروشگاه لباس فروشی بودیم !
من : سورنا این ژیله هه رو !
سورنا : کدوم ؟!
من : اوناها !
سورنا : پس چرا من نمیبینمش ؟!
من : باو روش نوشته فروش فوق العاده !
سورنا : بابا اینجا همه چی هست جز ژیلت !
من : !!! احمق ! ژیله !
سورنا : آهان !
من : نه صبر کن یه دیقه ! آخه تو مغازه لباس فروشی ژیلت میفروشن ؟!؟


دو گانگی یعنی این !
یه مغازه متفرقه کفنش فروشی بود ، این سه تا برگه بزرگ زده بود پشت ِ شیشه مغازش !
کفش 19000 تومن !
کفش فقط 17000 تومن !
کفش فقط 15000 تومن !


بخالت یا رذالت ؟!
زنگ جبر دبیر جبر میخواست فصل دید رو درس بده که یکی از بچه ها از وسط صفحه شروع کرد ! دبیر اومد دفترشو ورق زد و با لحن ِ خیلی جیگری گفت : خب این همه دفترو میخوای با خودت به گور ببری ؟! خب برو صفحه جدید دیگه !


هی مترسک ! کلاه را بردار !
یه شعره قشنگ از کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ! محمد علی بهمنی

قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را هم او که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک ! کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ ِ زیرین ِ آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش خشم ِ ترا
هم چنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره میپوشی
اینک این که ما بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی ! به خاموشی
هر سوال ِ ترا جواب شدیم :

دیگر از جان ِ ما چی میخواهی ؟!
ما که با مرگ بی حساب شدیم !


Do You Know & Somebody's Me

لیریک و ترجمه آهنگ های دو یو نو و سامبادیز می انریکو رو میذارم که بعد از رینگ مای به ترتیب رتبه دوم و سوم رو آوردن از طرف مخاطبینشون این دو آهنگ !

Do You Know و Somebody's Me

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:13  توسط آرش  | 

امروز یعنی 14 بهمن تولد مهرناز هست و وارد 19 سالگی میشه ! امیدوارم زیر سایه خانواده و دوستای خوب و پر از امید و انرژی مثبت و اونقدری که دوست داره به زندگی قشنگش ادامه بده .


مهرناز همراه دو تا از دوستاش وبلاگ ma3nafar.com رو دارن که میتونید مستقیم از اونجا بهش تبریک بگید .


مهرناز ... تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط آرش 

بگذریم ...

باورتون نمیشه این کلمه بگذریم زننده ترین حرفه از نظر ِ من ! آقا جان یا یه چیزی رو شروع نکن یا غلط میکنی توی نقطه اوج ِ اون بحث میگی بگذریم ! تو که میدونی این بحثی که میخوای شروع کنی آخرش به کجا ختم میشه ، پس یا شروع نکن یا اگر کردی واقعا غلط میکنی میگی بگذریم ! تو این چند روزه به دفعات این کلمه رو شنیدم !

 

ای جان !

من به شدت به این ای جان علاقمند شدم و به دفعات ازش استفاده میکنم ، اونم با تمام احساسات و علاقه ! توی کوچه ، خیابون ، مدرسه ، کلاس ، چت ، استیتوس ، تلفن ، خانواده ، دوست ، آشنا ، این ور ، اون ور ، وقت ِ ناراحتی ، توی اوج ِ احساسات ، توی اوج ِ ناراحتی ! بسی جیگره ! در واقع تازه منظوره ساسی مانکن ! از اینکه گفته : ای جان جان درد و بلات بخوره تو سرم عشقم ! رو درک میکنم :D کی جیگر بودن ای جان رو قبول نداره !؟

 

زندگی

هوم ، توی این مدت وضعیت زندگی و اینا خیلی بهتر شده ، درسته که هنوزم هدف دار نشده ولی خیلی قابل تحمل تر شده ! فکر نمیکنم کسی باشه که از وجود مشکل توی زندگیش راضی باشه چون اصولا همه از مشکل فرارین .

ولی نمیشه این واقعیت رو نادیده گرفت که مشکلات ِ که آدم رو میسازه ؛ به نظره من مشکل مثل ِ یه معلم میمونه ، به علاوه اینکه خیلی چیزا به آدم یاد میده و تجربه میاره ، به وقتش هم تنبیه میکنه ! در واقع دفعه اول یا دوم که معلم جلوی ملت بزنه تو گوشت ، اشکت در میاد و یه چیزه عادیه این ، ولی بعد از چند بار وقتی معلم کشیده خوابوند زیره گوشت دیگه نمیزنی زیره گریه ، ناراحت میشی ولی گریه نمیکنی ! یه همچین فلسفه ای داره مشکلات ! دفعات اول که یه مشکل خانوادگی ، درسی ، عاطفی و ... پیش بیاد برات خیلی ضربه میخوری و اذیت میشی ، ولی بعد از یه مدتی یه حالتی پیش میاد که فقط ناراحت میشی و اونطوری مثل ِ دفعه اول زمین نمیخوری !

 

پزشک

چند روز پیش رفتم پیش ِ یه چشم پزشک ، آقا این چشم پزشک ِ خیلی جیگر بود از نظر کاری و اینا ! که از وصفش عاجزم ! یعنی از چشم و سر درد و قلب و مدرسه و سرماخوردگی و خانواده و مغز و اعصاب و کارهای اوقات ِ تنهایی ( :D ) و اینا پرسید و یه سری راه حل برای رفع هر کدومشون گفت و یه مشاوره واقعا خوب انجام داد ! آقا من قصد دارم از این به بعد برای دل درد هم به این چشم پزشک مراجعه کنم ! فکر میکنم قدرت ِ تشخیصش از متخصص داخلی و اینا بهتر باشه !

 

متقلب ِ کثیف !

آقا این سورنا هم کلاسی من یکی از حرفه ای ترین متقلب های مدرسس ! باور میکنید ؟!

سر امتحان عربی ، معلم جلومون وایستاده و همه ساکتن بعد سورنا رو میکنه به من !

سورنا : متضاد سیئات چی میشه ؟!

آرش : حسنات

سورنا : عسلات ؟!

آرش : سورنا جان ، حسنات !

سورنا : وصلات ؟!

معلم : :-w

آرش : ببین ! حسنات !

سورنا : کسَبات ؟!

آرش : آخه یه ذره فکر کن ! حسنات !

یکی از بچه هایی که تقریبا 15 تا نیمکت جلوتر نشسته : اینو نوشتیم به خدا ! مترادف نهضت چی میشه ؟!

سورنا : آهان ! حسنات ! ایول !

آرش : 8-|

بیچاره معلم دیگه روش کم شده بود و فقط میگفت آروم حرف بزنید که صداتون بیرون نره و هر چند دقیقه یه بار چپ چپ منو نگاه میکرد !

سورنا : معنی شحنه چی میشه ؟!

آرش : بار !

سورنا : باد ؟!

آرش : نــــــــه ! بــــــــار !

فکر میکنم انقدر بلند گفتم که همه برگشتن سمت ِ من !

 

Ring My Bells

لیریک و ترجمه آهنگ رینگ مای بلز انریکو ایگلسیاس ( هوم ! انریکه زنندس ! ) جدید نیست و همه هم باید شنیده باشن ، جالب هست و میذارم !

Ring my bells, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

Sometimes you love it

گاهی اوقات عاشقشی

Sometimes you don’t

گاهی اوقات نه

Sometimes you need it then you don’t and you let go

بعضی وقتا هم بهش نیاز داری و نمیخوای از دستش بدی

Sometimes we rush it

بعضی وقتا به خاطرش عجله میکنیم

Sometimes we fall

بعضی وقتا موفق نمیشیم !

It doesn’t matter baby we can take it real slow

اما اصلا مهم نیست عزیزم ، میتونیم سخت نگیریم

Cause the way that we touch it's something that we can’t deny

چون این نوازش ها رو هیچ کدوم نمیتونیم نادیده بگیریم !

And the way that you move oh you make me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده ( و اون شکل حرکاتت )

 come on

بیا ( عجله کن )

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

You try to hide it

سعی میکنی مخفیش کنی

I know you do

میدونم که این کارو میکنی

When all you realy want is me to come and get you

وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت میمونم )

You move in closer

به من نزدیک میشی

I feel you breathe

من نفسهات رو احساس میکنم

It’s like the world just disappears when you're around me oh

وقتی کناره منی احساس میکنم دنیا محو میشه

Cause the way that we touch it's something that we can’t deny oh yeah

چون اون نوازش ها چیزیه که هیچ کدوممون نمیتونم نادیده بگیریم ( انکارش کنیم ) اوه آره

And the way that you move oh you make me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده ( و اون شکل حرکاتت )

So come on

پس بیا

And ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن

I Say you want,I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I can tell by your face you love the way it turns me on

من از صورتت میخونم که تو به اینکه من عاشقت هستم عشق می ورزی

I say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I will do what it takes and I would never do you wrong

هر کاری لازم باشه انجام میدم ، و من هرگز مایل نیستم تو ( دراین مسیر ) مرتکب اشتباهی بشی

Cause the way that we love is something that we can’t fight oh no

چون عشق ما دیگه به شکلی در اومده که نمیشه باهاش مقابله کنیم ، اوه نه ! ( نمیشه نادیدش گرفت ! )

I just can’t get enough oh you make me feel alive

من از تو سیر نمیشم ، آه ، به من احساس زنده بودن میدی

So come on

 پس بیا

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

 بهم یاد آوری کن !

I Say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I Say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

 

بچگی

یه دوستی یکی دو روز پیش بهم گفت که خیلی بی حوصله ای و انرژی منفی میدی و سردی و با اینکه حرف از بچگی میزنی ولی اینطوری نیستی و ملتی باید اینو بگن که تو وجودشون شور و شادی بچه ها هست و اینا ! و اگر یه بچه ناراحت بشه با یه آبنبات دوباره رو به راه میشه !

ولی اینطوری نیست ! یه بچه اگر خودشو لوس کرده باشه با یه آبنبات درست میشه ! ولی اگر واقعا از چیزی ناراحت بشه اینجوریا دوباره شور و نشاطشو پس نمیگیره ! ضمنا من حرف از بچگی نزدم و دلیل انتخاب اسم اینجا این بوده که همه کارهایی میکنیم که به نوعی بچگیامون رو نشون میدن ! و اینکه یه وقتی ما شور و نشاط و ذوق بچه ها رو داریم و یه وقتی نه !


پ.ن : عنوان این تاپیک اسم ِ کتاب ِ شعره محمد علی بهمنی هست که فوق العاده هم هست !

پ.ن2 : واقعا این پست طولانی نبود ! این آهنگه طولانیش کرد ! :D

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط آرش  | 

امروز یعنی 1 بهمن ماه سال 1387 تولد مسعود هست و وارد 22 سالگی میشه ، امیدوارم اونطور و اونقدر و با اون کسی که دوست داره زندگی خوب و خوشی داشته باشه و اینجا هر سال برای تبریک تولدش آپ بشه !


مسعود صاحب یه بوف کور هست که لینکش سمت راست وبلاگ هست و میتونید شخصا بهش تولدش رو تبریک بگید ، چون من نمیذارم اینجا کسی تبریک بگه ! :D


پس ... مسعود  تولدت مبارک !


پ.ن : بزودی تولد هایی که تبریک گفته نشدن مثل سارا و سورنا و سینا و مریم و اینا ، یه پست تبریک میزنم و تاریخشم میذارم مطابق با روزه تولدشون ! این کار بیشتر برای این هست که برای سال های آینده یه یاد آوری ای برای خودم باشه ، وگرنه همه رو به وقتش تبریک میگم به خودشون شخصا !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:38  توسط آرش 

سلام


بخش ِ اول 

چند وقت پیش برای دوستی مثالی زدم و امروز به این نتیجه رسیدم که اون رو برای سایرینم باید مطرح کرد !

احتمالا براتون پیش اومده که زمانی که دارید آب میخورید بپره توی گلوتون ! خیلی چیزه زننده ایه بالاخص وقتی که بشدت تشنه باشی و با پریدن آب تو گلوت کوفتت بشه ! از بین حالت هایی که در این مواقع وجود داره من با دو حالتش کار دارم !

یا دلیل ِ پریدن اون آب توی گلوت ناخاصی بیش از حده آبه ، یا به شیوه بد تناول کردنش ! یعنی وقتی توی اون ظرف آب مثلا ماسه ، نمک یا سرکه زیاد باشه و بدون توجه شروع به خوردنش کنی میپره تو گلوت ! میتونی امتحان کنی ! یا وقتی بطری آب رو توی ارتفاع یه متری دهنت گرفتی و میخوای بخوریش ، پریدنش تو گلوت دور از انتظار نیست !

حالا ممکنه دو حالت پیش بیاد برات ، یا تو یه آدم ِ احمق و جوگیری که در اون صورت میگی حالا که اینطوری شد من سه روز آب نمیخورم ! که در این صورت اگر باز هم بعد از سه روز این مواردی که گفتم رو رعایت نکن ِ هنگام ِ نوشیدن ِ آب تو گلوت میپره ! یا اینکه تو یه فرد ِ منطقی و عاقل و با شعوری و دفعه بعد اولاً چک میکنی که آب ناخالصی نداشته باشه و ثانیاً فاصله بطری تا دهانت رو تنظیم میکنی و مثل ِ انسان ! میخوری !

ولی اگر با شعور تر و عاقل تر و منطقی تر از اونی باشه که به ذهن ِ من میرسه ، الان کارهات رو جایگزین این آب و ناخالصی و نحوه خوردنت میکنی و نتیجه میگیری با خودت که اگر آب پرید تو گلوت حواستو جمع میکنی یا آب رو تحریم میکنی !

 و اگر باز هم عاقل تر از اونی باشی که توی ذهن ِ من هست ، اینجا نظر میدی و میگی که جزو ِ کدوم دسته ای ! و اگر باز هم عاقل تر از این حرفا باشی ، راستش رو مینویسی ، چون تو یه آدم ِ عاقلی و یه آدم ِ عاقل میدونه که برای نویسنده این مطلب اهمیتی نداره که تو توی کدوم دسته ای ! به خاطره خودت میگم !

* در اینجا من تویه نوعی رو در نظر گرفتم !

 

بخش ِ دوم

روزی دو کارگر مشغول صرف ناهاری بودند که رئیسشان به هر یک داده بود ، او به یک کارگر چلوکباب و به دیگری مقداری نان و پنیر بخشیده بود ! کارگر اول به آرامی و بدون هیچ حرف و سخنی مشغول صرف کبابش بود ، ولی کارگر دیگر با هر لقمه ای که از نان و پنیر بر میداشت با احترام خاصی رو به رئیسش میکرد و از او تشکر و قدردانی میکرد و باز مشغول خوردن میشد .

یکی از افرادی که مدتی آنها را تماشا میکرد ، نزد کارگر دوم آمد و گفت : ببین کارگری که داره کباب میخوره ، هیچ حرفی نمیزنه ! چطور تو برای یه مقدار نون و پنیر ناقابل این قدر تشکر و قدردانی میکنی از رئیست ؟!

کارگر دوم لبخند تلخی زد و زمزمه کرد : درسته ! در ظاهر من دارم از رئیسم تشکر و قدردانی میکنم ، ولی در واقع هر حرف تشکر آمیز من برای رئیسم از صد تا فحش ِ خواهر و مادر بدتر و زننده تره !!


بخش ِ سوم

اگر توجه کرده باشید یه نویسنده جدید به وبلاگ اضافه شده ! این آقا سورنای خلیلی ، دوست ِ بنده و همکلاسیم هست ؛ قصد داشت یه وبلاگ بزنه که من پیشنهاد کردم بیاد توی بچگیا و ایشونم افتخار داد و قبول کرد و صد البته اینجا متعلق به خودشه . مطمئنا ً توی نوشتن از من توانا تره و همونقدر که من بد مینویسم و سوژه هام خسته کنندس ، سورنا جبران میکنه توی پستا و سوژه هاش و چیزایی که من میخوام بگم و نمیتونم یا نمیشه رو خیلی بهتر از اون چیزی که توی ذهن ِ من هست مینویسه . در انتظاره اولین پستش میشینیم .


پ.ن در مورده عنوان پست : منظوره بر عکس !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:45  توسط آرش  | 

" آنچه را از دنیا طلب کردی و به آن نرسیدی به منزله چیزی قرار ده که اصلا به خاطرت نرسیده بود ! ( امام حسن ) "


دیدگاه اول

ایام محرم و شهادت امام حسین و حضرت عباس و یارانشون رو به همه تسلیت عرض میکنم ، امید است عزاداری همه مورد قبول ِ این عزیزان ِ کربلا قرار بگیره .

در این زمینه دو مطلب دوست دارم بگم !

1) دیروز از چند نفر در مورده اینکه برای چی به هیئت های عزاداری میرن پرسیدم ، یه نظرسنجی برای توجیه خودم بود !

- پسر نمیدونی هر شب چه غذاهایی میده که ، میشه نرفت ؟!

- قسمت ِ زنونه مردونش نزدیک ِ همن ، انقدر دخترای خفن و جیگر میان که ملت سرشون گیج میره ، خیلی حال میده باب !

- باو حوصلم سر میره ، تازه حال و هوامونم اونجا عوض میشه ، چهار تا آدم میبینیم !

- پسر یه زنجیر گرفتم ، سنگینه ، طلایی هست ، بعد این چوبشم از جنس ِ گردوئه ! یه ابهتی داره که وقتی میاد رو کتفام ! بیشتر به خاطر ِ استفاده از این زنجیره جدیدم میرم !

- توی عزاداری هاش که نمیریم ، بچه ها میان میریم پشت مجلس ، اونجا انواع ِ قلیون جور میکنن ، عالیه !

- یه طبلایی گرفتیم به چه بزرگی ، علامتو بگو ، شونصد تا تیغه داره ! تکیه ما تو تهران شاخ ترینه !

بدون شرح ... !!


2) مطلب بعدی در مورده نذری هست !

فلسفه نذری دادن این هست که غذایی که داده میشه بدست افراد مستمند برسه ، کسایی که در طول ِ سال یک شب با شکم سیر نمی خوابن ، اصلا یه بازه زمانی از تاریخ فقط مستمندان حق داشتن از نذورات استفاده کنند . حالا طرف نذر داره ده تا دیگ برنج با کباب ِ سلطانی !! از این ده تا یکیش صرف مهمونایی میشه که اون روز خونشونن ، بعد 5 تا دیگشم توی ظرف میریزن و میدن به همونایی که اومده بودن ! 2 تا دیگ هم برای اقوامی که نتونستن بیان ، یه دیگ و نیمشم برای همسایه های بالا و پایین که بگن آره مام نذری دادیم ! نصف ِ دیگی هم که میمونه برای خودشونه دیگه !

این از فلسفه جا افتاده بین ِ ملت ! که ما خودمونم تو نذری دادن جزو ِ همین دسته ایم متاسفانه ! البته خیلی ها هم هستن که نذریشونو صرفا میدن به مستمندا و فقرا !

حالا جالبتر از این ملتی هستن که بیرون از خونشونن و تا میبینن یه جا غذا میده میرن تو صف ِ یک کیلومتری یه ساعت می ایستن و با خودشون میگن :  غذای ِ امام حسین ِ ! نمیشه نخورد که ! تبرکه ! حمـــــــــید !!

خب ای کوفت بخوری ، تو که نذریای دوست و آشنا تو پنج تا فریزره تو خونتون جا نشدن ، حالا حتما باید ظهره عاشورام یه غذا از بیرون بگیری ؟! اون غذای امام حسین برای بد بخت بیچاره هاس آخه ای بنده ی خدا !


دیدگاه دوم

همونطور که از توضیحات ِ وبلاگ مشخصه ، اینجا یه وبلاگ ِ دل نوشته ! یعنی من چیزایی که دوست دارم توش مینویسم ، نه برای اینکه همه ، همه چیزه مربوط به منو بفهمن یا بخوان منو راهنمایی کنن ، فقط برای اینکه تخلیه بشم ! البته نا گفته نمونه که دیدن اسمتون با یه پیام ِ خیلی کوتاه تو بخش ِ کامنتا خودش کلی مایه انرژی و خوشحالیه ! فقط خواهشاً غر نزنین ! بخونین ولی دنبال ِ دلیل ِ مطلب آپ شده نباشین ! صائب تبریزی میگه :

چون وا نمیکنی گره ای ، خود گره مباش       ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست !


دیدگاه سوم

یه مطلب ِ قشنگ از جبران خلیل جبران نویسنده مورد ِ علاقه من :

اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!


دیدگاه چهارم

میرداماد یه دو بیتی میگه و بعد ها ابوالحسن خَرَقانی کاملش میکنه ، قشنگه :

بگذار که عشق نفرساید دل               یک لحظه ز محنتش نیاساید دل

گر مهر نورزد چه کند جان در تن ؟        ور عشق نبازد به چه کار آید دل ؟

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم       بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم             گر دوست نبیند به چه کار آید چشم ؟


کمال خجندی هم یه شعری داره که قشنگه :

گفتم:ای سیم ذقن،گفت: که را میگویی؟       گفتم:ای عهد شکن،گفت: چه ها میگویی؟

گفتم:ای آنکه نداری سر یک موی وفا             گفت:معلوم شد اکنون تو که را میگویی

گفتم:ای جان ز دل سخت تو فریاد مرا            گفت:با من سخن سخت چرا میگویی؟

گفتم:از باد،نسیم تو شنیدن چه خوش است  گفت:تا کی سخن از باد و هوا میگویی؟

گفتم:این زلف پریشان تو از مشک خطاست ؟  گفت:تا چند پریشان و خطا میگویی؟

گفتم: از دست دل خود،به هلاکم راضی          گفت:این خود ز زبان و دل ما میگویی

گفتمش:کی رسد از بخت،پیامی به کمال؟      گفت:آن رو که از ماش سلامی گویی


دیدگاه پنجم

شمام احیاناً برخوردید به دختری که اددتون کرده تو یاهو ، بعد یا اسم و سن و ایناش رو نمیگه ، یا هم اگر میگه ، بعد از یه مدت میگه که دروغ گفته و اینا ؟!

من که اصلا اهمیتی نمیدم به این چیزا ! به ملت ِ آشنا اهمیت نمیدیم ، چه برسه به نا آشنا ! ولی نمیدونم هدف ِ این ملت چیه واقعا ! طوری توی گفتن ِ مشخصاتشون دقت میکنن ، هر کی ندونه فک میکنه معاون ِ اول ِ رئیس جمهوره آمریکان !! عزیزان ! اصلا کسی اهمیت نمیده به مشخصات ِ شما که انقدر خودتونو ... ! مثلا من شخصا ، فرقی نمیکنه که ایکس توی اد لیستم ، یه دختره 17 ساله باشه ، یا یه پیرزن ِ 71 ساله ! چون اصولا وقت ِ چت به ندرت پیدا میشه ! :D هدف این بود که نترسید بابا ، راحت باشید ، هیچ آدم ِ عاقلی دنبال ِ شما نیست ! بحث ِ اسکلا هم که جداست !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:52  توسط آرش  | 

یکی از شاعران نزد امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت . فرمود تا جامه از او بر کَنند و از ده بیرون کنند . مسکین برهنه بر سرما همی رفت . سگان به دنبال وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند . زمین یخ گرفته بود ! عاجز شد ! 

گفت : این چه حرام زاده مردمان اند ؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده !

امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت : ای حکیم ، از من چیزی بخواه !

گفت : جامه ی خود میخواهم اگر اِنعام می فرمایی .

امیدوار بُوَد آدمی به خیر ِ کسان    مرا به خیر ِ تو امید نیست ، شَر مَر ِسان ! « سعدی »


« انسان معمولا ً به کمک دیگران می اندیشد و امیدوار است ، اما من به تو هیچ امیدواری ای ندارم که مرا کمک کنی ، بنابراین شرت را از سرم کم کن و فقط به من ضرر نرسان ! »


بیتی که از سعدی هست کوتاه و در عین ِ حال پر از معناست ! جمله ای که امسال روی تمام برگه های امتحانیم مینویسم ! جالبه !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:55  توسط آرش  | 

سلام !


- ایگور من با اون بخش چیکار کنم ؟!

- پرسی تو اولین باره که میتینگ میای ؟

- آرشام با داستانکت خیلی حال کردم !

- هی دانگ خیلی جالب مطرح کردی مواردو تو پسته نحوت !

- توماس خیلی وقت ِ آن نشدیا !

- ببینم ویولت تو توی کدوم گروه بودی ؟ 


اون موقع خیلی چیزا ارزش نداشت ! من اون موقع از ایگور و آرشام و ماندانگاس و توماس و ویولت و جولیا و غیره انتظاری نداشتم ! اون موقع اومدن یا نیومدن توماس تو یه میتینگ انقدر ارزش نداشت که تاخیر یا غیبتش همه رو ناراحت کنه ، اون موقع یه پست ِ سرشار از فحش ِ پرسی انقدر ارزش نداشت که بخواد آرشام و ماندانگاس و خیلیا رو ناراحت کنه ! اون موقع غیبت طولانی مدت جولیا اهمیتی نداشت که بخواد فکره یه ملت رو به هم بریزه ! اون موقع ویولت انقدر ارزش نداشت که به خاطره اومدنش به میتینگ ، مکانِ میتینگ جایی گذاشته بشه که همه برای رفتن به اونجا به مشقت بیفتن !


حالا که وضعیت با قبل خیلی فرق کرده ، مام باید خودمو همرنگ جماعت کنیم و با هم بسازیم ! همون کاری که من سعی کردم بکنم ! اینکه من الان با همه این بچه ها صمیمیم برای اینه که با همه رفتارشون حال میکنم ؟ یا هیچکدوم رفتاره مزخرف مختص ِ خودشونو ندارن ؟ هیچ کدومشون بچه نیستن ؟!


توی میتینگ به من میگن که به خاطره عوض کردن تایتل پست میتینگ های ما ، تویی که بعد از هر میتینگی میومدی وبلاگ رو آپ میکردی ، تحریمت کردیم که یوزر پسش رو بهت بدیم ! حتی اگر همچین کاری هم نمیشد بعد از حرفایی که زده شد من دیگه اونجا پست نمیزدم ، ولی این رو الان گفتم که ثابت کنم هنوز همه بچه ان ! و با این اوصاف خیلی کودن و ابلهه کسی که خودش رو بزرگ بدونه و سایرین رو بچه !


مشکلی که بیشتر از همه چیز زننده و روی اعصابه اینه که توی غیاب ِ من ِ نوعی یه حرفی در مورد ِ مشکلات رفتاریم زده میشه و همه موافقت میکنن با اون حرف ، ولی وقتی که از ملت میپرسم ، همه شصت تا دستمال یزدی میگیرن دستشون و مخالفت میکنن ! این باعث میشه که من نه تنها متوجه نشم که ملت با چه رفتاریم مشکل دارن ، بلکه با یه سری افراد دشمن بشم چون فکر میکنم که اونا حرفشون رو از دهن ِ جمع زدن نه از طرف ِ جمع ! تو اگر میترسی رفاقتت با کسی به هم بخوره و دلخور بشه ازت ، وقتی حرفی زده میشه غلط میکنی موافقت میکنی که بعد جلوی طرف خودتو خیس کنی و مخالفت کنی !


مسئله بعد اینکه وقتی بحث و مشکلی پیش میاد یه پلی پشت ِ سرتون بذارید ! تا یه بحثی میشه همتون خودتون رو جر ندین که من دیگه میتینگ نمیام و تمومه و اگه اون بیاد من نمیام و این چرت و پرتا ! مِن بعد اگر کسی به هر دلیلی گفت که دیگه میتینگ نمیام و نمیخوام ایکس و ایگرگ رو ببینم و بعد دو ماه بعدش زرتی بلند شد اومد میتینگ و روبوسی کرد با ایکس و ایگرگ ، من میدونم و اون فرد ِ اسکل و سست عنصر ( با عرض پوزش از اسکل و سست عنصر بابت توهین ِ صورت گرفته !! )عزیزه من مشکلی پیش اومده بشین منطقی حرف بزن ، چطور وقتی همه شادیم توی بغل ِ هم دیگه میلولیم ، ولی وقتی مشکلی پیش میاد دیگه شنیدن صدای همم آزارمون میده ؟!


فراموشم نکنید که همونقدر که حضوره من ِ نوعی توی میتینگ برای همه ارزش داره ، بودن ِ تویِ نوعی هم همونقدر ارزش داره ! اگر هم کسی فکر میکنه ارزشش از بقیه بیشتره یا اگر کسی اومدنش به میتینگ به خاطره جمع نیست و مشروط به اومدن ِ شخص ِ خاصی هست ، بشینه به ریش ِ خودش بخنده که اصلا ارزش ِ بحث کردن نداره ! فکر کنم میدونید که من به شخص ِ زمانی که بخوام یه شخص ِ خاصی رو ببینم ، میرم با اون فرد فقط قرار میذارم ، حالا چه سورنا باشه ، چه علیرضا ، چه مسعود ، چه کمیل ، چه آرمینا ، چه مهرناز  ، چه سارا و چه غیره ! وقتی میام میتینگ یعنی به خاطره همه اومدم !

فقط لازم ِ که اینو بگم که اگر میتینگ میاید حق ندارید رو سر ِ من ِ نوعی منت بذارید ! تو اگر دانشگاه و مدرسه میری ، برای این ِ که چهار تا درس و مطلب یاد بگیری ، حق نداری که رو سره معلم و استاد منت بذاری که من دارم میام مدرسه و دانشگاه ها ! اگر میای به خاطر ِ خودت داری میای ! منم ممکن ِ که بگم آقا من به خاطره ایکس میام میتینگ ، ولی اگر واقعا به خاطره دل ِ خودم نباشه ، امکان نداره به خاطره شخص یا اشخاص ِ خاصی بیام !


مطمئن باشید اگر همتون هم نیاید این بحث ها و مشکلات رفع نمیشه ، فقط زمانی حل میشن که همگی درست مثل ِ آدمای عاقل و با شعور و با فرهنگ ( که خدا رو شکر سنتونم کم نیست که ! ) جمع بشید و منطقی و آروم بحث کنید که آقا من این مشکل رو دارم و تو این مشکل رو داری ! من رفع میکنم تو هم رفع کن مشکلتو ! یادتون باشه اونی که بلند میشه میاد میتینگ برای این هست که برای همه ارزش قائل ِ و میخواد همه رو ببینه !


در کل اینکه بحث و دعوا و مشکل همیشه وجود داره و یه چیزه عادیه بین چند تا دوست و رفیق و منم انکار نمیکنم که فرضاً از ده تا دعوایی که شده 8 تاش تقصیره من بوده ؛ ولی وقتی بحث و مشکلی پیش میاد ، لازم نیست که هر چیزی از دهنمون در میاد به هم بگیم تا وقتی با هم مواجه شدیم نتونیم تو چشم ِ هم نگاه کنیم ! صد بار هممون این نتیجه رو گرفتیم که باید از این جمع جدا بشیم و رفتیم ، ولی بازم برگشتیم ! چرا ؟ چون به این نتیجه رسیدیم که این جمع ارزششو داره و مکمل ِ ماست و مام مکملش هستیم !


بشنو ز من ای لعبت زیبا به از این باش             در کار نگهداری دلها به از این باش

با ما مپسند این همه افسونگری ای دوست      یا رشته ی الفت بگسل یا به از این باش

گفتی ز  همه خوب رخان خوبتر هستی            منکر نشود هیچکس اما به از این باش

این رونق بازار نمی پاید ، زنهار                        امروز ، در اندیشه ی فردا به از این باش

تزویر و ریا در همه جا نیست سزاوار                با مردم سنجیده و دانا به از این باش

سربازم و پیرایه ندارد سخن من                      اینقدر مکن عشوه و با ما به از این باش ! 


پ.ن : این پست رو نوشتم که بگم بیشتر فکر کنید رفقا ! رفاقت ارزشش بیشتر از این حرفاس ! یه ذره گذشت و سازش و همرنگی حلش میکنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:43  توسط آرش  | 

  امروز روز ِ محسن چاوشی بود ! تو هر ماشینی که سوار شده بودیم آهنگاشو گذاشته بودن ، چند تا از تیکه آهنگ هایی که شنیدیم رو میذارم !

* مجنونم و دلزده از لیلیا ، خیلی دلم گرفته از خیلیا !

* اگرچه هیچکس نیومد ، سری به تنهاییت نزد ، اما تو کوه ِ درد باش ! طاقت بیار و مرد باش !

* ای دل ِ صاب مرده ، باز تو رو خواب برده ، پاشو از خوابو ببین دنیاتو آب برده !

* دارم از درد ِ غریبی آب میشم ، رو سر ِ خودم دارم خراب میشم !


هووم ، وضعیت غریبیه ! خیلی سخت ِ تحملشون ، درکشون و باور کردنشون ! گویا اینام حاصل ِ بچگیای خودمن ! دل باید با اینام بسازه ?!  

آن یکی خر داشت پالانش نبود   یافت پالان ، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می نامد به دست   آب را چون یافت ، خود کوزه شکست !!


بسی غریبِ ! بسی غیر قابل تحمل ِ ! بسی مسخرست !

/*]]-->
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:17  توسط آرش 

آن دیویس میگه :
آموختن آسان نیست !
خستگی هر آن در کمین است .
آزرده میشوی ، احساس شکست میکنی .
شک میکنی که رها کنی و بگذری .
میخواهی برکناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده
اما نه !
تو بازنده نیستی
که یک مبارزی !

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم .
باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم .
اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ،
در پایان ، پیروزی از آن تو خواهد بود !

دکتر شریعتی هم در این مورد حرف ِ قشنگی میزنه ، اعتقاد داره که رنج ها کارشون ساختن ِ روح هست و میگه : خدایا ! رنج های عزیز و بزرگ و حیرت های جانکاه عظیم را بر جان ِ من بریز و شادی ها را به آدم های دمبه دار ِ خوشحالت ببخش !


و چیزه دیگه ای که باید بگم ، چیزی هست که توی عکس بالای وبلاگ گذاشتم ( این نیز بگذرد )  :
پادشاهی دُر ِ ثمینی داشت   بهر انگشتری نگینی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمر   هر زمان که افکند به نقش نظر
گاه ِ شادی نباشدش غفلت    گاه ِ اندوه نباشدش محنت
هر چه فرزانه بود در ایام    کرد اندیشه ای ولی همه خام
ژنده پوشی پدیده شده آندَم     گفت : بنگار بگذرد این هم

خیلیا اینو شنیدن ولی شاید قضیش رو ندونن ، قضیش اینه که ، پادشاهی بوده که میخواسته روی نگین هایی که داشته که حالا به عنوان انگشتر ازش یاد شده ، چیزی بنویسه که وقتی خوشحال ِ غفلت نگیردش و وقت هم ناراحت ِ همینطور ! به همه فرزانه ها و بزرگای زمان ِ خودش دستور میده که فکری بکنن ، ولی هیچکسی نمیتونه چیزی بگه که این خاصیت رو داشته باشه . تا اینکه یه پیرمردی میرسه و میگه روی انگشترت بنویس بگذرد این هم ! که هر وقت توی شادی یا غم بودی بفهمی که اینم مثل شادی ها و غم های گذشته میگذره ! خیلی قشنگه


همین !

یه شعره معرکه از محسن یگانه ، به اسم ِ نخواستم !
نخواستم با غم بسازی
نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد ِ دلتو دیگه با هیشکی نگی
آخه عشق اجباری نیست
تو زندون ِ من نمون
حالا که فکر ِ رفتنی دیگه از خوندن نخون
تا دیدم میخوای بری دلم راهتو سد نکرد
برو فردا مال ِ تو ، دیگه اینجا بر نگرد
بدون ِ من ، بعد ِ من ، دلتو هر جا ، جا نذار
غم ِ با من بودنو ، تو من بعد یادت نیار !

اگه شونَت تکیه گاهه ، پس چرا من تنها شدم ؟
چرا هر لحظم همیشه منم ، تنها با خودم
یه تصویر از عکس ِ چشمات ، روی ِ دیوار ِ دلم
چقدر قِصَم خنده داره ، چقدر بی تاب ِ دلم

تا دیدم میخوای بری دلم راهتو سد نکرد
برو فردا مال ِ تو ، دیگه اینجا بر نگرد
بدون ِ من ، بعد ِ من ، دلتو هر جا ، جا نذار
غم ِ با من بودنو ، تو من بعد یادت نیار !

* حس ِ آپ کردن نیست ! شاید تا دو روز دیگه شاید تا دو هفته دیگه ! ضمنا این شعر آخرین شعریه که میذارم ، چیزای قشنگی توش بود و گفتنیا رو گفت ! دیگه نیاز نیست ادامه دادنش !




+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:37  توسط آرش  | 

سلام

پیش در آمد !
از زمان آپِ آپدیتم تغییرات زیادی کردم ، شایدم یه سریشون رو بزور توی خودم بوجود آوردم . مثلا طرز ِ حرف زدن و رفتار با اطرافیان از نظر مثبت و منفی بودن ! یه دوستی گفته بود بهم : اگر تو از چیزی ناراحت ، دلخور ، دلگیر یا هر چیزی هستی و حالا وجودت پر از انرژی منفیه لازم نیست این حس مسخرت رو به همه انتقال بدی . چون با این کارِت نمیتونی دیگران رو وادار کنی تا تو رو به خواستت برسونن ، فقط اونا رو اذیت میکنی ، اگه میخوای بمیری هم مانعی نداره ، بمیر ! ولی توی خودت ! هیچکسی جز خودت نمیتونه تو رو به جهت منقی یا مثبت سوق بده !
 
جالب بود ، خیلی روی حرفش فکر کردم و دیدم به قولی ! هاپو ! بودن ِ من یا ناراحتیم فقط باعث ِ آزار ِ اطرافیان میشه و کسی کمکی از دستش بر نمیاد به جز خودم ! پس به جای اینکه انقدر ظاهر و باطنم سرشار از انرژی منفی باشه ، خودمو تغییر بدم و اون انرژی منفی رو برای خودم نگه دارم و در ظاهر طوری دیگه ! بهرام توی آهنگ ِ افسوسش میگه : آره کسی واسه تو قدمی بر نمیداره ، ولی کسی توی مشکلاتت کم نمیذاره ، باید جای اینکه درد ِ اون که هس بی تو حس کنی بشینی و دونه های تسبیتو بشمری ! قبولش دارم دربست ! 

نخستین گاهان !
دیروز با دوستم سورنا بحث داشتیم که هر کدوم باید چیزایی که از نظر طرف ِ مقابل مشکل هست رو تغییر بده و رفع کنه ، چون ممکنه به دوستیمون لطمه وارد شه  . کلی فکر کردیم ، به این نتیجه رسیدیم که دوستی پسر / دختر یه واژه کشکی نیست که به هر رابطه ای که حالا شامل بیرون رفتن ، صحبت با تلفن ، چت کردن ، گفتن و خندیدن میشه نمیشه گفت دوستی و رفاقت و وقتی مدت ِ این رابطه ها بیشتر شد ، اسم ِ دوستی ِ صمیمی رو جایگزینش کنیم .

یه حرف ِ قشنگی از یه دوستی یادم میاد : دوستی یعنی اینکه دو طرف بتونن همدیگه رو اونطور که هستن قبول کنن ، نه اینکه دو طرف برای اینکه بتونن با هم باشن از طرف مقابلشون بخوان که تغییر بده خودش رو متناسب با روحیات و خواسته های طرف دیگه رابطه ! زمانی که یکی از طرفین خواست که فرد ِ مقابل خودش رو تغییر بده و دوستی ای که وجود داشته رو به این دلیل معلق کنه دیگه از این حالت خارج میشه .

جالب بود این حرفش ، دو تا دوست کسایی هستن که همدیگه رو اونطوری که هستن قبول کنن . همونطور که از خوبی های طرف مقابل لذت میبرن ، بدیهاش رو هم تحمل کنن و با صبر و تلاش و راهنمایی اون بدی و اشکال رو توی دوستشون تغییر بدن .

رابطه ای که بوجود اومدنش مشروط به تغییر یکی از طرفین رابطه باشه   ، هر اسمی که داشته باشه ، دوستی نیست !

هر چند و.قتی در این زمینه اشتباه کردی ، یه دنده عقبی هم وجود داره ، مثل ِ یه تصادف ِ رانندگی میمونه ، اگر به عابر بزنی و در بری ، یه مدت عذاب وجدان داری ولی بالاخره بعد از یه مدتی یادت میره ، ولی اگر دنده عقب اومدی و اون عابر رو به یه درمونگاه رسوندی ، دیگه از عذاب وجدانش خلاص میشی .شاید بپرسی دنده عقب در زمینه دوستی و اینا چیه ، ولی من مثل ِ همیشه میگم که : این چیزیه که خودت باید کشفش کنی !

دومین گاهان !
توی مدرسه با یکی از بچه ها دعوامون شده ، نکته جالب اینجاست که نه سلام و علیکی میکنیم و نه حرفی میزنیم ، بعد با کمال ِ پررویی اگر چیزی نیاز داشته باشیم از هم میخوایم و به جای استفاده از اسامی همدیگه از واژه « هوی » استفاده میکنیم .
- هوی  خودکار مشکی داری !؟
- هو.ی اونو بده به من !
جالب اینجاست که بینهایت هم سرد برخورد میکنیم ، ولی رومون تو این یه مورد کم نشده ! :D

سومین گاهان !
نمایشگاه مطبوعات و الکامپ رفتم ، توی مطبوعات نکته جالبی که دیده شد اولا ملت ِ احمقی ! بودن که بصورت گونی گونی ! روزنامه های قدیمی اطلاعات و همشهری رو خریده بودن و به طرزه عذاب آوری میکشیدن و با خودشون میبردن ! ( انقدر طمع هست که از تخفیف یه روزنامه بی ارزش هم نمیشه گذشت ؟!! )
دوما وقتی داشتیم میرفتیم ناهار بخوریم ، جلوی در ِ اصلی نمایشگاه ، یه مرد تشنجی روی زمین افتاده بود و میلرزید واز بینی و دهان و چشم چپش به طرزه زننده ای خون میریخت بیرون و یکی دو نفر هم دستش رو نگه داشته باشن تا آروم بشه ! نکته جالبترش این بود که ماشین اورژانس ده متر اون ور تر بود ولی خبری از مامورینش نبود ، تا اینکه بالاخره یکی از مامورینش اومد ، اونم زمانی که اون بنده خدا خودش آروم شده بود !!  لذت بخش ِ قدرت اقدام و امداد رسانی !

چهارمین گاهان !
پر طرفدار ترین بخش ِ نمایشگاه مخابرات و الکامپ بازار دست فروشانی بود که در مسیر خروجی شمالی برپا شده بود ! باورتون نمیشه چقدر شلوغ بود ! جالبترین چیزی که اونجا فروخته میشد یه سری سنگ ریزه رنگی و بی ارزش بود که یه یارو تحت ٍ عنوان سنگ شانس و دونه ای 500 تومان میفروخت ! کم ِ کم 1000 تا سنگ داشت ، اگر اینا رو 500 بفروشه ، چقدر میشه پولش ؟! ایول در آمد ! :D

پنجمین گاهان !
یکی دو روز پیش توی کلاس جامو عوض کردم و از میز ِ دوم ، رفتم میز ِ آخر ! روی دیوار یه سری شعر و اینا نوشته بودن که یکیش جالبتر بود !
آدمک آخر ِ دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی ِ کاغذی ِ ماست ، بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل ِ دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل ِ تو تنهاست ، بخند !

ششمین گاهان !
تا هفته پیش ملت ( از جمله خودم ) کلی در مورده مصطفی زمانی ، بازیگر ِ نقش ِ یوسف پیامبر چرت و پرت میگفتن که این کی بود آوردن و حضرت یوسف باید قیافش قشنگ باشه و عجب احمقایین و اینا !
هفته پیش ، توی نمایشگاه مطبوعات ، شلوغ ترین غرفه ، غرفه رویش بود ، که روی جلد ِ شماره جدیدش عکسی رو انداخته بود و بالاش نوشته بود : چهره اصلی بازیگر نقش ِ حضرت یوسف ! میتونم بگم نصف ِ ملت با حیرت داشتن به عکس نگاه میکردن ! دقیقا وقتی سورنا بهم گفت که اینجا رو نگاه کن ، من یه مدتی دقیقا با دهان باز داشتم نگاه میکردم ! بعد متوجه شدیم که بازیگرا مشکلی ندارن  ، این از هنرمندی ِ گریمور های ایرانیه که قیافه های قشنگ رو تبدیل به ... میکنن ! نمونش هم فقط این نیست !

توی نت عکسشو پیدا نکردم ! فقط اینکه قیافه خیلی قشنگی داره ! الان دیگه هر کسی رو میشناسم داره درباره اینکه خوشگل ترین بازیگره ایرانیه بحث میکنه :دی !

هفتمین گاهان !  
یکی دو روز پیش تو وبلاگ ِ آرمینا یه متنی در مورد جیرجیرک و ستاره خوندم ، امروز توی یه کتاب ِ روانشناسی یه متنی خوندم خیلی جالب بود و میذارمش ، نوشته جان مالیولا هست !
جیرجیرک کوچک یه یک ستاره نگاه کرد
و بی مقدمه گریه را سر داد
ستاره پرسید : جیرجیرک ، چرا گریه میکنی ؟
جیرجیرک گفت : تو خیلی دور هستی ، من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم
ستاره تبسمی کرد و پاسخ داد : جیرجیرک اگر من هم اکنون در قلب ِ تو نبودم تو نمیتوانستی مرا ببینی !

هشتمین گاهان !
مدرسه بینهایت خسته کننده شده ! همه درسا ضعیف پیش میرن و از هر یک ساعت و نیمی که برای هر کلاس هست ، هر معلمی 45 دقیقه در مورد این صحبت میکنید که : وقت بذارید برای درستون ، اینطوری پیشرفت نمیکنید ، اینطوری به جایی نمیرسید ، خودتون رو تغییر بدید ! :D
دیگه واقعا حال به هم زن شدن ! آخه عزیزان شما چیکار دارید ، شما اگه درست درستونو بدید و کار کنید به جای یه ساعت حرف ِ مفت زدن ، همه به یه جایی میرسن و با بهترین نمرات قبول میشن ! شصت ساعت کلاس حسابان توی مدرسه داریم ، یک ساعت و نیم هم کلاس ِ قلم چی میرم ، ولی اون یک ساعت ِ قلم چی با وجوده همه توضیح های فراوون و شوخی های معلم و اینا بهتر از شصت ساعت ِ درسیمون پیش میره !
اه !
 
واپسین گاهان !

آهنگ ِ تقدیر از شادمهر عقیلی که قشنگه !
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب ِ منی
بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم
تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل ِ من
میتونه آرومت کنه ؟
اون لحظه های آخر از
رفتن پشیمونت کنه ؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راه ِ دور !

آخر یه شب این گریه ها
سوی ِ چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم
هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه
پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو
احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:47  توسط آرش  | 

سلام سلام !


پیش در آمد !
خیلی نمیگذره از وقتی که گفتم میخوام یه سری تغییر توی خودم اعمال کنم ... فکر میکنم به نتیجه دلخواهم رسیدم ، ولی هنوز مونده تا پایان دوره تغییرات ! با یه دوست ِ عزیزی صحبت کردم و دوباره تصمیم گرفتم که زودتر از حد موعد وبلاگم رو آپ کنم و از راهنمایی هاش هم توی تغییر روند کار وبلاگ استفاده میکنم ! واقعا اینجا اونطوری که میخواستم از اولش نبود ، سعی میکنم بشه ! توی این پست چند تا مطلبو میخوام بنویسم !


نخستین گاهان !
فکر کنم حالا که انجام شده دیگه مشکلی نباشه که بگم ، یه عمل باز ِ قلب داشتم ! امیدوارم همچین مشکلی هیچ وقت براتون پیش نیاد ، واقعا سلامتی بهترین نعمت ِ ! فقط لطفا در این مورد نپرسید آقا ! :D

بالاخره بعد از چند وقت یه دکتر برای سر دردم رفتم و گفت که سینوزیت هات چرک کرده و باید عمل بشه ! خیلی درد ِ طاقت فرسایی داره آقا !

دوباره میگم که سلامتی واقعا بهترین نعمت ِ ! و اینکه نظرم نسبت به چند روز قبل تغییر کرده ، هر بیماری ای توی نوع ِ خودش بدترین درد و عذاب رو داره ، سر درد ، پا درد ، گوش درد ، دل درد و خلاصه هر چیزی که فکرشو کنید ، هیچ وقت سعی نکنید بفهمید کدوم از این ها بیشتر آزار دهندس ! همشون یکین !

 
دومین گاهان !
علیرضا توی وبلاگش نوشت که بیاین ببینیم با خودمون چن چندیم ، به دلم نشست این حرف . خیلی خوبه که هر از گاهی ببینیم با خودمون چن چندیم ، ولی چیزی که اینجا اهمیت داره اینه که یه داوره واقع بین و واقعی باشیم ! چه توی بازی با سر توپ رو وارد دروازه کنی و چه از نیمه زمین بشوتی و گل بشه برای داور فرقی نمیکنه و یه امتیاز داره !

شاید در نگاه ِ اول از نظر تماشاچی خیلی با هم فرق داشته باشن این دو ، ولی در نهایت اونام به نتیجه نگاه میکنن ! مهم اینه که وقتی فهمیدی با خودت چند چندی ، سعی کنی خودتو بکشی بالا ! و  وقتی خطا کردی نه به خودت آوانس بده و نه مستقیما کارت قرمز !

خودتو واقع بینانه نقد کن تا بری جلو ، کاری که خودم دارم سعی میکنم انجامش بدم و فکر میکنم پیشرفت خوبی داشتم ، نه گل هایی که زدم رو دست کم یا دست ِ بالا گرفتم ، نه خطاهایی که کردم !

 
سومین گاهان !
تو این مدت کم و بیش میومدم نت که شاید یه وقتی ، یه جایی ، یه طوری ، یه کسی انرژی بده ولی چیزایی که دیدم بیشتر انرژی گرفتن !  زننده ترین حالت این بود که با کسایی حرف میزدی که واقعا منبع انرژی بودن و بعد از مدت ها دیدی که ای بابا رابطشون بهم خورده و الان معدنِ انرژی منفین ! متاسفانه فرصت نشده باهاشون درست و حسابی حرف بزنم ، چون متاسفانه یکی دو نفر هم نبودن ... اگر طرفت اشتباه کرده ، سعی کن متقاعدش کنی .

یه رابطه بیشتر از این حرفا ارزش داره که با یه بحث و یه اشتباه ساده از یک طرف رابطه از بین بره و بدتر از اون اینه که فکر کنی اگر بخوای پی ِ کار رو بگیری خودت رو کوچیک کردی یا غرورت رو شکستی و این حرفا ! ولی یه چیزی یادت نره ، اگر تو اشتباه کردی ، سعی نکن طرفت رو یا خودت رو متقاعد کنی ، خودتو تغییر بده ، وقتی از خودت مطمئن شدی برو سراغش . " عشق از بخشیدن لذت میبرد ، همانگونه که گل از عطر افشانی لذت میبرد "

اوکی !؟

میتونی اشتباهت رو جبران کنی ! میگه : پذیرفتن ِ خطا ، زیباترین شیوه ای هست که نشون میده عاقل هستید !

ضمنا نباید فراموش کرد که یا کسی رو دوست نداشته باش و یا اگر داری بصورت مشروط نباشه ! زمانی میتونی بگی کسی رو دوست داری که همونطور که هست دوستش داشته باشه ، نه اگر اینطوری یا اونطوری بود ! و اینکه همه رو به خاطر ِ خودشون دوست داشته باش ، نه به خاطر ِ اینکه اونا رو برای خودت داشته باشی ؛ فرقی نمیکنه که داریشون یا نه ، دوست داشته باش و عشق بورز !

"دیگران رو همونطور که هستن بپذیر ، پذیرفتن ِ کامل ، یعنی عشق ِ بی قید و شرط ! "

 
چهارمین گاهان  !
از نمایشگاه رسانه و دیجیتال یه کتاب خریده بودم به اسمه " سوشیانس " ، انقدر این ملت گفتن که اه ، این کتابو یه ایرانی نوشته ( شروین وکیلی ) ، فایده نداره الکی وقت بزاری بخونی و برو یه کتاب از یه نویسنده معروف خارجی بگیر و اینا که دیگه من واقعا داشتم سرد میشدم از خوندنش !

چند صفحه که خوندم دیدم معرکس ! تقریبا یه چیزی تو مایه های شاهنامس و از اسامی اساطیری و خارجی هم توش استفاده شده که خیلی جالبه ! واقعا فکر نمیکنم دیگه چیزی مثل ِ این بخونم !

باب انقدر همه چیزه ایرانی رو بی ارزش ندونید ! ما کسایی مثل ِ علی شریعتی و صادق هدایت و غیره و غیره داریما !


پنجمین گاهان !
یه متن ِ کوتاه قشنگ از لی هانت میخوام نقل کنم !

سال ها پیش وقتی جوان بودم

او روزی از روی صندلی بلند شد و به من گفت : دوستت دارم !

زمان !

ای دزدی که همه چیز های شیرین را از آن خود میکنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

هر چند حالا خسته و غمگینم و سلامت و قدرت از وجود ِ من رفته است

اما نگو پیرم ! زمان !

ای دزدی که همه چیز های شیرین را از آن خود میکنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن !

او روزی به من گفت :

" دوستت دارم ! "


ششمین گاهان !
تصمیم گرفتم هر چیزی که به نظرم قشنگ اومدو یه جا بنویسم ! مثلا یه اسمه وبلاگی رو امروز دیدم که خیلی جالب بود " آدمک خل نشوی گریه کنی ... " !

آهان ضمنا دارم یه کتاب میخونم به اسم ِ بنویس تا اتفاق بیفتد ! به اثرات اعجاب انگیز ِ نوشتن اهداف و خواسته ها اشاره داره ! میگه چیزی رو که میخوای به واقعیت بپیونده یه جایی بنویس و تاریخ بزن ! شک نکن که بهش میرسی ! خیلی وقته پیش امتحان کردم ، جواب داد !
   

هفتمین گاهان !
از همه ی کسایی که تو این مدت تحمل کردن منو رسما و شخصا و اینا سپاسگذارم ! بالاخص از مهرناز و سارا و امید که خیلی اذیتشون کردم و از حضورشون مثل ِ همیشه استفاده کردم ، خیلی وقت بود از کسی کمک نگرفته بودم ، تنهایی از پسش بر نیومدم !

از همه کسایی هم که تو این مدت تحمل کردن و اینا به هر نحوی تشکر مندم ! جبران میکنیم !

 
واپسین گاهان !
اول اینکه وبلاگ قبلی میتینگ های دوستانه ما دیگه استفاده نمیشه ! آرمینا یه وبلاگ جدید زده که اینجاس !

دوم اینکه این شمارش بخش ها بعنوان سنتی پسندیده از سیاهچال ِ آرمینا برداشته شده و از این به بعد ازش استفاده میکنم ( من در حد ِ آرمینا نو آوری ندارم خب ! ) در واقع این شمارش توی نوشتارهای باستانی بیشتر استفاده میشده !

سوم اینکه وبلاگ ِ همه رو میخونم ، اگر نظر نمیدم برای اینه که واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه که ارزش نوشته های قشنگ ِ شما رو داشته باشه و انتظارتون از نظر ِ خواننده رو بتونه بر آورده کنه .

چهارم اینکه اه ! شرمنده ! هر چی سعی میکنم کوتاه بنویسم نمیشه ! خیلی چیزا باید میگفتم !

پنجم هم اینکه آقا سرزنش نکنید ! من کسی نیستم که بخوام نصیحت کنم یا پند و اندرز بدم ، اینا رو نوشتم ولی به خاطره خودم بود ! اینا رو من به خودم گفتم ، حالا اگر کسی حال کرد میتونه ازشون استفاده کنه ! اصلا منظوره خاصی توشون نبود !

ششم هم اینکه یه ذره رنگ و روی اینجا رو عوض کردم ! دیگه آرامشش داشت حالمو بهم میزد


شعری که دوست داشتم بنویسم ، اسمش گل ِ من هست از سیاوش قمیشی !
برقرار باشی و سبز

گل ِ من تازه بمون

نفسم پیشکش ِ تو

جای ِ من زنده بمون

باغ ِ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

تو که از خود ِ منی

منو از خودت بدون

غزل و قافیه بی تو

همه رنگ ِ انتظاره !

این همه شعر و ترانه

همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه

لب ِ پاییزو نبوسی

نشه پرپر شی عزیزم

مهربون گلم نپوسی !

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:29  توسط آرش  | 

سلام


ما در طول روز یا در طول هفته یا در طول ماه اطرافمونو زیاد تغییر میدیم و به نوعی به روز رسانیشون میکنیم ، حالا این تغییر هر چیزی میتونه باشه ... دسته بندی فایل های پی سی ، مرتب کردن و نوشتن اسم مناسب روی سی دی ها ، تغییر توی نحوه درس خوندن و سر و سامون دادن به وضعیت تحصیلی ، تغییر دکوراسیون اتاق و مرتب کردنش ، رسیدن به سر و وضعمون مثل کوتاه کردن مو و ناخن و زدن صورت و این ها ، یا حتی تغییر دادن گروپ های موجود توی آیدیمون و چیزای خیلی کوچیکتر و خیلی بزرگتر از این حرفا ؛ ولی خیلی به ندرت میایم سراغ خودمون و اگر بیایم هم ظاهریه ! اینجای مو درست بالا وایستاده باشه ، یا گوشه آستینمون کثیف نباشه ، یا یقه پیراهنمون کج نشده باشه ؛ خیلی خوبه که به درون خودمونم بیایم و خودمون رو هم بروز کنیم ، کسی که وجودش بهترین و جدیدترین سخت افزار ها رو داره مسخرست که ویندوز 98 و چهار تا نرم افزار ابتدایی ویندوز رو داشته باشه ! خیلی خوبه که قدره این سخت افزارای وجودیمونو بدونیم و ویندوز 98مونو به ویستا ارتقا بدیم و به روز رسانی کنیم . و ضمنا ، بعنوان راهنمایی اینکه ، آرشیو چت های گذشتتون میتونه خیلی مفید باشه برای پی بردن به خیلی مسائل از خودتون و تلاش برای تغییرشون ! بینهایت جالبه

یعنی هر از گاهی یه نگاهی به خودمون بکنیم و سعی کنیم ویژگی های مثبتمونو شناسایی کنیم و زیادترش کنیم و یه فکریم برای ویژگی های منفی کنیم ، قبل از اینکه دیگران مشکلات ما رو بگن ، پیداشون کنیم و تلاش کنیم برای درست کردنشون ! اینکه " به حساب خود برسید قبل از اینکه به حساب شما برسند " به نظر ِ من فقط مربوط به آخرت و این حرفا نیست ، توی این دنیا هم همچین چیزی داریم  و میتونم بگم حساب رسی ما توسط دیگران توی این دنیا به مراتب زننده تر از آخرت هست ! حالا نمیخوام بحث دینی یا فلسفی و این حرفا بکنم  ، نشد از گفتن این صرف نظر کنم .

در کل اینکه به قول ِ یه بنده خدایی میخوام بصورت فشرده رو خودم کار کنم و یه تغییرات کلی ای بدم ، میخوام حدود یک ماه ، یک ماه و نیم همه تلاشمو بکنم ؛  توی این هفته که داره میاد دو تا عمل حیاتی دارم که با کلی دردسر و التماس به خانواده و اینا ( :دی ) حدود 8 هفته عقب انداختمشون ، حالا جاش نیست که در این مورد بگم ولی خب ، گفتن که یا این دو تا عمل باعث رفع کامل مشکل میشه ، یا اینکه کلا دیگه بهتره سعی به رفعش نشه ( :دی ) ، منم به این خاطر ، خواستم اگر قراره که بیماری ای که وجود داره با این عمل ها رفع بشه ، همزمان با تغییرات ِ درونی ِ من باشه ! خیلی لذت بخشه که هم بتونم درونم رو تغییر بدم و هم این بیماری آزار دهنده رفع بشه !

هدف از زدن این پست این بود که از این وبلاگ که الان چند هفتست منو تحمل کرده یه مرخصی دو ماهه بگیرم که دیگه مزاحمش نشم ، دفعه بعدی ای که اینجا رو آپ میکنم ، زمانی ِ که تونستم با خودم کنار بیام و تغییرات لازم رو اعمال کردم ! خیلی کار ِ لذت بخشی ِ آقا ، شمام تجربه کنید بد نیس :دی در هر صورت اینکه هستم و آپ های همتون رو میخونم و لذت میبرم و مثل همیشه به یادتون هستم .

ضمنا همه دوستانی که توی این مدت تولدشون هست از جمله سورنا که ماه دیگه تولدشه ، تبریکات گرم و صمیمی منو پذیرا باشن .


دوباره بازیچه شدم توی تئاتر ِ زندگی
تو این نمایشنامه ، دل ، شکسته شد به سادگی
نقش ِ نبودن واسه توس
نقش ِ شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد ، ای بی صدا حرفی بزن

پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر ِ زندگی بغض ِ یه بازیگر شدم

خورشید ِ ما کاغذی بود
فقط دکور بود و همین
گلوله های برفیمون ، آب نشدن روی زمین
پرده به آخرش رسید
تکرار ِ تلخ ِ خواهشم
تو صحن ِ بی تو ، حالا من غمگین ترین نمایشم

پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر ِ زندگی بغض ِ یه بازیگر شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:39  توسط آرش  | 

امروز یعنی 3 آبان ماه سال 1387 تولد سوگند هست و وارد 16 سالگی میشه ، امیدوارم در کنار دوستان و خانوادش اونطور و اونقدر که دوست داره زندگی کنه .

سوگند یکی از دوستان هست و توی اینترنت هم حضور نداره و وبلاگی هم نداره !


در هر صورت ...  تولدت مبارک سوگند !
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:17  توسط آرش 

سلام

پستمو با یه جمله قشنگ از دکتر علی شریعتی شروع میکنم : عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا !

خوب مجددا فرصتِ یه آپ ِ شاید با محتوا به وجود اومد ! دوست داشتم در مورد وقایع مدرسه بنویسم ولی حس کردم که ممکنه جالب نباشه ! پس یه مطلبی مینویسم که خیلی هم بی ربط نیست به مدرسه !

قابل تصور هست که هر کدوم ازافراد توی جمعی که حالا میتونه دوستانه باشه ، کاری باشه ، خانوادگی باشه یا کلاس درس و مدرسه دوست دارن به نحوی اطرافیانشون رو شاد کنن و شاید بشه اسمش رو گذاشت بازار گرمی ! یا بهتره بگم مجلس گرمی ! و این صرفا مختص یک عده خاصی نیست ! مثلا توی مدرسه اساتید هم دوست دارن که به نحوی از خشک بودن کلاسشون بکاهن و مطالبی رو عنوان کنند که حال و هوای کلاسشون عوض بشه یا ساده تر بگم دانش آموزان و دانشجو ها هر هر بخندن !
متاسفانه عده ای که در این دسته ها قرار میگیرن انقدر درک و فهم و شعورشون پایین هست که برای خندوندن حاضران حاضرن هر کاری بکنن ! حتی خرد کردن یه شخصیت ِ دیگه !

مثلا توی کلاس درس ، فردی با گفتن یه مسئله جالب افراد حاضر رو میخندونه و فرد دیگه ای با توهین و شوخی با خانواده شخص دیگه ای این کار رو میکنه ! یا استادی توی کلاس درسش مثل دبیر فیزیک ما با گفتن خاطرات جالب کلاس های درسیش این کار رو میکنه که باعث میشه کلاسش اصلا خسته کننده نباشه و شخص دیگه ای مثل دبیر عربی ما با مسخره کردن دانش آموزان و گفتن مواردی که در شأن یک دبیر و مدرس سال سوم دبیرستان نیست این کار رو میکنه !

محیط اینترنت هم بهتر از محیط واقعی نیست ! مثلا توی کنفرانس هایی که توی مسنجر تشکیل میشه و عده ای دختر و پسر حضور دارن ! افراد طبعا دوست دارن توی همچین کنفرانسی به نوعی خود نمایی کنن ! حالا دو نفر میان با مطالب خوب و جالب خودشون این کار رو میکنن و چهار نفر دیگه میان با بحث در مورد سایت آویزون !! این کار رو میکنن !

این خیلی خوبه که طرفدار شادی و نشاط باشیم و خنده ! و خودمون هم نقشی داشته باشیم در این بین ، ولی نه شادی و نشاطی که از هر طریقی به وجود بیاد ! هر چند با این راه هایی که بالا گفتم چیزی به عنوان شادی و نشاط برای مخاطبین بوجود نمیاد !!

یه داستان قشنگی توی مجله موفقیت خوندم  با یه عنوان خیلی قشنگ ، تایپ میکنم ، اگر دوست داشتید بخونید . کاملا با مطالبی که گفتم مرتبط هست !


 کودکان شوخی شوخی سنگ میزنند ، قورباغه ها جدی جدی میمیرند !
یکی از ثروتمندان دهکده مجاور ، شیوانا و شاگردانش را برای صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت کرده بود . این مرد ثروتمند دارای زن و فرزندان و نوه های زیادی بود . میزی بزرگ وسط باغ بر پا شده بود و روی آن انواع غذاها و میوه ها قرار داشت . بچه ها و نوه های مرد ثروتمند در کنار نهر کوچکی که در کناره باغ قرار داشت به قورباغه ها سنگ میزدند و از زخمی کردن آنها لذت میبردند و مرد ثروتمند هم برای شاد کردن محیط به طور دایم با خدمتکاران و زن و فرزند خود شوخی میکرد . مثلا به خدمتکار میگفت که فردا او را به سختی ادب خواهد کرد و حقوق این ماهش را قطع خواهد کرد و یا رفتار زن خود را مسخره میکرد و از حرکات خنده دار گذشته زن یاد میکرد و با صدای بلند میخندید . همچنین بچه ها را دست می انداخت و آن ها را به خاطر سکه و شیرینی به جان هم می انداخت و خلاصه با روش های به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعی میکرد مجلس گرمی کند .

شیوانا با حالت آزرده ای از مرد ثروتمند خواست که به بچه ها بگوید به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات کلامش را بکند و با شخصیت و حرمت انسان های حاضر و غایب در مجلس شوخی نکند . مرد ثروتمند که از این رفتار شیوانا دلخور شده بود با ناراحتی گفت : به نظر میرسد استاد با شوخی و خنده میانه خوبی ندارند و غم و غصه را بیشتر ترجیح میدهند ؟!

شیوانا لبخند تلخی زد و گفت : اتفاقا برعکس ، من طرفدار شادی و نشاط واقعی ام . آن کودکان شوخی شوخی دارند سنگ میزنند ، اما آن غورباقه ها بی دلیل جدی جدی دارند زخمی میشوند و می میرند . آن خدمتکار از همین الان تا فردا به خاطر تهدیدی که تو به شوخی بر زبان راندی به طور ج دی غمگین و افسرده شده است . این زن و همسر تو هم به خاطر اینکه تو غضبناک نشوی ، شوخی های آزار دهنده تو را تحمل میکند و با لبخند تلخ و شرمگینش غم درونی خود را بر ملا میسازد . بچه ها هم از زخم زبان های تو هراسان اند و دایم سعی میکنند از تو فاصله بگیرند . تو شوخی شوخی چیزی میپرانی و بقیه به طور جدی جدی آزار میبینند. تو به من بگو کجای این گونه شوخی کردن مایه شادی و نشاط است تا من هم با تو بخندم !
شیوانا این را گفت و بلافاصه مجلس را ترک کرد و به دهکده خود بازگشت .


آهنگی که میذارم از نریمان هست به اسم ِ مثله تو که خیلی قشنگه !

واسه من کسی نمیشه مثه تو
نمیشه بیاد دوباره مثه تو
بیا پیش ِ من نترس از عاشقی
دل ِ من کسی نداره مثه تو
دنیامو بهم میریزی با چشات
نفسم میگیره میمیرم برات
کسی بیشتر از من عاشق ِ تو نیست
تو بخوای ماهو میارم زیره پات
میدونی هیشکی برام تو نمیشه
تو نباشی عشق ِ من نو نمیشه
فکرت از سرم نمیره به خدا
آخه عاشقی که بی تو نمیشه
واسه من کسی نمیشه مثه تو
نمیشه بیاد دوباره مثه تو
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:26  توسط آرش  | 


خب خب ! تولده کیانا دلیلی شد برای اینکه دوباره بچگیا رو بعد از یه مدت آپ کنم !

امروز یعنی 20 مهر ماه سال 1387 تولد کیانا هست و وارد 18 سالگی میشه ، امیدوارم اونطور و اونقدر و با اون کسی که دوست داره زندگی خوب و خوشی داشته باشه .

کیانا به همراه آرش یک وبلاگی دارن با عنوان با هم همه چیزیم ... بی هم ذره ای خاک که توش میتونید شخصا تبریک بگید بهش .

پس ... تولدت مبارک کیانا !


چون معلوم نیست کی بتونم دوباره آپ کنم نظرات این پست رو نمیبندم تا اگه امری بود در خدمت باشم !

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 19:28  توسط آرش  | 

میخوام یه مقدار در مورد ِ جامعه بنویسم ، از اونجایی که خیلی آزادی در حرف زدن وجود داره ، یک سری کلمات رو من به نوعی سانسور میکنم تا در جستجوی روبات ها لحاظ نشن !


نمیخوام همه چیز رو مثل ِ خیلی ها بزرگ کنم ، مشکل توی همه جوامع و کشور ها وجود داره ، و در هر جایی هم به اندازه کافی برای ساکنان اونجا اون مشکل بزرگ و قابل ِ توجه هست ! خیلی وقتا یه حرفایی میشنوم از دوست و آشنا و دور و نزدیک در مورد کشور هایی مثل امریکا ، انگلیس و ... که خندم میگیره ! کسایی که این کشور ها رو ندیدن و فرق تخم مرغ !! با امریکا رو تشخیص نمیدن ، یه حرفایی میزنن در مورد ِ این کشور و وضعیتش و نحوه زندگی توش ! حالا تنها تصویری که توی ذهنشون هست از امریکا ، این فیلم های سینمایی هست ! وقتی هم ازشون میپرسی تو این چیزا رو از کجا میدونی ، خیلی با اعتماد به نفس میگن فامیلمون اونجاست !


اول میخوام این توصیفات فامیل و دوست و آشنا رو از کشور های خارجی ای که توش ساکن هستن توجیه کنم ! مثلا من الان توی یه خونه 30 متری ، توی عبدل آباد ( اصلا نمیدونم وجود داره یا نه ! ) زندگی میکنم ، خونه ای که هر روز خود به خود سقف و دیوار هاش قلوه کن میشه و میریزه ، انواع جانوران خونگی و غیر خونگی توش سکنی گزیدند ! نه در و پنجره درست و حسابی ای داره و نه ... ! کلا وضعیت فلاکت باری هست . وقتی یکی از آشنا ها ، دوست نزدیک ، دوست دور و غیره رو ببینم و بدونم که از وضعیت من خبری نداره و خونه زندگی من رو ندیده ، نمیشنم از بدبختی ها و مشکلات و ویرانی های خونم بگم ! حداقل آبروی خودم رو حفظ میکنم و خونم رو یه خونه ایده آل معرفی میکنم !  این از این !


ضمنا از طرفی نمیخوام مشکلات فعلی کشورمون رو هم کوچیک جلوه بدم ! ولی هر جایی مشکلات خودش رو داره ، اگر ما میخوایم به مشکلاتمون اشاره کنیم ، میتونیم مستقیم بگیم کشوره ما مشکلات ایکس و ایگرگ و زد و وای رو داره ! لازم نیست خواهر و مادره صد تا کشور رو بکشیم وسط تا به مشکلات خودمون پی ببریم ! یه وقتایی میبینم دو نفر وایستادن دارن خیلی وحشیانه بحث میکنن ! یکی از امریکا دفاع میکنه ، اون یکی توجیه میکنی حرفای نفره اول رو ! عزیزه من ، برادره من ، خواهره من ، یارو ! تو مثلا داری با یکی از آشناهات دعوا میکنی و خودت رو جر میدی و جلوه امریکا رو خوب نشون میدی که بگی ایران این مشکلات رو داره ؟! اصلا نیاز نیست پای کشورای دیگه رو وسط بکشی ، نمیگم حرف نزن  و بحث نکن ، ولی خیلیا طوری حرف میزنن که انگار مثلا وقتی نفره مقابلشون رو توجیه کنن که امریکا به این دلیل از ایران بهتره ، دیگه تمومه و همه مشکلات رفع میشه !

این توجیه افراد نادان یا بهتره بگم کم عقل بود ! از اونجایی که پیش بینی میکنم اگر چند مورد رو بگم آپ ِ خیلی خیلی طولانی ای میشه ، فقط به دو تا از مشکلاتمون اشاره میکنم !

مهمترین مشکل ِ ما مسئله عقده ای بودن ِ ! من نمیدونم شمایی که الان داری این مطلب رو میخونی اسم ِ این رو چی میزاری ، کمبود ؟! نیاز به جلب ِ توجه ؟! ولی من اسمش رو میزارم عقده ! کم نیستن دختر هایی که چهره قشنگی دارن ، راحت تر میگم ، خیلی خوشگلن ، ولی میان به پیروی از چیزی که وجود نداره و من در آوردی هست و لقب مُد بهش دادن ، میان یه کارایی عجیب غریب میکنن ! موهاشون رو به حالت های زننده در میارن ، آرایش های تند و در عین حال فوق العاده زشت میکنن ، گونه هاشون رو میکشن ، لباس های تنگ میپوشن ، شال و روسری ای میندازن که موهاشون رو به بهترین حالت نمایش بده و بعد هم با کلی ناز و عشوه از جلوی ملت رد میشن و جالب اینجاست که از متلک ! هایی که توسط ملت نثارشون میشه هم ناراحت میشن ! البته این رو بگم که این مسئله صرفا مربوط به دختر های مجرد نیست !  طرف با شوهرش اومده تو خیابون  ، آدم فکر میکنه **** است !!
 

یا پسر هایی که حالا به هر دلیلی به فشن کردن عادی ! موهاشون که الان یه چیزه همه گیر شدن راضی نیستن و میان یه کارای عجیبی میکنن ! من خودم چند وقت پیش یه پسره رو دیدم که مشخص بود موهاش تا کمرش هست ، این فرد اومده بود موهاش رو به ده بخش ! تقسیم کرده بود ، بعد این ها رو داده بود بالا که تیغ تیغی بشه ! و هر کدوم از این تیغ ها اندازه عاج ِ فیل بود ! یا یکی دیگه میاد برای اینکه میخواد بره سره کوچشون ، ده تا چسب مو و تافت و واکس مو و در صورت نیاز روغن مایع مخصوص سرخ کردنی ها !! رو هم بر میداره و پنج ساعت روی موهاش کار میکنه تا ملت بگن ایول ! یک ساعت بعد هم میاد میره حموم و تموم ! یا میان ابروهاشون رو بر میدارن ، بینیشون رو عمل میکنن ، لنز میذارن ، ده تا دستبند میکنن تو دستشون !


یه نکته ای رو باید بگم که اگر این ها باعث زیباتر شدن  ِ فرد بشه به نظره من خیلی هم خوب هستن و به هیچ وجه مشکلی ندارن ! ولی وقتی اون دختر خانوم که هزار قلم آرایش کرده ، میاد بیرون از خونه و وقتی از شصت متری نیم نگاهی بهش میکنی ، حالت تهوع و سر درد و دل درد و ... درد بهت دست میده و دیگه حاضر نیستی برای دومین بار بهش نگاه کنی چه فایده ای داره ؟ یا اون پسری که یه زمان خوش چهره بود با این کارایی که کرده دیگه بدرده ... هم نمیخوره ! چه فایده ای داره ؟! عزیزه من ! تو اگر آدم درست و حسابی ای باشی و دوست داشتنی ، شبیهه گوسفنده قلی خان ِ کهریزکی !! هم باشی ، همه شبیهه یه فرشته میبیننت و خیلی هم بهت علاقه پیدا میکنن ! بیا برو خودتو درست کن !


میشه گفت نداشتن ِ یه آزادی معمولی هست ! این آزادی در تعدادی از کشور های خارجی وجود داره ، البته این رو که میگم به این معنی نیست که میخوام مقایسه کنم یا چیزی ، فقط میخوام منظورم رو بهتر نشون بدم . مثلا وقتی در یک کشور خارجی ، یک خانم بدون حجاب و با لباس های زننده میاد بیرون ، کسی نگاهش نمیکنه ! نه به این خاطر که عقده ای نیستن یا ... ! به این خاطر که دیگه این مسئله براشون عادی شده ! در همون کشور اگر یک نفر با حجاب بره بیرون ، همه با انگشت نشونش میدن و براشون عجیب هست !
 

حالا نمیخوام از بحث اصلی خیلی دور بشم ، نمیدونم میدونید یا نه که وقتی آزادی باشه ، خیلی از موارد بی ارزش و اهمیت میشن ! مثلا اگر همین الان بگن دختر ها و پسر ها میتونن توی خیابون هر کاری بکنن ،  همین الان ملت میریزن بیرون و به هزار نوع عمل مختلف دست میزنن و تا یک ماه ، سه ماه ، یک سال به همین صورت هست ، ولی از سال ِ دوم دیگه نه ! این یه مسئله عادی ای میشه و اصلا دختر و پسر ها خجالت میکشن که بخوان این کار ها رو انجام بدن ! یا اگر همین الان بگن پسر ها و دختر ها میتونن با هر تیپ و چهره و آرایش های مبتذلی برن بیرون ، از دو ماه ِ دیگه ، دیگه کسی با تیپ ِ مبتذل نخواهد بود ! مطمئنم میدونید که وقتی از چیزی جلوگیری بشه ، نتایج ِ بدتری داره !
 

مثلا اگر یکی به من بگه گوشی همراهت رو بده ببینم و من امتناع کنم از این کار بیشتر ترغیب میشه و تمایلش بیشتر میشه که گوشی من رو بدست بیاره ! چون فکر میکنه ممکنه توی گوشی من چه چیزی باشه که من نخوام این طرف ببینه ! در صورتی که دلیل ِ اینکه گوشیم رو نمیدم اصلا چیزه خاصی نیست ! این هم همین وضعیته ! ممکنه برای همه ما روزانه صد نوع لینک آف گذاشته بشه ، از صد نفر ، ممکنه 10 نفر به اون لینک ها سر بزنن ، ولی اگر مثلا لینکی گذاشته بشه و کنارش نوشته شده باشه پسر ها سر نزنن ، از اون تعداده صد نفره ، صد و پنجاه نفر میرن توی اون لینک ! چرا ؟ چون فکر میکنن خبریه ! این قضیه ای که بالا گفتم هم دقیقا همینطوره !  البته باید به این هم اشاره کنم که گیر های مامورین سختکوش انتظامی و گشت های انتظامی هم بشدت زیاد شده ، به طوری که یه دختر و پسر ، نمیتونن با فاصله از هم توی خیابون راه برن و باید به خیابان های فرعی پناه ببرن !


خیلی سعی کردم اون چیزی که توی ذهنم هست رو بنویسم و امیدوارم برداشت شما هم همونطور باشه که من میخواستم ! برای امروز هم تکست یک آهنگ واقعا شاخ از " یاس " که میتونم بگم یکی از بهترین آهنگ های سی؟اسی هست !


درکم کن

- سلام ... سلام عرض شد !
- بفرما
- ببخشید ، واسه ی این آگهیتون مزاحم شده بودم ، میخواستم اگه بشه اینجا استخدام بشم !
- مدارکتون رو آوردید ؟
- بله ، بفرمایید
- کاملا ؟
- کامله ... مدارک همش کامله !
- سابقه کار ؟
- والا سابقه کار که ... سابقه کاری ندارم من
- نمیشه که آقا جون ، سابقه کار باید داشته باشی
- آخه چیکار بکنم ؟ من الان هر جایی رفتم به من میگن باید سابقه کار داشته باشی ... من نمیدونم از یه جایی باید شروع کرد بالاخره !
- من شرمنده ام ، سابقه کار باید داشته باشی
- خب آخه ، بالاخره ، شمام ببینین ، من الان ، الان بیکارم ، دارم ، یعنی نمیدونم چیکار باید بکنم
- مشکل ِ من نیست ، بفرمایید ، سره راه وایستادین  !
- تو رو خدا یه توجهی بکنید
- شرمنده
- یه لطفی در حق ِ من بکنید
- حرکت کنید ، بفرمایید
- باشه !

آخه بابا باغت آباد منو درکم کن ، نگو جلو راه وایستادی آقا حرکت کن !
تو اینجا نشستی واسه اینکه جوابمو بدی !
پایینو نگاه نکن ، چشم ِ پر عذابمو ببین !
اگه نیازمند بودی تو هم میشدی یه کنه !
ببین اسم ِ بدشانس روی پیشونی ِ منه !
عصبانیم ، یه زلزله ی ده ریشتره توم !
چرا اون با یقه ی بسته و ته ریش بره تو ؟!
همینا میتونه جوونای ما رو پیر کنه
حدس زدی یه روزی پیشش کارت گیر کنه ؟
تا که میرسه به منه بدبخت ِ آواره ، میگی الان نه ، باشه بعد ، وقت ِ ناهاره !
بیا یه کاره خیری بکن توی روزت !
امضاتو نمیخوام بزارم توی موزه !
نگو مدارکت ناقصه تو فردا بیا !
همه چیزو کامل کن و بعد ور دار بیا !
واسه استخدام دقت کن به ضابطه ها
باید داشته باشی پنج سال سابقه کار !
نمیخوام داد بزنم الکی شلوغ بکنم
بگو پنج سالو من از کجا شروع بکنم ؟!


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه کارم تمومه بیرحم !
 

بیدار شدی میخوره به سرت هوای صبح
توی روزنامه بخون صفحه ی حوادثو !
ببین مادری که دخترش رو کشته بود
بعد خودشو پرت کرد از پشت بوم
میگی چه مادره بیرحمی چه روزگاری ؟!
چیه ؟! خراب شد اول ِ روزه کاری ؟!
اگه دقت کنی با کمی ریشه یابی
میفهمی که حتی یه مادرم میشه یاغی !
اون مادر ای کاش باز زنده میشد
واست تعریف میکرد داستان ِ زندگیشو
روزی که خداوند دخترش رو هدیه میکرد
مادر داشت از خوشحالی گریه میکرد
با وجوده پدری که هنوز بیکار بود
دمه بیمارستان نشسته و سیگار دود
میکنه و بدهیا هر روز قد میکشه
مرد دوره آگهیا همش خط میکشه !
بنده امیدش به آینده ها پاره شد باز
آخر سرم که خیابونا کارشو ساخت
قاتل تویی ، خدا ببخشه گناهاتو !
حالا برو بخون مجله ی گل آقاتو !


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه  کارم تمومه بیرحم !


چیه ؟! فکر میکنی حالا که تو پشت ِ میزی ، از ما بالاتری ؟ یعنی تو گشنه نیستی ؟
طوری صحبت میکنی انگار که داری الان
تراولاتو میکنی پشت نویسی
خیلی شده یه جوون جلوی تو ظاهر بشه
یه جوون ِ تحصیل کرده که مسافر کشه
این همه سال زحمت کشیده واسه کاری
که فردا با روی سفید بره خواستگاری
دیگه خودتم میدونی اینه گفته ی عقل
باید با پول بشینی سره سفره ی عقد
و توی پول چیزی به اسم ِ وفا گمه !
گذشت وقتی که میگفتن مهم تفاهمه !
فقر از در بیاد تو همه چیزو خراب میکنه
بعد عشق از پنجره فرار میکنه
باغت آباد منو درکم کن
نگو جلو راه وایستادی آقا حرکت کن !


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه کارم تمومه بیرحم !
 

 


 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط آرش  | 

امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد پوریا هم هست و وارد 16 سالگی میشه ... امیدوارم همون قدری که دوست داره زنده باشه و در کنار ما حضور داشته باشه .

پوریا هم یک سمپاد داره که برای تبریک تولدش میتونید به اونجا مراجعه کنید و خودتون تبریک بگید !


پس ... تولدت مبارک پوریا !


نظرات پست های تولد بسته میشه تا هر کسی که میخواد تبریک بگه به وبلاگ ِ خود افراد مراجعه کنه !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط آرش 

امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد آرش هم هست و وارد 17 سالگی میشه ... امیدوارم انقدری که دوست داره و به کسی نیازمند نیست زندگی کنه در کنار خانوم ِ گلش !

آرش و کیانا هم در حال حاضر یک وبلاگ مشترک دارن به اسم با هم همه چیزیم ... بی هم ذره ای خاک ! اگر میخواید تبریک بگید اینجا جاش نیست ، به وبلاگشون مراجعه کنید !


پس ... تولدت مبارک آرش !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط آرش 


امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد علیرضا هست و وارد 16 سالگی میشه ... تبریک میگم تولدش رو و امیدوارم اندازه ای عمر کنه که دوست داره و ما هم هر سال تولدش رو تبریک بگیم :دی


ضمنا علیرضا در حال حاضر صاحب یک بنیاد هست که میتونید بهش سر بزنید و شخصا تبریک بگید !


پس ... تولدت مبارک علیرضا !



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط آرش 

گفتن در موردِ بازگشایی مدارس بنویس !

بالاخره سال گذشته با تموم مشکلات و مسائلش گذشت ! سال جالبی نبود ! اوایل ِ سال از مدرسه قبلیم به این مدرسه جدید نقل مکان کردم و درسا عقب جلو شد ! به علاوه به هیچ وجه درس نخوندم و کلا سال ِ مزخرفی بود ! خوب با بچه ها مچ شدم و جا افتادم تو مدرسه ، ولی اونطوری که میخواستم نچسبید :D !

ترم اول که تازه رفته بودم واقعا پسر ِ متشخص و خوبی بودم ، کارم این بود که خیلی متین از سره کلاس پاشم ، برم یه گوشه حیاط بشینم و وقتی زنگ خورد با وقار ِ تمام برم سره کلاس ! هر چیزی که شد این مسئولین ِ مدرسه به من گیر دادن که تقصیره توئه و اینا ! میدونید که آروم باشی میزنن تو سرت ! و ترم اول رو به من انضباط 15 دادن !

از اینجا شد که دیدم نمیشه آروم بود ! و تصمیم گرفتم به بهم ریختن مدرسه و رفتار بد با مسئولین و داد و بیداد و این حرفا تا اینکه ترم دوم رو انضباط 20 دادن ! :D

ولی خب ، امسال تنها مورده انضباطی من مدل ریشم بود که هر چند وقت یک بار تغییر میدادم ! توی مدرسه ما اصلا اهمیتی نمیدن که با چه لباسی بیای و چه موهایی داشته باشی ! فقط به ریش واکنش نشون میدن ! :D یه ناظم داشتیم که تُرک بود ، وسط سال دیگه واقعا نتونست جلوی خودش رو بگیره ، منو کشید دفتر مدرسه ، از توی کمدش تیغ ِ موکت بری ! و بتادین !! در آورد و گفت وایسا ریشاتو بزنم ! :))

امسال مدرسمون پنج تا اول دبیرستان ، یکی دوم ریاضی ، یکی سوم ریاضی ، یکی دوم انسانی ، یکی سوم انسانی داشت ! که با تماسی که گرفتم با مدرسه گویا امسال فقط میخوان رشته ریاضی داشته باشن ! و این باعث ِ تاسف ِ چون نیمی از پسر های مدرسه رو از دست میدیم :D

ولی خب ، برای سال جدید کامپیوتر رو تعطیل میکنم ، باید خیلی درس بخونم ، چون مشخص نیست کنکور بهمون میفته یا شرطِ معدل و خیلی هم از سال ِ سوم شنیدم و سختی هاش ! معلممون هم به طورِ جدی گفت که امسال چهار نفر حسابان قبول شدن و در نتیجه من باید یه کلاس ِ حسابان بیرون از مدرسه ثبت نام کنم !

پیش بینی میشه سال ِ خسته کننده ای پیش ِ رومون باشه ! ولی خب ، باید تحمل کرد ، به قول ِ سورنا میشه طوری برنامه ریزی کرد که اونقدرام خسته کننده نباشه ! هر از گاهی یه قرار ملاقاتی بزاریم با هم دیگه و بالاخره دیدن هم دیگه و اینا خودش کلی مفیده !

دیگه نمیخوام ادای بچه های مثبت رو در بیارم ! امسال میخوام خفن ترین بچه ی مدرسه باشم ! کسی که درسش از همه بهتره و در عین حال بی انضباط ترین فرد هم هست ! کلا بهم ریختن مدرسه هم خودش کلی تفریحه دیگه ! کلی برنامه جانبی هم برای معلما و کادر مدرسه در نظر دارم که اجراشون میکنم ، همینطور افکاری مخوف برای بچه ها ! کلا پسر های دوست داشتنی ای داره مدرسمون که میشه ... امم ... روشون حساب کرد :D !

کلا انتظار میره سال ِ خوبی در پیش باشه و امیدوارم برای همه همینطور باشه ! بالاخره مدرسه هم خودش کلی موارده خوب و با ارزش داره ! فقط نباید سخت بگیریم !


امروز میخوام یکی از آهنگ های قیصر رو بنویسم که خیلی قشنگ هم هست ! اگر گوش ندادید پیشنهاد میکنم گوش بدید ، چون من عاشقشم !

به من نگو دوسِت دارم

به من نگو دوسِت دارم ، آخه نداری
اشکتو در نمیارم ، آخه میاری

از همون لحظه ی اول میدونستم ساده نیستی
میدونستم ساده که نه ، عاشق و دل داده نیستی
میدیدم دوسِت دارم رو از ته دلت نمیگی
عزیزم عشق ِ با تو میشه یه عشق ِ دروغی

گفتی بهم دوسم داری ، نداری نداری
اشکمو در نمیاری ، میاری میاری
گفتی فقط منو میخوای ، نمیخوای نمیخوای
گفتی تا آخرش میای ، میدونم نمیای

این روزا عشق و عاشقی همش دروغه
آخه کسی واسه خودت تو رو نمیخواد
نگو که عاشقی ماله بچگیا بود
آخ که دلم بچگی ِ دوباره میخواد

به من نگو دوسِت دارم ، آخه نداری
اشکتو در نمیارم ، آخه میاری
به من نگو منو میخوای ، آخه نمیخوای
نگو تا آخرش میای ، آخه نمیای

گفتی بهم دوسم داری ، نداری نداری
اشکمو در نمیاری ، میاری میاری
گفتی فقط منو میخوای ، نمیخوای نمیخوای
گفتی تا آخرش میای ، میدونم نمیای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط آرش  | 




پستمو با یه حرف ِ قشنگ از جین سیمسون شروع میکنم :
جملاتی مثل ِ : ببین چقدر دوستت دارم !
یا کلام صمیمانه ی : من در کنار ِ تو هستم !
اینهاست که به زندگی ارزش جنگیدن می دهد !


اول دوست دارم مطلبی رو در مورد ِ نحوه نوشتنم بگم که یکی از دوستان در کامنت پست قبلی بهش اشاره کرد .

این دوست گفت "می دونی، من هیچ وقت نتونستم با مطالبت کنار بیام. انگار، می خوای به زور بچپونی تو مغزم. حتی اگه قشنگم بنویسی، احساس می کنم تهش یه همچین حسیه. "

  یه وقتی مینویسی تا خودت رو خالی کنی ، یه وقتی مینویسی که فقط چیزی نوشته باشی ، یه وقتی مینویسی تا دیگران رو توجیه کنی ، یه وقتی مینویسی تا خودت رو توجیه کنی ... ولی نحوه نوشتن ِ من اینه که مینویسم تا چیزی نوشته باشم و خودم رو خالی کنم باهاش و در کنارش هم خودم رو توجیه کنم و هم دیگران ! در واقع وقتی مطلبی رو با این موضوعاتی که خوندی مینویسم که یه توجیه برای خودم و سایرین داشته باشم ! ضمنا این رو هم لازم ِ بگم ، یه دوستی گفته بود مگه وبلاگ ِ آموزشی زدی که هر دفعه یه مسئله ای رو میای توضیح میدی ... باید بگم که من چیزی رو آموزش نمیدم ! هر مسئله ای که برای خودم جالب باشه رو مینویسم در موردش تا همونطور که گفتم هم خودمو خالی کنم و هم اینکه خودم ! اصلا به دیگران کاری ندارم ، تا اینکه فقط خودم رو توجیه کنم . و ممکن ِ این توجیهات برای دیگران هم مفید باشه .

این رو دوست داشتم اینجا بنویسم که بقیه دوستانی که همچین حسی دارن ، متوجه بشن ... امروز میخوام در مورد سختگیری بنویسم ! در مورده اینکه مواردی که ما میبینیم واقعا سخت هستن یا ما سختشون میکنیم .

قبلش میخوام به همه دوستانی که دنبال یه کتاب ِ مفید برای زندگیشون هستن که توی تک تک مراحل مفید باشه براشون بشدت کتاب " لطفاً گوسفند نباشید ! " رو پیشنهاد میکنم ! واقعا بی نظیره ، بخونید و مطمئن باشید که ضرر نمیکنید ، ببخشید ولی واقعا بعضی مواقع این عنوان کتاب هم برای ما زیاد هست !

موضوعی که توی ذهنم هست به نوعی با آپ قسمت !؟ که توی چند پست پیش نوشتن مرتبط ِ ! خیلی از اتفاقاتی که برای ما میفتن ، واقعا ساده تر و سطحی تر از این هستن که بخوان فکره ما رو درگیر کنن . یه بزرگی میگه : هیچ چیزی انقدر ارزش نداره که بخواد دقایقی فکر ِ ما رو درگیر ِ خودش کنه و ما رو ناراحت ! واقعا حرف ِ قشنگی میزنه ... توی این چند مدت که به نوعی سرم خلوت شده بود ، به جای اینکه الکی توی سایت های مختلف بگردم ، با کسایی که میشناختم و نمیشناختم حرف زدم در مورد مشکلات و مسائلی که داشتن . و آخر سر به این نتیجه رسیدم که چقدر این مسائل سطحی و بی ارزش هستن و ما برای خودمون ازش یه غول ِ بی شاخ و دم درست میکنیم !

البته این رو که میگم به این معنی نیست که من افکار و مسائل و مشکلاتم از جمعیت جدا هست ، برای منم خیلی هاشون پیش اومده بود ، ولی خب ، بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدم که انقدر سخت نیستن ! ما سخت میگیریم .

دوست دارم یه متنی از " اُشو " بنویسم که به شخصه خیلی به طرز ِ فکرش علاقه دارم :
زندگی را به تمامی زندگی کن .
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی
همچون نیلوفری باش در آب ،
زندگی در آب ، بدون تماس با آب !
زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات .
ریاضیات وابسته به ذهن اند
و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود میکنند .

زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی از دست میدهی ؟
با دست های تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت .
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم ،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند ،
تا سر زنده باشیم ،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،
و فرصت به پایان خواهید رسید .
آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که ، زیبا زندگی کرده اند !
از زندگی نهراسیده اند !
شهامت زندگی کردن را داشته اند !
کسانی که عشق ورزیده اند ،
دست افشانده اند ،
و زندگی را جشن گرفته اند !
پس ؛
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن ،
که گویی واپسین لحظه است .
و کسی چه میداند ؟
شاید آخرین لحظه باشد !


واقعا زیباست ! همه چیز رو سخت میگیریم خیلی از مواقع ، البته عموما بی دلیل هم نیستند ... ما از عواقبش میترسیم  ! ...  ممکن ِ از دید یه پسر بچه 6 ساله شکسته شدن یک گلدونِ زیبا با توپ و گفتنش به خانوادش سخت ترین کار ِ ممکن باشه ... چرا که میترسه خانوادش اون رو از بازی با توپ محروم کنن یا دعواش کنن !

ممکن ِ از دید یه دختر 17 ساله گفتن ِ دوستت دارم به پسری که دوستش داره کار ِ  سختی باشه ... چرا که سخت میگیره ، فکر میکنه اگر این کار رو بکنه غرورش به فجیع ترین شکل ِ ممکن شکسته میشه و از طرفی هم میترسه که جواب ِ فردِ موردِ نظرش منفی باشه !

ممکن ِ از دید ِ یه مرد 45 ساله که با ماشین به عابری زده ، نگه داشتن و حمل اون عابر تا بیمارستان سخت ترین کار ِ ممکن باشه ... چرا که میترسه که اون فرد توی راه بمیره ، یا اینکه محکوم به پرداخت ِ یک دیه سنگین بشه !

شاید از نظر ِ این سه نفر که سنین مختلفی دارن این کار ها در نگاه ِ اول سخت باشن ! ولی این سه نفر به این سختی ِ اولیه اکتفا نمیکنن ! اون رو سخت تر میکنن ! چطور ؟!

اون پسر بچه از گفتن اینکه گلدون رو شکسته امتناع میکنه و دروغ میگه و خانوادش هم بالاخره متوجه میشن که کار ِ پسرشون بوده و در اون صورت مجازات سخت تری براش در نظر میگیرن .

اون دختر هم همچنان سر باز میزنه از ابراز علاقش و نه تنها اون پسر رو از دست میده ، بلکه یه خوددرگیری فجیع برای خودش به وجود میاره ! در کنار ِ اینکه این افکار اذیتش میکنن ، خودش رو سرزنش میکنه و فکر میکنه که چقدر ناتوان ِ !

اون مرد هم تا مدت ها از درون عذاب میبینه ! فکره اینکه اون عابری که بهش زده زنده مونده یا مرده ، فکره اینکه نکنه کسی دیده باشه و شماره پلاکش رو برداشته باشه و پلیس دنبالش باشه و به نوعی عذاب وجدان داره ، اونم بصورت ادامه دار !

اینها توی ذهنشون از این ها یه غول ِ بی شاخ و دم میسازن ، ولی قانون ِ احتمالات یادت نره !

ممکن ِ خانواده اون پسر بچه ، برای اینکه اعتماد به نفس به فرزندشون بدن ، قبول کنن اینکه گلدون رو شکسته و تنبیهی براش در نظر نگیرن و فقط بگن که از این به بعد بیشتر توجه کنه !

ممکن ِ پسری که مدت ها ذهن این دختر رو مشغول کرده هم به این دختر علاقه داشته باشه و با کار های دختر فکر کنه که نمیتونه بدستش بیاره ! و اگر دختر بهش بگه قبول کنه و خیلی راحت با هم دوست بشن !

ممکن ِ اون عابری که مرد بهش زده هیچ آسیب ِ جدی ای ندیده باشه ، یا اینکه وقتی فرد اون رو به بیمارستان منتقل میکنه ، پلیس این تصادف رو غیر عمدی بدونه و جریمه ای در نظر نگیره برای فرد و اصلا خود عابر هم ببخشه اون رو !


در نهایت یا میشه یا نمیشه ! اینکه به نتیجه برسیم خیلی بهتر از اینه که خودمون رو داغون کنیم ! بعضی وقتا نیازه قانون احتمالات رو توی ذهنمون داشته باشیم ، بعضی وقتا نیازه که اون رو به طوره کل فراموش کنیم !

قانون احتمالات میگه : بالاخره یک نفر خواهد گفت بله !

پس سخت نگیریم و از زندگی لذت ببریم ، انجام کار غیر ممکن خودش یه نوع تفریح ِ ! خطر کنیم و وارد بازی شیم ! حقیقتاً چه چیزی رو داریم که از دست بدیم ؟! یه فرصتِ خیلی کوتاه بهمون دادن تا سرزنده باشیم ، ترانه ای بخونیم و لذت ببریم ، خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنیم این فرصت تموم میشه و با دست هایی تهی تر از قبل به جای دیگه ای منتقل میشیم !

چیزی رو که دوست داری بگی بگو ! فریاد بزن ! بزار همه بدونن ! به افکار و نظرات دیگران اهمیت نده ! چه چیزی بیشتر از خودت ارزش داره ؟ بزار هر جور که میخوان فکر کنن و هر جور میخوان برداشت کنن ! سخت نگیر و لذت ببر !


برای آخر پستم هم آهنگ "کلاف " از محسن چاوشی که قدیمی هم هست بزارم .


کلاف

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم

میگذره ، میگذره این دلخوریا
میگذره ، عمره تو با من به خدا میگذره

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم

میگذره ، میگذره این دلخوریا
میگذره ، عمره تو با من به خدا میگذره

اون که به ویرونیه این خونه زد من بودم
زلف ِ پریشون ِ تو رو شونه زد من بودم
به فکره من باش که کسی رو جز تو ندارم
حوصله ی این همه تنهایی رو ندارم !

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:7  توسط آرش  | 

همه ی ما نیاز به تنوع و تغییرات داریم توی زندگیمون ... و اتفاقا هممون هم چند مدت قبل از شروع تابستون نقشه میکشیم که چه کارهایی میخوایم بکنیم و چقدر متنوع میخوایم باشیم و چقدر میخوایم توی روند زندگیمون تغییراتی بدیم و چقدر ...

ولی وقتی میبینیم 19 شهریور شده و ده یازده روز به پایان تابستون مونده ، تنها کاری که میکنیم اینه که افسوس میخوریم ... افسوس میخوریم که چقدر برنامه ریزی کرده بودیم ... کلاس های تابستونی مختلف ، دید و بازدید از اقوام ... مسافرت های مختلف ... گردش های متنوع ... خوندن کتاب های مختلف و غیره و غیره و غیره !

الان که به اینجا میرسیم میبینیم که نه ! زندگیمون حتی از زمان مدرسه هم خشک تر و خسته کننده تر و یکنواخت تر شده و نه تنها تغییر و تنوعی توش بوجود نیاوردیم ، بلکه بدترش کردیم ! من خودمو مثال میزنم ، قرار بود این تابستون رویایی باشه برام . کلاس های مختلف کامپیوتر ، هنری و غیره ... از اقوام دید و بازدید کنم ، بودن در کنار آشنایان همیشه برام لذت بخشه ... مسافرت های مختلف ! قرار بود کل ایران رو بریم بگردیم ، البته تقصیره منم نبود ، سره خانواده شلوغ بود ! ... قرار بود با دوستام برم بگردم ، دربند و چیتگر و مکان های تفریحی ... قرار بود همه کتاب های درسی سالِ جدید رو مطالعه کنم تا آماده باشم ! و کلی کاره دیگه که اصلا به ذهنم و ذهنتون نمیرسه !

نشد ! فقط چسبیدم به کامپیوتر و همین ! البته نمیگم کاملا به بطالت گذشت ، لااقل دو سه مورد با ارزشی داشت برام که خیلی ارزشمند بودن و همینها باعث میشه که خیلی غبطه نخورم .

توی سال تحصیلی واقعا خسته شده بودم از مدرسه و آرزوم این بود که تابستون برسه ، ولی الان مشتاقانه انتظاره شروع مدارس رو میکشم . فکر میکنم باعث میشه که از این زندگی خسته کننده نجات پیدا کنم . تا ساعت 12 شب پای کامپیوترم ، میخوابم ، چهار صبح بیدار میشم و تا 7 پای کامپیوتر ؛ بعدش میخوابم و 12 بیدار میشم و بعدشم یه سره پای کامپیوتر و به همین ترتیب !

درسته مدرسه هم سختیای خودشو داره ، مخصوصا اینکه امسال میرم سوم دبیرستان و خیلی کارم سخت خواهد بود و برای تابستون سال دیگه هم که فقط باید بخونم . ولی خب هم کلاسیا ، معلما ، همشون یه جور جذابیت دارن . لااقل زندگی از این یکنواختی در میاد یه جورایی .

فردا رسما آخرین روزیه که اینطوری میام نت ! میخوام با دوستام برم گردش ، امروز میرم کتابامو میگیرم و یه ذره شروع میکنم به خوندنشون ... میخوام برم خونه آشناها بمونم چند روزی ، خیلی بهم گفته بودن و مطمئنم اندازه من خوشحال میشن ( مرسی اعتماد به نفس :دی ) ... در کل میخوام توی این روزای آخری یه سری تغییر و تحول بدم به خودم و زندگیم .

خیلی خوبه این مسئله و جای بحثم داره ... حالا شما میتونید بگید چه کارایی میخواستید بکنید و نشد ... یا اینکه توی این روزهای آخر میخواید چیکار کنید ... یا اصلا راه پیشنهاد کنید به من برای تغییرات و تحولم

ضمنا ، توی این چند وقتِ خیلی چیزا شنیدم از اینکه فردی یک نفر ( دختر / پسر ) رو دوست داره و اون نمیدونه . جالب بود برام ، دوست داشتم بحث کنم ، یه پست نوشتم ... قشنگه ! بخونید و اونجا یا اینجا نظرتون رو بگید . * یکی رو دوست داری و اون نمیدونه *


راستی در مورد شعری که توی پست قبلیم گذاشتم ، خوشحال شدم ابراز احساسات و نظراتتون رو توی مسنجر و نظرات و اینا شنیدم ، خوشحالم که انقدر سلیقه ها نزدیکِ هم هست و مهمتر از همه خوشحالم که خودم انقدر خوش سلیقه ام و اینا ( همون مرسی اعتماد به نفس و اینا :دی )

برای این آپم یکی از آهنگای هنگامه رو میزارم ، خیلی شعرای زیبایی داره ، واقعا هر کی گوش میکنه علاقمند میشه .

معجزه

تو خوده معجزه هستی
مثل ِ قصه ها میمونی
طلا گم میشه نمیگم که مثه طلا میمونی
تو مثه خدا به همرات ، تو مثه دعای خیری
تو مثه بمون عزیزم ، تو مثه بیا میمونی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری به دل نشستی


دوست داری بارون بگیره ، که بشینی زیره بارون
عاشق ِ رنگین کمونی ، مثه شاعرا میمونی
بی تو یک لحظه نمیشه زنده بود و زندگی کرد
نمیگم تو مثل ِ آبی ، تو مثه هوا میمونی

کوها پیشِ تو یه سنگن ، الماسا بدونِ رنگن
توی آسمون نگینی ، اشتباهی رو زمینی
همه خاطرت رو میخوان ، تو نباشی همه تنهان
واسه ی همه عزیزی ، دنیا رو بهم میریزی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری به دل نشستی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری ... بدجوری ... بدجوری به دل نشستی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط آرش  | 

دوست داشتم یه مطلب مربوط به ماه رمضان بنویسم ، یا اینکه بهتر بگم ، یه مطلبی بنویسم در مورد چیزهایی که میبینیم که خودم رو یه جوری تخلیه کنم !

آرش : مامان من سحری چی بخورم ؟!

مامان : پنیر و کره و خامه و عسل و سرشیر و شیر کاکائو و بیسکوییت و آبمیوه گرفته بابات

آرش : خوبه ، نون چی ؟ داریم ؟

مامان : آره امروز آرمین لواش خرید ، باباتم شب سنگک میخره ، منم عصری رفتم نون فانتزی باگت و شیرمال و اینا خریدم ... ضمنا برای صبحت فسنجون هست و سالاد الویه هم داریم . گشنه نمونیا !


به لطف خانواده سحری میخورم ، البته نه همه این چیزا رو ! نمازم رو میخونم و میام میشینم پای کامپیوتر تا ساعت 7 ، بعد بلند میشم و توی تختخوابم نیم ساعت آهنگ گوش میدم و میخوابم . ساعت 12 بیدار میشم و مجددا میشینم پای کامپیوتر تا 7 ! بعد هم با کلی بی انرژی ای بلند میشم .

آرش : افطاری رو که آماده کردی مامان ؟!

مامان : مگه میشه آماده نکرده باشم ؟

آرش : خب چی داریم ؟ از گشنگی دارم میمیرما !

مامان : چیزایی که صبح خوردی رو که زیاد گرفتیم و هستن برای افطارم ، قرمه سبزی هم که گفتی درست کردم . الانم بابات میاد ، گفتم از یه جای خوب حلیم بخره ... آهان مامان بزرگتم برنج و کباب درست کرده برات ، الانا دیگه میاره .

آرش : ویتامینِ بدنم کم شده ! میوه اینا چی پس ؟!

مامان : گرفتیم عزیزم ! میوه که همه چی هست ، هندوانه تو زردم که گفتی بابات پیدا کرد ظهر ، آبمیوه که هست ، آناناسم خریدیم .

آرش : خب ، بد نیست اینطوری


بالاخره افطار میکنم و بابام شروع میکنه به حرف زدن در مورد ساختمونی که دارن میسازن !


بابا : آره ، کارگرا خیلی خسته میشن ، صبح زود که شروع میکنن تا ساعت 7 8 !

آرش : کارشونه دیگه ! عادت دارن خب !

بابا : درسته به کارشون عادت دارن ، ولی به اینکه توی این گرما ، با این همه کار روزه بگیرن چی ؟!

آرش : اممم ... روزه هم میگیرن ؟ وای معرکس !

بابا : آره ! فکر کنم سحری و افطاریشون برات جالب باشه !

آرش : هوووم ؟

بابا : سحری نون لواش با خربزه میخورن ، افطاری هم دوباره نون میگیرن و با بقیه خربزه ها که مونده !

ذهنم به هم میریزه ، خیلی خوشحالم و کلی برای خدا منت میزارم که ایول ، این همه طول میکشه از اذان صبح تا شب و من دارم روزه میگیرم ! اونم پشت کامپیوتر ! با این همه خوردنی که هر کدوم از این وعده ها ، یه روز که چه عرض کنم ، یه ماه آدمو رو پا نگه میداره ! بعد فکر میکنم چطور این کارگرا که اون طور که بابا میگفت جوون هم نیستن ، فقط با یه ذره نون و خربزه سحری میخورن و توی این گرمای طاقت فرسا که ما زیره کولر به سر میبریم و متوجه نمیشیم این همه کار میکنن و بعد با چیزی کمتر از سحریشون افطار میکنن !

از سر سفره بلند میشم و میگم : برای صبح چیزی نگیرید ، همون غذایی که هست رو میخورم ، برای افطارم لطفا یه چیزی فقط بگیرید .

دیروز سواره یه تاکسی شده بودم ، راننده هه با اعتماد به نفس کاذب سیگار میکشید و میگفت : اینا باعث شدن دین و ایمون مردم ضعیف بشه ! آخه کی میتونه پونزده ساعت گشنه و تشنه بمونه ؟ مسخرست والا !

خیلی دوست داشتم باهاش بحث کنم ، فقط اگر یه مقدار زودتر بابا این قضیه رو بهم گفته بود و منم یه ذره بیشتر انرژی داشتم حتما باهاش بحث میکردم و توجیهش هم میکردم ! حالا ما واقعا کاره شاقی میکنیم که 15 ساعت تحمل میکنیم ؟ خیلی ها حتی چند روز چیزی ندارن که بخورن و سحری و افطاری ای هم براشون در کار نیست .

حضرت محمد میگه : روزه برای این واجب شده که غنی و فقیر برای مدتی یکسان باشن !

که البته با کمال تاسف باید بگم که یکسان نیستن ! حضرت محمد این حرف رو زد چون خودشون رو میدید که از بین نون و شیر و نمک ، نون و نمک رو برای افطار و سحرشون انتخاب میکردن ! مردم بعد از ماه رمضان لاغر تر از قبل میشدن ، ولی در حال حاضر با توجه به حجم زیاد خورد و خوراک زمان سحر و افطار ، باعث میشه مردم بعد از ماه رمضان ده کیلو هم اضافه کنن !!


حالا با گذشت و صرف نظر از همه این موارد ، بیایم درست روزه بگیریم ! حضرت محمد میفرمایند : روزه دار باید چشم و گوش و مو و پوستش هم علاوه بر دهانش روزه باشه ! ولی خب ، حقیقتا خیلی از ما فقط داریم گرسنگی میکشیم . طرف هزار و یک کار اشتباه میکنه ، هر چیزی که از دهنش در میاد میگه ، مال مردم رو میخوره و کلی کاره اشتباهه دیگه و بعد وقتی چهار نفر رو میبینه سرش رو میندازه پایین و با فروتنی رفتار میکنه که مردم بگن : دمش گرم بابا ! نمونه کامل یه آدم مسلمون !

همدیگه رو گول بزنیم ، ولی بیاید دیگه سره خودمونو شیره نمالیم !

خب ، اینم یه پست با محتوا که خودم شخصا از نوشتنش لذت بردم !


در مورد شعره امروزم ، اممم نه اسمه خواننده هاش یادم هست و نه میدونم اسمه آهنگ چیه ! ولی خب قشنگه و من کلا به آهنگ هایی که خیلی معروف نشدن و همه نشنیدن عشق میورزم . به لطفه سینا متوجه شدم که اسمه این گروه که این شعر رو خوندن 7th Band هست .

سردیِ این نگاهو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه ، این جدایی حقِ ما نیست
بودنِ تو آرزومه ، حتی واسه ی یه لحظه
میمیرم بی تو

خوندن من یه بهونس ، یه سرودم عاشقانس
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
تو خوده دلیلِ بودنم ، بی تو شب سحر نمیشه
میمیرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
 حتی یادت روبه کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جوابِ دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
 حتی یادت روبه کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه

خاطراتِ تو رو ، چه خوب چه بد حک میکنم
توی تنهاییام فقط به تو فک میکنم
با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جوابِ دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:41  توسط آرش  | 

خب ... آرش و آرمینا یه مطلبی رو نوشتن تو وبلاگشون که از اونایی که دوست داشتن توش تشکر کردن ؛ به نظرم کار جالبی هست ، هم چیزی که میخوایم رو بهشون میگیم و هم اینکه خودمون به نوعی تخلیه میشیم .


فقط یه نکته ای رو بگم ، نفر اول و دوم و آخر و اینایی وجود نداره ، این برای اون دسته از عزیزانی که خیلی به این مسائل توجه میکنن ، مینویسم و تشکر میکنم از اونهایی که دوست دارم و مهمتر از همه به ذهنم میان . چون این عده زیاد هستن ممکن هست خیلی ها رو بدلیل یاری نکردن حافظه از قلم بندازم . ضمنا برای اینکه بتونن تشخیص بدن ، حروف اول و آخر آیدی هر فرد رو مقابل اسمش توی پرانتز مینویسم .


بهتر هست بگم فقط قصدم تشکر نیست ، دوست دارم علاوه بر تشکر چیزی رو بنویسم که دوست دارم بگم بهشون . ممکنه طولانی بشه و در نتیجه کسی که حوصله نداره ، بهتره فقط به اسمه خودش مراجعه کنه . ضمنا ماشاالله رو هم قبلش بگم که به خاطره تعاریف چشم نخورید :دی


امید ( DS ) :
یکی از دوستان خوب و صمیمی هست ، کسی که حرف هاش به آدم انرژی میده و نظراتش همیشه روی منطق هست و مایه دلگرمی . میتونم بگم تا به حال نشده به مشکلی بر بخورم و بعد از صحبت کردن باهاش توی پیدا کردن یه راه حل مفید و مناسب ناتوان مونده باشم . خیلی دوستش دارم و خیلی نازنینه .


آرش ( P1 ) :
دلسوز ، مهربون و در عین حال دوست داشتنیه ، چه موقع ناراحتی و چه موقع خوشحالی همدردی میکنه ، همیشه از راهنمایی ها و حرف هاش استفاده میکنم و کلا صحبت کردن باهاش دوست داشتنیه ، سعی نمیکنه که چیزی رو بزور به خورد کسی بده و حرف دلش رو میزنه و این باعث میشه متمایز با سایرین باشه ، خودش میدونه چقدر دوستش دارم.


کیانا ( BK ) :
خواهره خودمه ... دوست داشتنی و مهربون ، خیلی از حرفاش به نوعی راهنماییه برام و انرژی میده . شیطون و لجبازم که هست ! و استعداد خیلی خوبیم توی نویسندگی داره . کلی دوستش دارم .


سورنا ( دوستم ) :
از وقتی اومد توی زندگیم خیلی تغییر توی من به وجود اومد ، هر روز سعی میکنم ببینمش ، از راهنمایی هاش استفاده میکنم ، وقتی باهاشم یه انرژی خاصی میگیرم . باهاش درد دل میکنم و از چیزایی که شاید هیچکسی جز خودم خبر نداشته باشه ازشون خبر داره و در کل از همه چیزِ من خبر داره . یه دوستِ واقعیه و منم خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون میدم براش ارزش قائلم و خیلی زیاد دوستش دارم و برای اینکه حسادتی برای کسی پیش نیاد میرم سراغ نفر بعدی :دی


مسعود ( M7 ) :
داداش بزرگترمِ ، خیلی دوست داشتنیه ، خیلی منطقی و مهربونه ، حرف زدن باهاش انرژی میده به آدم و فعالیت هاش در راستای ارشاد کردن با اینکه منطقین ولی خسته میکنه آدمو . تازه شاعرم هستا . هر چی ازش بگم کم گفتم ، کلی گله ، خیلیم دوستش دارم .


مریم ( ME ) :
خواهره بزرگ ... کلی دوست داشتنی ، به وقتش خوشحال و پر انرژیِ و انرژی میده و به وقتش با آدم همدردی میکنه و جدی میشه ، با اینکه بهش نگفتم ولی خب خیلی دوستش دارم ، یعنی کم پیش میاد من کسی رو دو بار ببینم و باهاش حرف بزنم و انقدر دوستش داشته باشم ... البته با مسعود ... دختر خاله پسر خاله ان ! :دی


مهرناز ( ES ) :
خواهره بزرگ ... خیلی دوست داشتنیه ، چتِ اولی که داشتم باهاش شد آبجیم و واقعا رفتاره خواهرانه داشت . راهنمایی های خوبش ، طرفداری هاش ، کلا بودنش ، همش دوست داشتنی بودن و خواهرانه هوامو داشت . خیلی دوستش دارم و البته خودشم اینو میدونه .


سارا ( SL ) :
خواهره بزرگِ بزرگ ... اممم ، کلی دوستش دارم و براش احترام قائلم ، مهربونه و درسته که رابطم باهاش زیاد نبوده ، ولی خب زیاد میشه کم کم .


سورنا ( SR ) :
داوشی ... نازنینه ، مهربون و دل نازک و خیلی گلِ، اصلا نشون نمیده ، بیشتر سرد به نظر میرسه ، یا بهتره بگم به نظر میرسید ، ولی خب خیلی تغییر کرده از وقتی که میشناختمش ، خیلی برای دوستاش وقت میزاره ، منم بینهایت دوستش دارم و همیشه از بودن باهاش لذت میبرم .


پوریا ( SB ) :
پسر خوبیه ، دوست داشتنیه ، خیلی وقتا میاد روی اعصاب ... ولی خب یه دوستِ خوبِ واسه ی من . به فکره آدم هست و وقتی که نیاز داشته باشم همدردی میکنه . خیلی دوستش دارم .


خوب الان که فکر میکنم میبینم همینا بودن ... آره فکر نمیکنم از کسِ دیگه ای بخوام تشکر کنم . پس بای و اینا
اممم ، مثل اینکه هنوز یه نفره دیگه مونده ... به نظرم البته :دی

آرمینا ( EL ) :
خیلی مغرور ، خیلی لوس ، خیلی لجباز ! ... دوستای زیادی داره و برام عجیبه که سعی میکنه برای همشون دوستِ واقعی باشه ، خیلی وقتا در حقش کم لطفی میکنن ، ولی بازم به روش نمیاره . مهربون و دوست داشتنیه ، سرشار از انرژیِ و در بدترین وضعیت بیشترین انرژی رو به اطرافیانش میده . کلا بودنش مایه دلگرمیه و حرفاش یه راهنمای خوب . خیلی وقتا منو از بدترین وضعیت به دلپذیر ترین وضعیت سوق داده . البته در کنارِ همه اینا یه دختره فوق العاده شر و شیطونم هست که البته اینم باز به خاصیت پر انرژی بودنش بر میگرده . کلی دوستش دارم


دوست دارم برای امروز شعری در رابطه با این عزیزان بنویسم ، خواننده این آهنگ "واران" هست .


کی دلش میاد

میگی عاشقم شدی خدا کنه
کی دلش میاد با تو بد تا کنه ؟
بس که اون چشمای تو مهربونه
کی دلش میاد تو رو برنجونه ؟
کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟

کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

باز منو به اوجِ رویا میبری
تو که از تمومِ دنیا بهتری
معنیِ عاشقی رو خوب میدونی
میگی عاشقی رو حرفت میمونی

کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟
کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

میگی هر جا که بری باهات میام
میگم هر جور که باشی تو رو میخوام
واسه من که عاشقم همین بسه
هر کی عاشقه به عشقش برسه

کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟
کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:36  توسط آرش  | 

سلام


با توجه به نظرات دوستان آپ امروز رو اختصاص میدم به ... قسمت ! که موضوع مورد علاقه خودمم هست !


به عنوانِ مقدمه میگم که ، احتمالا شما این جمله رو زیاد شنیدید : اگر قسمت باشه ...


همین اول بگم که اصلا قصد ندارم مسئله ای تحت عنوان " قسمت " رو نقض یا تکذیب کنم ... این قسمت وجود داره که میشه گفت جزئی از اصول کائنات هست که زمانی اتفاقی میفته که به صلاح هست یا نیست ... در واقع معنی این قسمت رو میشه صلاح دونست ! وقتی کسی میگه اگر قسمت باشه میرم به این سفر یعنی اگر صلاح باشه میرم !


ولی مشکل اینجاست که ما عادت داریم هر اتفاق و مسئله ای رو به نحوی به قسمت نسبت بدیم . لباسم کثیف شد پس حتما قسمت نبوده برم بیرون ... جوهر خودکارم تموم شد پس حتما قسمت نبوده این مطلب رو بنویسم ... شارژه گوشیم تموم شد پس حتما قسمت نبوده که زنگ بزنم ... برق نیست پس حتما قسمت نبوده بشینم پای کامپیوتر ... پستی که برای وبلاگم نوشته بودم پرید پس حتما قسمت نبودی همچین چیزی رو بنویسم ... خونمون آتیش گرفت پس حتما قسمت نبوده توش زندگی کنم ... رفتم زیره ماشین پس حتما قسمت نبوده زنده باشم !!!


ولی خب ، هر کدوم از اینا ممکنه دلیلی داشته باشه ، اون هم یه دلیل موجه و ما برای اینکه خودمون رو توجیه کنیم از این ها تحت عنوان قسمت یاد میکنیم . مثلا عدم توجه باعث شده که لباسمون کثیف بشه و این ربطی به قسمت و این حرفا نداره ... یا وقتی جوهر خودکار تموم میشه دلیلش این نیست که قسمت نبوده چیزی نوشته بشه ، وقتی سه سال با یه خودکار مینویسی انتظاره اینم باید داشته باشی ... یا وقتی شارژه گوشیت تموم میشه به این دلیله که به عنوان ام پی تری پلیر ازش استفاده کردی و نذاشتی شارژ بشه ... وقتی برق نیست دلیلش ربطی به کامپیوترت نداره ، این دیگه تصمیمه دولته ... یا وقتی پستی که برای وبلاگت نوشتی پرید دلیلش این نیست که قسمت نبوده پست کنی ، وقتی سه ساعت وقت گذاشتی برای نوشتنش ، یعنی از بخش مدیریت خارج شده و باید از پستت کپی بگیری و دوباره وارد بخش مدیریت بشی و بفرستی ... دلیل اینکه خونتون آتیش گرفته قسمت نبوده ، بی توجهی بود که کناره پرده گاز رو تا ته زیاد نکنی ... یا وقتی میری زیره ماشین دلیلش این نیست که قسمت نبوده زنده باشی ، بهتره به جای اینکه سرت رو مثل ... بندازی پایین و بری وسط خیابون یه نگاهی به اطرافت بکنی  !


مسائل زیادی توی این مدت برام پیش اومدن و من همشون رو به ماهرانه ترین شیوه ممکن به قسمت ربط دادم . ولی سعی کردم و به نتیجه هم رسیدم و الان که فکر میکنم میبینم اصلا به این مسائل ربطی نداشته ، من باید تلاش میکردم ولی در عینِ سستی انتظاره رسیدن به خواستمو داشتم که بالاخره با تلاش بهشون رسیدم .


خیلی جالب بود چند وقت پیش با یکی از آشناها رفته بودیم بیرون ، اون بنده خدا سیصد هزار تومن با خودش آورده بود ، چیزای مختلفی خرید ، به طوری که وقتی میخواستیم برگردیم فقط مقداری پول خورد ته جیبش بود ، یه سی دی ای توی یه مغازه دید و خوشش اومد و وقتی به جیبش نگاه کرد و دید پول نداره ، خیلی جالب بود حرفش برام ، گفت : حتما قسمت نبوده من این سی دیِ رو بخرم ! شاید به صلاحم نبوده ! من همونجا بهش گفتم عزیزم این ربطی به صلاح و قسمت نداره ، تو اگر همه پولت رو همینطوری خرج نمیکردی و یه ذره تهه جیبت میذاشتی برای وقت مبادا ، الان این سی دی رو خریده بودی و در مورد قسمت چرند نمیگفتی !


در کل بهتره به جملات زیبایی که انقدر میشنویم که وقتی یکی برامون سند تو آل میکنه مسخرش میکنیم که چه چیزه قدیمی ای فرستاده ، فکر کنیم ! واقعا فکر کنیم و بیایم به جای اینکه سوراخ هایی که سطح پنیر رو گرفته ببینیم ، خود پنیر رو نگاه کنیم !


یه آهنگ دوست داشتنی و جالب هم که من در هر وضع و حالتی از شنیدش لذت میبرم رو متنش رو میزارم که از "روزبه بمانی" هست .


شب شیشه ای

این کیه که قده آینه عکسشو زدن به دیوار ؟!
چِقَدَر شبیه من نیست ... نه خدایا منم انگار !
اگه این منم که ما رو چه به این همه اشاره ؟!
با کی اشتباه گرفتی ؟ من نه ماهم نه ستاره !

چشمتو رو آینه وا کن ، واسه ماه ستاره کم نیست
اون که آرزوشو داری حتی قده خودتم نیست !
نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود
اگه رو میشد دلامون ، اگه این شب شیشه ای بود !

دیگه جز شب چی میتونه سایه ی هر دوی ما شه ؟
اگه تصویره ستاره پشتِ پرده این نباشه ؟
عینک خیال و وَهمو از رو چشم قصه بردار
من همینم که میبینی ... نه اون عکسای رو دیوار !

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط آرش  | 


ممنون از آرمینا و سهراب که من رو به این بازی دعوت کردن !

توضیحی در مورد این بازی از وبلاگ مسعود ( بوف کور ) نقل میکنم :
شما در این بازی یه پست مینویسید و در اون حداکثر از پنج خاطره ای سخن میگویید که درونشون بر مرز بین مرگ و زندگی قرار گرفته اید.در آخر نیز پنج نفر از دوستان وبلاگ نویس را دعوت میکنید تا آن ها نیز این بازی را انجام بدهند.


1. فکر میکنم 6 سالم بود که تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بودم ، فکر کردم که اگر با چشم بسته بازی کنم چی میشه ! چشمم رو بستم و حرکت کردم ، از قضا میله تیز و بلندی توی دیوار بود که معلوم نیست برای چی اصلا بود ! دقیقا با ابرو رفتم توش و فکر میکنم یک سانت با چشمم فاصله بود ! بعد رفتم بالا توی آیینه خودمو نگاه کردم ، دقیقا همه صورتمو رگه های خون گرفته بود و رو لباسم میچکید ، به مامانم دقیقا گفتم : مامان نظرت در مورد قیافه جدیدم چیه ؟ تنها چیزی که دیدم بند اومدن زبونِ مامانم بود و اینکه لباسشو قاپ زد و دستشو گذاشت رو سرم و منو برد دکتر و فقط پانسمان کردن !

2. کلاس دوم دبستان بودم که برای نشون دادن تکلیف از روی میزها رد شدم و رفتم پیشِ معلم و برای برگشتن باید دوباره رد میشدم ، بچه ها میز ها رو چسبونده بودن بهم برای تفریح ! من پام لیز خورد و با صورت اومدم روی شوفاژ انتهای کلاس و البته دقت کنید مثل رادیات های الان روکش نداشت ! دو سانت سمته راسته صورتم باز شد و معلممون شیرجه زنان سرم رو گرفت و زنگ زدن مامانم به همراه خالم من رو بردن دکتر ! دکتره خانم بود و گفت وایسا پسرم با یه سوزن کوچیک درستش میکنم و سوزنی تقریبا بیست سانتی ! رو در آورد ! منم از اونجایی که خیلی آرومم تو این مسائل جیک نزدم ! تا اینکه به ترتیب مامان و خاله و مادربزرگم به خاطره حالت تهوع خارج شدن از اتاق !

3. دو سال پیش توی یه پیاده روی باریک حرکت میکردم که دو تا پیرزن چاق هم رد میشدن ! اونها خودشون رو جمع نکردن و وقتی رد میشدم تنه زدن ! منم پام پیچ خورد کناره جوب و با سر هم رفتم تو دیوار ! اونا نفهمیدن و رفتن و من دیدم دیوار خونی شده ! پام هم درد میگرفت و وقتی دقت کردم دیدم سر و پام همزمان شکستن !!! خیلی جالب بود جون کندنم برای رسیدن به خونمون ! با اون حال ... که بالاخره با همسایمون که معلمه زیستم هم بود دکتر رفتیم و درست شد ! البته قبلش رفتیم پیشه یه شکسته بند برای پام که باورتون نمیشه نیم ساعت استخوان پام رو این ور و اون ور کرد و بعد از فریاد های من ، گفت که فکر میکنه ! شکسته ! دکتر هم گفت که چه آدمه ابلهی بوده که با توجه به این استخوانی که بیرون زده فکر کرد در رفته !!

4. پارسال رفته بودیم شمال ! کناره دریا با بچه ها شوخی کردیم و من مجبور شدم برای حفظِ جونم مشغول به دویدن شم ! تقریبا دو سه کیلومتری با سرعت دویدم ! از اونجایی که مشکل تنفسی آسم دارم و قلبم هم یه مشکل دیگه ای داره ، دکتر شدیدا ممنوع کرده دویدن رو برام! بالاخره سر درد و قلب درد گرفتم و افتادم ! منو بردن خونه و دکتر اومد و نتیجه آزمایشام رو نگاه کرد و گفت : با توجه به مشکل تنفسی و قلب شما من انتظار داشتم دریچه های اصلی تنفسیتون مسدود بشه و یکی از رگ های خونی اصلی قلبتون هم پاره بشه ! فکر میکنم معجزه شده !

5. همین چند وقت پیش با دوستان ( مسعود ، سورنا ، مهرناز ، دانیال ) رفته بودیم دربند ، کنارِ دره راه میرفتم و پام لیز خورد و نزدیک بود از ارتفاع چندین متری سقوط کنم ! جالب اینجاست که من اصلا توجه نکرده بودم و کلا بیخیال بودم  ، انگار نه انگار که نزدیکه بترکم ! که مهرناز دستمو گرفت و دانیال هم دسته مهرناز رو و اینکه من از مرگ حتمی نجات پیدا کردم .


واقعا اگر خدا هوای ما رو نداشته باشه هر جا و هر لحظه فکر میکنید دیگه فرصتی میشه که اینا رو توی وبلاگمون بنویسیم ؟!


من هم از کیانا ، آرین ، حسین و آزاده دعوت بعمل میارم برای این بازی



+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط آرش  | 

« خیلی سختِ در کنار کسی که دوستش داری باشی و بدونی که هیچوقت بهش نمیرسی »

دوست داشتم پستم رو با یک جمله قشنگ شروع کنم و دیدم این واقعا حرف تاثیر گذاری هست !

خدای بزرگ خالق ما ، این جهان و هر چی در اون هست نظم و ترتیب خاصی در آفرینش قرار داده و اون این هست که هر چیزی در این دنیا به نوعی ریپلای میشه یا بهتر هست بگم تلافی میشه ! اگر خوبی کنی خوبی میبینی و اگر بدی کنی بالعکس ! نمیدونم میدونید یا نه ولی مَن مَن کردن کارِ درستی نیست . الان که این ها رو مینویسم زمانی هست که دقیقا این حس رو تجربه کردم و البته موارد زیادی هم در این رابطه شنیدم . میگن همش نگید مَن چون به سرتون میاد .

یه نمونه ای میارم که احتمالا همه دیدید . توی سریال " او یک فرشته بود " مردی به دوستش پناه میبره و میگه که به خاطره هوا و هوسش درگیره زنی شده و زندگیش از هم پاشیده و توی منجلاب گرفتار شده . و دوستش اون رو تحقیر میکنه و میگه تو عرضه نداری و نمیتونی هوا و هوست رو کنترل کنی و درگیر زنی شده . و ما میبینیم که شیطان در کالبد یک دختر جوان در راه این فرد قرار میگیره و هوا و هوسش زندگی و خانوادش رو به باد میده !

زیاد دیدم کسی رو که به دیگری گفته : یعنی واقعا عرضه نداری فقط بچسبی به درس و همه چیز رو ول کنی ؟ من مثله تو بی اراده نیستم ! و این فرد کارش به جایی رسیدگی که به خاطره درگیری به یه سری مسائله بی ارزش درس و مدرسه رو به کلی کنار میگذاره .

یکی بهم گفته بود که توی اینترنت عاشقِ یه فردی شده و کلی این مسئله براش اهمیت داره و خوب برای من مسخره بود که چطور میشه یکی تو نت عاشقه یکی دیگه بشه و انقدر درگیره این مسئله ! باهاش کلی حرف زدم البته درسته تحقیرش نکردم ولی گفتم بیخیال این شو چون عشق و عاشقی ای توی نت وجود نداره و در نهایت گفتم امکان نداره من و دوستای صمیمیم توی نت عاشقه کسی بشیم ! چون چیزه بی معنی ای هست ! ... بگذریم ، دیگه دوست ندارم ادامه بدم ! ولی شاید سر زدن به دوستای صمیمیم توی نت جالب باشه !

یک جمله ای رو مینویسم که خیلی ها شنیدن ولی خب فراموشش میکنیم و دیروز یکی از دوستان بهم یادآوری کرد مجددا :

« چیزی رو که دوست داری بدست بیار ، وگرنه مجبوری چیزی رو که بدست میاری دوست داشته باشی »


حرفام رو با یک جمله قشنگ تموم میکنم .

« از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ، چون ممکنه دیگه هیچکسی رو به اندازه اون دوست نداشته باشی و از کسی که دوستت داره ساده نگذر ، چون ممکنه دیگه هیچکسی به اون اندازه دوسِت نداشته باشه »



پ.ن : دوست داشتم آپم رو به اختصاص به چیزی بدم که چند نفر از دوستام خواسته بودن ، و چیزهایی رو نوشتم که فکر میکنم براشون جالب باشه ! اگر فکر میکنید این حرفای ساده بدرده شما هم میخوره ، موضوعی که دوست دارید رو  بگید تا در موردش بنویسم !


برای آپ بعدی دعوت آرمینا رو قبول میکنم !

ضمنا میتینگ های دوستانه ما با گزارش میتینگ تولد درن شان و ویدیوی دعوای مسعود بروز شد !


میخوام توی همه پست هام یک شعر از یک خواننده بزارم ! برای امروز هم یه آهنگه قدیمی و زیبای محسن یگانه رو میزارم .



خیلی تنهام

چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیرِ غصه دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیذاره به سر و چه ی خیالم
هیچکسی نداد جوابِ این سوالِ بی جوابم

هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت
دلمم مثلِ عروسک ساده بود دل به دلش باخت
گله و گلایه ایست ، گله و گلایه ایست
بی وفایی رسمِ عشقِ ، بی وفایی رسمِ عشقِ
عاشقا تنها میمونن ، تنهایی مرامِ عشقِ

چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیرِ غصه دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیذاره به سر و چه ی خیالم
هیچکسی نداد جوابِ این سوالِ بی جوابم




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط آرش  | 

خب ... فکر میکنم 4 سال و خورده ای میگذره از زمانی که اولین وبلاگم رو زده بودم و کلی ذوق و شوق داشتم که کلی روش کار کنم و مطالبه چرت و پرتی که همه جای نت پر هست بزارم توش ! ولی خب ، الان دیگه خبری از اون مطالب نیست ، دوست دارم اولین آپم رو به چیزی اختصاص بدم که فعلا کلی در بر گرفته منو !


کلی انرژی منفی زیاد شده ! همینطور کلی هم بی حوصلگی ! بی حس و حالی ! بی میلی ! خستگی ! جدیدا خیلی فرق کردم ، بیرون میرم با بچه ها خوش میگذره چند ساعتی ، ولی نت که میام اثراتش کم و کمتر میشه ! جدیدا وقتی با خیلی ها حرف میزدم ، در عین صمیمیتی هم که هست ، بعد از حرف زدن باهاشون احساس میکنم انرژی داره میپره ! مثل یه شربت آبلیمو برای یه معتاد :D


میخوام ارتباطمو با نت کمتر کنم ، همینطور ارتباطمو با اطرافیانم ، میخوام مدرسه ها که شروع شد تماما بچسبم به درس و مدرسه و بچه ها ( :D ) و سایره موارد و دیگه نت رو بیخیال شم ، البته سر میزنم ولی خیلی کم و به این خاطر میخوام روابطم با همه کم بشه که جدا شدن از نت برام سخت نباشه !


یکی دیروز بهم گفت که چرا دیگه از اسمایل و این حرفا توی چت خبری نیست ، گفتم فکر میکنم و جواب میدم ! فکر میکنم راحت نیستم دیگه با شکلکا ، یعنی خسته کنندن برام و با حس و حالم جور نیستن ، در واقع من وقتی از شکلکی استفاده میکنم که با وضعیتم بخونه ، عادت ندارم ، زمانی که نمیخندم ، شکلک خنده بزنم ! جدیدا اگر دیدید شکلکی زدم اصلا فکر نکنید که به این حالت در اومدم ! مثل دو نقطه دی های بالا :D


در کل اینکه دیگه از آرش سابق خبری نیست ، گشتم نبود ... بگردید خودتون رو خسته کردید فقط ! توی میتینگ قبلی که با بچه ها داشتیم توی تنگه واشی خیلی خوش گذشت و کلی شوخی سره یک سری مسائل ؟! :D و خنده بود ، ولی فکر نمیکنم دیگه خبری از اونا بشه ، لااقل از طرفه من ! به قوله یکی ، پسر باید سنگین باشه ، مرد که جلف نمیشه !! احتمالا اون جمله رو شنیدید که که هر کاری بکنی ملت یه چیزی میگن ، بخندی میگن دیوونس ، نخندی میگن گوشه گیره ، کلا ... ! بیخیال !


خیلی توی این مدت زیاد آهنگ گوش میدم ، ولی آهنگ هایی که معنی و مفهوم دارن و صد البته ایرانی ! خیلی دوست داشتم یکسری بخش هاش رو بزارم ، ولی فکر میکنم یکسری مطمئنا با خوندنشون ناراحت میشن ، پس نمیزارم ... محسن یگانه آهنگی خونده بود به اسمه " آی خدا دلگیرم ازت " قبلا فقط یک تیکه کوتاه بود ، ولی کاملش رو گرفتم ! دوست دارم توی این آپم بزارم ، شاید برای کسایی که شنیدن یا نه جالب باشه


آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن
این نفسای بی هدف ، زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ، ثانیه های آخره
فرشته ی مردنه من ، منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

چه اعترافه تلخیه ، انگار رسیدم تهه خط ! وقته خلاصی از همس ، آی دنیا بیزارم ازت

شبی که ضجه های من ، بگو که گوشت با منه ، ببین که زخمای تنم ، شاهده حرفای منه
ای خدا دلگیرم ولی ، احساسه غم نمیکنم ، چون با تو ام پیشه کسی ، سرم رو خم نمیکنم
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت
چه اعترافه تلخیه ، انگار رسیدم تهه خط ! وقته خلاصی از همس ، آی دنیا بیزارم ازت







+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:57  توسط آرش  | 

خوب !

بالاخره بعد از کلی پیشنهاد و انتقاد و اصرار دوستان و دشمنان ، اینجا تاسیس شد ! البته خودمم تو فکرش بودما ! خیلی خوبه که جایی باشه که با نوشتن توش خودت رو خالی کنی ... چیزی رو که دوست داری بنویسی ، بدون اینکه به فکره این باشی که ممکنه دیگران چی فکر کنن ... دوستای آشنا ؟ قدیمی ؟ جدید ؟ اینور ؟ اونور ؟ حالا اینجا مینویسم ! بدون فکر کردن به این مسائل و بدون فکر کردن به اینکه هر کسی ممکنه چه برداشتی بکنه !

در مورد اسمه اینجا هم باید توضیح بدم که به نظرم اسمی بود که بهش علاقه دارم ! فکر میکنم جالبه ، یه جورایی جدید و متنوعه ... کارهایی میکنیم در روز که عموما بچگی هستن ! پس منم اینجا بچگی هامو مینویسم ، شما هم از دید یک بچه بهشون نگاه کنید .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط آرش  |