سلام
هوم دوست دارم با یه مطلبِ تکراری پستمو شروع کنم !
اُشو که بسیار جیگر و دوست داشتنیه میگه :
زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی از دست میدهی ؟!
با دستهای تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم ،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،
و فرصت به پایان خواهد رسید
آری ، هر لحظه غنیمتی است !
هوم ، خیلی دوست دارم اینو ! خیلی وقتا زندگی رو سخت میگیرم / میگیریم ! دوست دارم خطر کنم و وارد بازی شم ! واقعا چیزی نیست که از دست بدم ! در واقع به اینکه فرصت کوتاه دادن بهم بی توجه شدم ! همش پیش خودم میگم که حالا حداقل چهل سال جا داریم برای زندگی ، آینده رو یه کاریش میکنم ! و وقتی میبینم کسی که تفاوت سنی ای با من نداره یا کوچیکتره خیلی راحت از بین میره ، بهم تلنگر میخوره که توی هر چیزی میخوای امید داشته باش ، ولی توی این یه مسئله اصلا !
اُشو قشنگ میگه که زندگی را به تمامی زندگی کن ، در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی ... هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویا واپسین لحظه است ، و کسی چه میداند ، شاید آخرین لحظه باشد !
سوسانو !معلم فیزیک : تا حالا این افرادی که تو انقلاب شیش تا سی دی مورد دار میفروشن هزار تومن رو دیدین ؟!
- آقا میخوای ؟! سی دی جومونگ و سوسانو اومده !
- آقا اگه یه کم صبر کنی هفته دیگه تسو و سوسانو هم میاد !
- :))))
OBمن عاشق ِ این معلم هندسه ام ، یعنی عاشق ِ معلم فیزیک ، هندسه و جبر هستم ! میبینمشون شکل قلب میشم ! همین معلم هندسمون با اینکه بد اخلاق ِ ولی شدیدا جیگر و دوست داشتنیه ، شدید !
معلم : خب این مثلث BAD هست !
یکی از دانش آموزا از یکی دیگه پرسید : هی ، پاره خط OB کدومه ؟!
معلم : :-w اُبی تویی ! الاغ اینجا اُبی داریم آخه ؟! پاشو برو گمشو بیرون
- :))))
قانون هنری !معلم فیزیک : قانون ویلیام هنری بیان میکند انحلال پذیری گازها با فشار نسبت مستقیم دارد ، خب از اونجایی که این بحث ...
حامد : هیچ فایده ای واسه ی ما نداره بیخیالش میشیم :D
معلم : :-w از اونجایی که این بحث خیلی مهم هست میریم سوال حل کنیم در موردش
آقای عزیز ! زنگ شیمی !
X : آقا این سوال چطوری میشه ؟
معلم : ببینید آقای توحید بهاری گلی عزیز ! این به این صورت میشه ...
Y: آقا من یه سوالو قاطی کردم !
معلم : ای بابا !
Y: اه ؟! اون که میپرسه ، آقای توحید بهاری عزیز ، اسم و فامیلشم کامل میگی ، من که میپرسم ای بابا ؟! حالا یه بار موهامو درست نکردمو تیپ نزدما
- :)))))
قدرتِ خدا !زنگِ مبانی کامپیوتر ، معلم : بیست به علاوه 4 منهای 5 میشه 20 !
یه نفر : ها ؟! نوزده میشه که !
یه نفر دیگه : اِ آقا چطوری میشه 20 ؟!
یه نفر دیگه : باب بوقیا گیر ندید ، قدرتِ خداس دیگه
معلم : :D
هندسه فضایی ! معلم هندسه : ای بابا ! شما هیچی نمیفهمید ! من برم اول راهنمایی درس بدم راحت ترم تا سوم ریاضی !
یکی از بچه ها : آقا اون شکل فضاییه چطوری میشه ؟!
معلم : بیا ! هندسه شدی 16 ولی اندازه 5 حالیت نمیشه !
یکی دیگه : آقا این تازه هندسه فضاییش خوب بوده که اینطوریه :D
فرکانس ! معلم فیزیک : اگه من توی هر ثانیه 50 بار بتونم مسیر داخل کلاس رو طی کنم ، فرکانسم میشه پنجاه هرتز ! پر یو د دقیقا عکس فرکانس هست ! یعنی پر یو دش میشه میشه یک پنجاهم ! حالا اگه من یه مسیر رو بتونم 30 بار طی کنم چی میشه ؟!
- پر یو د میشی آقا ! :D
پیرزن ! معلم جبر : آقا درست بشین ! این چه وضعه نشستن سره کلاسه که دراز کشیدی رو میز ؟
من : آقا اینطوری عادت کردیم !
معلم : خب عادتِ بدیه ! اون لباستم از دوره گردنت باز کن ، مگه اومدی کوه ، زشته خب !
من : آقا زشت که پیرزنه !
معلم : بله زشت پیرزنه ولی لخت روی دوچرخه ، اینجا کلاسه
- :)))))
نوازشت کنم ! معلم ادبیات داره یه شعر رو معنی میکنه : تو کجایی که پاهایت را ...
سورنا : بمالم !
من : بخورم !
معلم : :-w که پاهایت را نوازش کنم و شبها ...
من : تو را آره و اینا ! :d
معلم : جایت را بگسترانم ...
سورنا : ای جون !
معلم : خدایِ من کجایی که ...
من : اوه اوه بچه ها این شعره در موردِ خدا بود ! :d
سورنا : اوه اوه ! استغفرالله !
من : خدایا توبه ! :D
ضرایب یا ظرایب ؟!معلم حسابان : ببینید ظرایبِ صفر میشه مجموعشون !
من : مصطفی مگه با ض نیست ظرایب ؟!
مصطفی : چرا !
معلم : این مجموع ظرایب برای ریاضی یک هست !
من : ولی به نظرم من این ضرایب برای ادبیات یکه ها آقا !
- :)))))
پیام ! سر زنگ هندسه یکی از بچه ها یه چرتی گفت ، معلم ناراحت شد ! گفت درس نمیده ، بعد ما سر فرشید که چرت گفته بود دعوامون شد ، معلم گفت از همتون نمره کم میکنم !
بعد این فرشید بلند شد رفت پیش معلم اعتراف کرد که اون چرت گفته بود ، یکی از بچه ها گفت : آقا صورتشو شطرنجی کنید ، فرشید خیلی کارت زشت بود ، حالا چه پیامی برای همسن و سالای خودت داری ؟!
ملت : :)))))
دود ! داغ !
سورنا چایی برداشت آورد بخوریم ، خورد به در اتاق و نصفِ چاییش ریخت تو قندون ! ( نمیخوام بگم دست و پا چلفتیه ها ! اصلا !! )
من یکی از چاییا رو برداشتم که بخورم : آخ ! آی ! داغه !
سورنا : خب مگه نمیبینی داره دود میکنه ؟!
- :)))))
موج های لذت بخش !
معلم فیزیک : توی جهنم یه دانشگاه ترمودینامیک میخوام تاسیس کنم ، شهریش هم روزی یه قالب یخ !
یکی از بچه ها : بعد اونجا مختلطه دیگه آقا ؟!
معلم : چه فرقی میکنه برای شما ؟! اونجا چون چیزتون برداشته میشه دیگه فرقی نمیکنه !
سورنا : اِ ! پس حوری و اینا به چه درد میخوره آقا ؟! چیکارشون کنیم پس ؟!
معلم : اونجا به صورت موج لذت میبرن همه ! یعنی به هم دیگه موج میفرستن ! یعنی مثلا من به چشمای آقای خلج نگاه میکنم و موج میفرستم و لذت میبرم !
سورنا : آقا چشاش به مامانش رفته !
من : :-w
ملت : :))))
من : امم ، سورنا چیزه ، من میتونم از امروز به ملت موج بفرستم تو مدرسه ؟! :D
سورنا : -w
چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم ! ممنون از دوستانی که نوستالژی های من و سورنا رو خوندن و اینجا و توی مسنجر و پشتِ تلفن و غیره نظراتشونو گفتن