تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج



در باز کن نوشابه کنار دستمه، کوفته از هم وا رفته، پنبه سفیده

تولدت مبارک داداشی


راستش خیلی فکر کردم، دوست داشتم یه تبریک خیلی خاص بگم:d

فقط اینکه خیلی دوستت دارم، خیلی برام مهمی، اولین داداشمی و این چرت و پرتا دیگه:d

ایشالا 1500 سال فیکس در کمال سلامتی و انگیزه و با هدف، زیر سایه ی خانواده و دوستان گلت (من و آرمینا و...) واسه خودت بچری و صفا کنی:d

ایشالا همین جوری محکم پیش بری و  همه ی اهداف و آرزوهات رو کنار بزنی :d (البته به جز بعضیاش :d )

و امیدوارم سال دیگه تو روز تولدت زنده باشی که بتونم مثل امروز تبریکات بسیار صمیمانم رو به شیوه ی خودم ابلاغ کنم:d



پ.ن: از قرار معلوم 31 اردیبهشت یعنی دقیقا فردای تولد آرش جان، تولد مادرشه، تولد این بانوی پاک دامن رو هم به خونواده ی محترمه تبریک عرض می نماییم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:32  توسط سورنا  | 

یکی از معدود افرادی هست که من به هیچ وجه روز ِ تولدش یادم نمیره ! شاید به خاطر اینه که ده روز قبل از من تولدش هست و من اردیبهشتی ها رو فراموش نمیکنم

بیستم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و هشت ، خدا این موجود رو جایگزین موجودی دیگه کرد ! یعنی دقیقا بیست سال پیش ، و من الان بعد از بیست سال ، دارم سالگرد تولدش رو بهش تبریک میگم

امیدوارم در کنار دوستان و خانواده سال های خوب و خوشی رو بگذرونه و ما هم هر سال به همین صورت یا ارزشی تر یا بهتر بهش تبریک بگیم تولدش رو ، ضمنا کمیل صاحب یه ارتش وحشی هم هست که میتونید اونجا مستقیما بهش تبریک بگید تولدش رو !

 

کمیل ... تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط آرش 

سلام

هوم دوست دارم با یه مطلبِ تکراری پستمو شروع کنم !

اُشو که بسیار جیگر و دوست داشتنیه میگه :
زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی از دست میدهی ؟!
با دستهای تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم ،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،
و فرصت به پایان خواهد رسید
آری ، هر لحظه غنیمتی است !

هوم ، خیلی دوست دارم اینو ! خیلی وقتا زندگی رو سخت میگیرم / میگیریم ! دوست دارم خطر کنم و وارد بازی شم ! واقعا چیزی نیست که از دست بدم ! در واقع به اینکه فرصت کوتاه دادن بهم بی توجه شدم ! همش پیش خودم میگم که حالا حداقل چهل سال جا داریم برای زندگی ، آینده رو یه کاریش میکنم ! و وقتی میبینم کسی که تفاوت سنی ای با من نداره یا کوچیکتره خیلی راحت از بین میره ، بهم تلنگر میخوره که توی هر چیزی میخوای امید داشته باش ، ولی توی این یه مسئله اصلا !

اُشو قشنگ میگه که زندگی را به تمامی زندگی کن ، در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی ... هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویا واپسین لحظه است ، و کسی چه میداند ، شاید آخرین لحظه باشد !


سوسانو !
معلم فیزیک : تا حالا این افرادی که تو انقلاب شیش تا سی دی مورد دار میفروشن هزار تومن رو دیدین ؟!
- آقا میخوای ؟! سی دی جومونگ و سوسانو اومده !
- آقا اگه یه کم صبر کنی هفته دیگه تسو و سوسانو هم میاد !
- :))))


OB
من عاشق ِ این معلم هندسه ام ، یعنی عاشق ِ معلم فیزیک ، هندسه و جبر هستم ! میبینمشون شکل قلب میشم ! همین معلم هندسمون با اینکه بد اخلاق ِ ولی شدیدا جیگر و دوست داشتنیه ، شدید !
معلم : خب این مثلث BAD هست !
یکی از دانش آموزا از یکی دیگه پرسید : هی ، پاره خط  OB کدومه ؟!
معلم : :-w اُبی تویی ! الاغ اینجا اُبی داریم آخه ؟! پاشو برو گمشو بیرون
- :))))


قانون هنری !
معلم فیزیک : قانون ویلیام هنری بیان میکند انحلال پذیری گازها با فشار نسبت مستقیم دارد ، خب از اونجایی که این بحث ...
حامد : هیچ فایده ای واسه ی ما نداره بیخیالش میشیم :D
معلم : :-w از اونجایی که این بحث خیلی مهم هست میریم سوال حل کنیم در موردش


آقای عزیز !
زنگ شیمی !
X : آقا این سوال چطوری میشه ؟
معلم : ببینید آقای توحید بهاری گلی عزیز ! این به این صورت میشه ...
Y: آقا من یه سوالو قاطی کردم !
معلم : ای بابا !
Y: اه ؟! اون که میپرسه ، آقای توحید بهاری عزیز ، اسم و فامیلشم کامل میگی ، من که میپرسم ای بابا ؟! حالا یه بار موهامو درست نکردمو تیپ نزدما
- :)))))


قدرتِ خدا !
زنگِ مبانی کامپیوتر ، معلم : بیست به علاوه 4 منهای 5 میشه 20 !
یه نفر : ها ؟! نوزده میشه که !
یه نفر دیگه : اِ آقا چطوری میشه 20 ؟!
یه نفر دیگه : باب بوقیا گیر ندید ، قدرتِ خداس دیگه
معلم : :D


هندسه فضایی !
معلم هندسه : ای بابا ! شما هیچی نمیفهمید ! من برم اول راهنمایی درس بدم راحت ترم تا سوم ریاضی !
یکی از بچه ها : آقا اون شکل فضاییه چطوری میشه ؟!
معلم : بیا ! هندسه شدی 16 ولی اندازه 5 حالیت نمیشه !
یکی دیگه : آقا این تازه هندسه فضاییش خوب بوده که اینطوریه :D


فرکانس !
معلم فیزیک : اگه من توی هر ثانیه 50 بار بتونم مسیر داخل کلاس رو طی کنم ، فرکانسم میشه پنجاه هرتز ! پر یو د دقیقا عکس فرکانس هست ! یعنی پر یو دش میشه میشه یک پنجاهم ! حالا اگه من یه مسیر رو بتونم 30 بار طی کنم چی میشه ؟!
- پر یو د میشی آقا ! :D


پیرزن !
معلم جبر : آقا درست بشین ! این چه وضعه نشستن سره کلاسه که دراز کشیدی رو میز ؟
من : آقا اینطوری عادت کردیم !
معلم : خب عادتِ بدیه ! اون لباستم از دوره گردنت باز کن ، مگه اومدی کوه ، زشته خب !
من : آقا زشت که پیرزنه !
معلم : بله زشت پیرزنه ولی لخت روی دوچرخه ، اینجا کلاسه
- :)))))


نوازشت کنم !

معلم ادبیات داره یه شعر رو معنی میکنه : تو کجایی که پاهایت را ...
سورنا : بمالم !
من : بخورم !
معلم : :-w  که پاهایت را نوازش کنم و شبها ...
من : تو را آره و اینا ! :d
معلم : جایت را بگسترانم ...
سورنا : ای جون !
معلم : خدایِ من کجایی که ...
من :  اوه اوه بچه ها این شعره در موردِ خدا بود ! :d
سورنا : اوه اوه ! استغفرالله !
من : خدایا توبه ! :D


ضرایب یا ظرایب ؟!
معلم حسابان : ببینید ظرایبِ صفر میشه مجموعشون !
من : مصطفی مگه با ض نیست ظرایب ؟!
مصطفی : چرا !
معلم : این مجموع ظرایب برای ریاضی یک هست !
من : ولی به نظرم من این ضرایب برای ادبیات یکه ها آقا !
- :)))))



پیام !
سر زنگ هندسه یکی از بچه ها یه چرتی گفت ، معلم ناراحت شد ! گفت درس نمیده ، بعد ما سر فرشید که چرت گفته بود دعوامون شد ، معلم گفت از همتون نمره کم میکنم !
بعد این فرشید بلند شد رفت پیش معلم اعتراف کرد که اون چرت گفته بود ، یکی از بچه ها گفت : آقا صورتشو شطرنجی کنید ، فرشید خیلی کارت زشت بود ، حالا چه پیامی برای همسن و سالای خودت داری ؟!
ملت : :)))))

 

دود ! داغ !

سورنا چایی برداشت آورد بخوریم ، خورد به در اتاق و نصفِ چاییش ریخت تو قندون ! ( نمیخوام بگم دست و پا چلفتیه ها ! اصلا !! )

من یکی از چاییا رو برداشتم که بخورم : آخ ! آی ! داغه !

سورنا : خب مگه نمیبینی داره دود میکنه ؟! 

- :)))))


موج های لذت بخش !

معلم فیزیک : توی جهنم یه دانشگاه ترمودینامیک میخوام تاسیس کنم ، شهریش هم روزی یه قالب یخ !

یکی از بچه ها : بعد اونجا مختلطه دیگه آقا ؟!

معلم : چه فرقی میکنه برای شما ؟! اونجا چون چیزتون برداشته میشه دیگه فرقی نمیکنه !

سورنا : اِ ! پس حوری و اینا به چه درد میخوره آقا ؟! چیکارشون کنیم پس ؟!

معلم : اونجا به صورت موج لذت میبرن همه ! یعنی به هم دیگه موج میفرستن ! یعنی مثلا من به چشمای آقای خلج نگاه میکنم و موج میفرستم و لذت میبرم !

سورنا : آقا چشاش به مامانش رفته !

من : :-w

ملت : :))))

من : امم ، سورنا چیزه ، من میتونم از امروز به ملت موج بفرستم تو مدرسه ؟! :D

سورنا : -w


چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم ! ممنون از دوستانی که نوستالژی های من و سورنا رو خوندن و اینجا و توی مسنجر و پشتِ تلفن و غیره نظراتشونو گفتن

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:49  توسط آرش  | 

از  اونجایی که این قالب اسم نویسنده رو نشون نمیده ، پیشاپیش میگم که سورنا هستم !


- نوستالژی یعنی فرار از بیداری ، یعنی یه خواب عمیق

- نوستالژی یعنی جایی که غم نباشه ، یعنی اوج مستی

- نوستالژی یعنی شجاعانه پا گذاشتن تو مِیدونی که می دونی شکست رو ملاقات میکنی ، یعنی هراس !

- نوستالژی یعنی دوست داشتن کسی که میدونی دلش پیش کس دیگست ! یعنی حسادت

- نوستالژی یعنی صدای کیانا ... یعنی شعر خوندنش با لحن بچگونه

- نوستالژی یعنی صدای پرنده ها تو صبح بهاری ، یعنی مچاله شدن زیر پتو

- نوستالژی یعنی چهره ی نگران مادر وقتی داری از خونه میری بیرون ، یعنی چشمای همیشه منتظر

- نوستالژی یعنی غرق شدن تو چشمای خواهرم ... یعنی آرامش

-  نوستالژی یعنی به امید نمره ی 20 رفتن سر جلسه امتحان و با آرزوی 10 برگشتن ! یعنی بیخیالی !

-  نوستالژی یعنی فیلم تروی ، یعنی شخصیت هکتور

-  نوستالژی یعنی فیلم راز ... یعنی یه انرژی وصف نشدنی

-  نوستالژی یعنی حس تلخ انتظار ، یعنی دلهره و اضطراب

-  نوستالژی یعنی لحظه ی تلخ جدایی ، یعنی تنهایی ، یعنی دِپ بودن

- نوستالژی یعنی خودم ، یعنی ...

- نوستالژی یعنی خیس شدن زیر بارون ، یعنی یه دلِ خسته

- نوستالژی یعنی با آغوش باز به مبارزه با مشکلات رفتن ، یعنی یک پیروز ، نه بیشتر ! یعنی جنگ اساطیر

- نوستالژی یعنی امین ... یعنی مجسمه ی بلاهت !

- نوستالژی یعنی کله ی خراب محمد ! یعنی خراب رفیق شدن !

- نوستالژی یعنی فداکاری ... یعنی گذشت ... یعنی بخشش از ته دل

- نوستالژی یعنی ای جان گفتنِ آرش ، یعنی بچگی به تمام معنا

- نوستالژی یعنی شوق رسیدن به هدف ، یعنی اعتیاد به موفقیت !

- نوستالژی یعنی بالا و پایین کردن ادد لیست موبایل برای پیدا کردن یه مرحم ، یه آشنا ، یه دوست ، یعنی      تنهایی

- نوستالژی یعنی تکیه دادن به یه دستمال مچاله ، به یه ترکه ی چوب خشک ، به یه مترسک ! و اونو کوه پنداشتن ! یعنی سادگی و باز هم سادگی

- نوستالژی یعنی بلند بلند خندیدن وسط خیابون ، یعنی پنهان کردن کوه غم پشت نقاب خوشبختی

- و در آخر نوستالژی یعنی همه ی رفیقایی که دل و زبونشون یکیه !

ممنونم از آرش عزیز که منو به این بازی دعوت کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط سورنا  | 

ممنون از سارا که این بازی رو راه انداخت و ممنون از علیرضا که من رو دعوت کرد ! از اونجایی که نوشتن این پست نیاز به وقت و حوصله داشت ، با تاخیر میفرستمش !

 

به نقل از ویکی پدیا ، نوستالژی یعنی :

اصطلاح جذاب نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شده‌است : nostos که به معنی بازگشت به خانه‌است و algia که معنی «درد» می‌دهد. واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد ، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه است ، تعریف کرده‌است. نوستالژی nostalgia را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌های گذشته ، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه

این بازی به این صورت هست که هر کسی که دعوت میشه ، حداقل ! پنج چیزی که براش نوستالژی دارن رو مینویسه ! و در نهایت از پنج نفر دعوت میکنه که اونها هم تو این بازی شرکت کنن

 

* نوستالژی یعنی استخر بادی وسط حیاط ، یعنی آب بازی با دختر خاله ها !

* نوستالژی یعنی دوچرخه سواری با چشمِ بسته ، یعنی رگه های سرخ رنگ خون ، یعنی نگاه کردن توی آینه !

* نوستالژی یعنی اول راهنمایی ، یعنی شروع کارهای بد ، یعنی شکسته شدنِ قداست !

* نوستالژی یعنی اولین میتینگِ جادوگران !

* نوستالژی یعنی امید ، یعنی اولین دوستِ صمیمی ، یعنی ساعت ها صحبت کردن با تلفن !

* نوستالژی یعنی آهنگِ پارمیدا ... یعنی آهنگِ کی دلش میاد ... یعنی آهنگِ خواب ناز !

* نوستالژی یعنی فروغ فرخ زاد : اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ... ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم ... دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار ... من با خیال او دلِ خود شاد میکنم

* نوستالژی یعنی مامان بزرگم ... یعنی بابا بزرگم ... یعنی عشق !

* نوستالژی یعنی کادوی تولدِ سورنا (ز)

* نوستالژی یعنی نذریِ ساعتِ ۴ صبح شب قدر ، یعنی زیارت عاشورا خوندن و چت کردن ... یعنی سحری خوردن پای کامپیوتر !

* نوستالژی یعنی قدم زدن زیر بارون برای هضم دل تنگیا ... یعنی ساعت ۳ نصفه شب پارک رفتن برای تبعیت از احساساتِ بچگیا !

* نوستالژی یعنی ضرب المثلای سروش کودکان !

* نوستالژی یعنی آشنا شدن با سورنا (خ) ، یعنی شریک شدن تو غم و شادی هم ، یعنی روزای طلایی !

* نوستالژی یعنی زیر و رو کردنِ باغچه برای پیدا کردن گیاهِ سه شاخه ی برآورده کننده آرزو ها

* نوستالژی یعنی کلیسای جدید ... یعنی اردوی مشهد ... یعنی میتینگ تنگه واشی ... یعنی تکه کلام مسخره ی لوس ِ بی مزه ... یعنی ماه رمضون ... یعنی آشنا شدن با علیرضا (چ) ... نوستالژی یعنی پرسی ویزلی !

در نهایت از سورنا ... کیانا ... آرمینا ... سهراب و فربد دعوت میکنم که توی این بازی شرکت کنند و بنویسند !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:11  توسط آرش  |