تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج

سلام ... سلام ! 


با غصه خوردن مشکلی حل نمیشود ، تو ضعیف میشوی !

هوم ، شدیدا هوس کرده بودم آپ کنم ! نمیدونم چرا ، اولین باری بود که واقعا دلم میخواست آپ کنم وبلاگو ، نه اینکه چیزه خاصی بخوام بگما ! همینطوری واقعا !


خدایا ... تشکر مندم ! 

هوم ، پدر و مادر این همه زحمت میکشن برای بچشون و خواسته هاش رو برآورده میکنن و دل خوشیشون فقط اینه که اون بچه بیاد و با شیرین زبونی ازشون تشکر کنه ! فقط بگه بابا مرسی ، مامان مرسی ! هوم ، خدا این همه کار میکنه برامون ، چه انتظاری میتونه از ما داشته باشه ؟! اصلا ما چه کاری میتونیم بکنیم که اون بهش نیاز داشته باشه ؟! چطوری میتونیم جبران کنیم براش ؟! فقط یه تشکر بی ارزش میتونیم بکنیم که خیلیامون هم دریغ میکنم ! با اینکه نمیتونیم از همه چیزش تشکر کنیم ، ولی خب ...

هوم ، خدایا ، بابت اینکه پدر ، مادر ، مادر بزرگ و پدر بزرگم رو دارم ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت خونه ای که داریم و غذایی که میخوریم ازت تشکر مندم ! 

هوم ، خدایا ، بابت همه چیزایی که دارم ، همه موفقیت هایی که کسب میکنم و شکست هایی که برام تجربه میشن ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت دوستانی که دارم و کنارم هستن ازت تشکر مندم !

هوم ، خدایا ، بابت همه اون چیزهایی که من اگر تا آخر عمرم هم ازت تشکر کنم ، بازم تموم نمیشن ، ازت تشکر مندم !


درکه ! 

هوم من و سورنا با کیانا و دوستش زهرا رفتیم بیرون ، اول آریا شهر ، بعد پارک ساعی بعدم درکه ! ( سیر تکاملی ! :D ) جاتون خالی بود ، هوا درکه عالی بود و من که شخصا اندازه تمام عمرم برف بازی کردم و لازم به ذکره که انقدر برف زدن بهم که به حالت ِ التماس در اومدم ! یه یارکشی هم صورت گرفت ، من و کیانا با هم و سورنا و زهرا هم با هم بودن !

از نکات جالب ِ توجه این میتینگ میشه به چند مورد اشاره کرد :

1- مملی گولاخ ! ( وسط ِ خیابون ، یه پسره به دوستش گفت : به مملی گولاخ بگو اون قلیونم بیاره ! ) :D

2- برف بازی مرحله ای ! ( آقا ده بیست تا پسر روی کوه وایستاده بودن و به ملتی که داشتن رد میشدن برف پرت میکردن ، حالا یا ملت میخندیدن و یا فحش میدادن :D بعد جالبیش اینجا بود اینا اول جلوی خیابون بودن ، یه ذره که برف میزدن به ملت ، میگفتن بریم مرحله بعدی ! بعد مرحله بعدیشون اینطوری بود که یه ذره از کوه رو میومدن بالاتر ! )

3- فرار ! ( رفته بودم بالای کوه ، بعد از اونجا با گلوله های برف میزدم تو صورت ِ سورنا ، بعد این تا میومد بدوئه بالا ، من مثل ِ فشنگ رفته بودم سمت ِ دیگه ی کوه ! در واقع امیدوارم شدم به سرعت ِ فرارم :D )

4- یخ ! ( هوم ، تا حالا شده از سر تا پاتون پر از یخ باشه ؟! حتی توی ... تون ؟! :D دیروز برای من و سورنا شد ! :D )

5- کِرم ؟! ( آقا سوار اتوبوس شدیم ، یه یارو با کت و شلوار وایستاده بود جلوی من ، بعد این اتوبوسم حسابی شلوغ بود ، این یارو یه دفعه خم شد ! من حالا بین ِ جمعیت گیر کرده بودم نه راه ِ پیش داشتم نه پس ! یاروم سنش زیاد بود نمیشد حقیقتش ! یعنی اولین باری بود که من حقیقتا از همچین چیزایی خجالت زده شده بودم ! بیا ! میگم کرم از ملته ، ملت میگن نه ! :D  ) 

6- گاو ! ( داشتیم راه میرفتیم وسط ِ درکه ! زهرا به یه تیکه استخون بزرگ روی زمین اشاره کرد و گفت گاوه رو ! بعد ما همه با تعجب به استخون نگاه کردیم و گفتیم کو گاو ! بعد دیدیم استخونه رو میگه ! من : این گاوه ؟! ... زهرا : خب من چیکار کنم ، من دارم به استخونه اشاره میکنم ، بعد شما فکر میکنید زیره پامون گاوه واقعا ؟ :D )

در کل خیلی خوش گذشت ! عالی بود !


شر مَر ِسان !

یه آپ کرده بودم به اسم ِ شر مرسان ! و گفته بودم که زیره ورقه های امتحانم یه بیت از سعدی رو مینویسم ( امیدوار بود آدمی به خیر کسان ، مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان ) به ورقه امتحانی ادبیاتم نگاه کردم ، دیدم دبیر ادبیاتمون جلوی این بیت با قرمز نوشته بود : به خودت بگو اُز... ! :D میخواستم بپرسم که یعنی چی ، ولی بیخیال شدم !


بر ما همه سر دارند ...

یه کتاب شعر گرفتم که نویسندش خانم فریده عصاره هست ! شعرای واقعا قشنگی داره ، دو تاش رو میخوام بذارم ، که واقعا دوستشون دارم این دو تا رو ! لازمه بگم که این شعر رو سورنا میخواست بذاره که اجازه داد من بذارم .

بر دار مکن ما را
ما گلبن این خاکیم
پس خوار مکن ما را
آنگه که سحر گم شد
تاریکی و ماتم شد
ما نور شما بودیم
تا صبح به پا بودیم
ما صبح ظفر بودیم
ما قرص قمر بودیم
اما شب مرد افکن
تا نور سحر آمد
در کار سیاهی شد
زد حیله و کاری شد
در جمع غزلخوانان
گم بانگ قناری شد
بلبل به قفس ماند و
کرکس می و ساقی شد
آنان که سحر بودند
در چشم و نظر بودند
از خاطره ها رفتند
با خاطره پیوستند
اما همه میدانند
در شیوه ی سرداران
هر شب سحری دارد
صبح ظفری دارد
بر دار مکن ما را
تو خوار مکن ما را
ما خانه ی خورشیدیم
در خون تو جوشیدیم
با شب به سر قهریم
ما زهره ی این شهریم
بر دار مکن ما را
آنان که سر دارند
تا آتیه بیدارند
این غافله ی بی سر

بر ما همه سر دارند !


غم مخور از دور گردون

اینم شعری بدی از فریده عصاره !

تا بیایی شاد باشی ، شادکامان رفته اند            تا بیایی غم ببینی ، غمگساران رفته اند
این جهان گه شاد و گه غمگین به پایان میرسد     کاروان در میرسد ، چابک سواران رفته اند
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت              غم مخور از دور گردون ، دور داران رفته اند
آفتاب صبح دولت گر طلوعی تازه کرد                  آفتابش را نگر ، دولتمردان رفته اند
سایه ساری گر به باغ اندر تو را مفتون کند           سایه گستر را نگه کن ، سایه ساران رفته اند
چشم مستی گر تو را یکدم اسیر باده کرد           مست باش از جام باده ، چشم داران رفته اند
می بنوش و صاف باش و ساده گیر                    تا بخواهی سخت گیری ، سخت گیران رفته اند
گر دو روزی عمر را صرف چون و چرا کنی              تا بیایی زنده باشی ، زنده یادان رفته اند 


اهل فضل

شیخ بهایی میگه :

ای چرخ که با مردم نادان یاری        هر لحظه بر اهل فضل غم میباری

پیوسته ز تو بر دل من غمباریست    گویا که ز اهل دانشم پنداری ! 


بال نمیخوام ، بال هام تو باش ! 

قبلا گفتم که داستان های شیوانای موفقیت رو خیلی دوست دارم ! میخوام یکی رو خلاصه بنویسم ! خیلی شاخه !

چهار نفر از دانش آموزان مدرسه شیوانا قرار میذارن که توی مسابقه شمشیر بازی شرکت کنند ، قرار میشه که هر چهار نفر شب دعا کنن و بعد برن بخوابن ، نفره اول میره گوشه ای دعا میکنه و خیلی زود میخوابه و چهار نفر دیگه تا ساعت ها دعاشون رو ادامه میدن و بعد میخوان !

روز بعد هر چهار نفر توی مسابقه شرکت میکنه و نفره اولی که دعا کرده بود ، با اتفاق های عجیب و غریبی که پیش میاد برنده میشه . شیوانا هر چهار نفر رو جمع میکنه و میپرسه هر کدومتون چه دعایی کردید . یکی میگه من دعا کردم که خدا به شمشیرم نیرو بده ، اون یکی میگه من دعا کردم خدا به بازو هام قدرت بده ، و یکی دیگه میگه من دعا کردم که خدا حریفم رو از من ضعیف تر کنه ! بعد از اونی که اول شده بودمیپرسه که تو چه دعایی کردی ؟! اون پسر میگه من گفتم که خدا ، خودت شمشیرم باش !

و بعد شیوانا میگه دقیقا دلیل قهرمانیت همین بود ! برای اینکه بتونی خوب پرواز کنی ، از خدا بالهای خوب نخواه ! ازش بخواه که خودش بال هات باشه !


حقایق زندگی

سه تا حرف خیلی قشنگ !

1- خوشا به حال آن کس که توجه به عیب خود ، وی را از توجه به عیوب دیگران باز دارد .( حضرت علی )

2- در موقع آسایش خدا را بشناس تا در موقع سختی تو را بشناسد . ( حضرت محمد )

3- یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی دو هفته بارندگی پیگیر از خاطر میرود ، این هم حکایت زندگیست ( په ریو )


پ.ن : عنوان ِ این پست ، اسم ِ یه کتاب ِ شعره !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:40  توسط آرش  | 

16 بهمنه ، این یعنی امروز تولده آرمیناس ! وارد 17 سالگی میشه ... امید است زیر سایه ی دوستا و خانوادش هر روز پر انرژی تر و شادتر از روز قبل به زندگیه قشنگش ادامه بده .

آرمینا صاحب ِ یه سیاهچال هم هست ، میتونید سر بزنید بهش و مستقیم تبریک بگید بهش !


آرمینا ... تولدت مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط آرش 

تولد
امروز یعنی چهاردهم بهمن ، تولد امید هم هست ! کسی که اولین دوست ِ صمیمی واقعی من بود چه توی نت و چه خارج از اون ! کسی که همیشه برام قابل اعتماد ترین بوده و همیشه از راهنمایی هاش ، کمک هاش ، نظراش و حرفاش استفاده کردم و باعث شده از خیلی جهات بهتر و پخته تر شم . کسی که در عین ِ صمیمیتی که داشتم باهاش ، دقیقاً نقش ِ یه برادر بزرگتر رو برام داشته همیشه .

تغییر قالب ِ وبلاگی هم که میبینید و صورت گرفته برای تولد امید هست و از اونجایی که رنگ ِ مشکی رو دوست داره ، این قالب رو انتخاب کردم .

امیدوارم انقدری که دوست داره و با کسانی که بهشون علاقمند هست به زندگیش ادامه بده و ما هم باشیم تا هر سال تولدش رو تبریک بگیم بهش و آرزوهای بهترین ها رو تا سال آینده بکنیم براش .

ضمنا امید صاحب ِ یه شبکه دیوانه ساز ایرانی هم هست که میتونید مستقیما از اونجا بهش تبریک بگید تولدش رو .

هووم ... حیف بود اگر تبریک تولدش ، یه پست ِ خالی میشد ! تصمیم گرفتم در ادامه تبریک ، آپم رو هم بذارم ، آپی که به چند دسته تقسیم میشه !


تعارف
آقا این تعارف خیلی چیزه بدیه ! امروز سوار تاکسی شده بودم که بیام خونه ، یه مقدار تو راه با راننده هه حرف زدیم و وقتی رسیدم و خواستم پول بدم هی تعارف کرد که مهمون ما باش و قابلی نداره به خدا و هر چقدر میخوای بده و از این حرفا ! و در نهایت چهار برابر معمول ِ تاکسی های اون خط پول گرفت ! عزیز ِ من تو که میخوای تعارف کنی غلط میکنی چند برابر پول میگیری ، تو ام که میخوای پول بگیری ، پس غلط میکنی تعارف میکنی !


لوس !!
سه شنبه من و سورنا داشتیم از کلاس حسابان بر میگشتیم و رفتیم آریا شهر یه دوری بزنیم ، یه دختره رو دیدیم که من کاملا به عدم لوس بودنِ دختر های اطرافم امیدوار شدم !
آقا این دختره بیست و خورده ای ساله ، با یکی که به نظر میرسید نامزدش باشه داشت راه میرفت وسط پیاده روی ِ شلوغ ! یه دفعه وایستاد و یه پیرزنه خورد بهش ، بعد این با لحن فرا لوس و بی مزه ای گفت : وای ! تصادف کردیم !
آقا باورتون نمیشه چقدر لوس بود این فرد ! من دیگه دختری رو لوس خطاب نمیکنم !!


عجایب !
روی در یه فروشگاه کفش فروشی نوشته بود : لطفا با بستنی وارد نشوید !!


آینده ؟! مملکت ؟!
سر کلاس هندسه بودیم تو مدرسه ، پنجره کلاسمون رو به خیابونی هست که توش مقادیر زیادی مدرسه دخترونه وجود داره ، یه دفعه یه دختره داد زد : پسرا مگه درسم میخونن ؟!
نفر اول : آقا بریم جوابشو بدیم ؟!
نفر دوم : آقا بذار بریم دیگه !
نفر سوم : آقا بذار بریم یه درشت بارش کنیم !
نفر چهارم : آره ، پسرا کارای دیگه هم اگه دوس داشته باشی میکنن !
مجددا دختره : وای به حال ِ مملکت که اداره کننده هاش اینا میخوان باشن !
من : ای جان که ... های مملکت قراره شما باشین ! 


آرایش و پیرایش
سر زنگ ادبیات دبیر ادبیات داره در مورد آرایش و پیرایش توضیح میده : پیرایش نمونه ی مردانه ی مرتب کردن سر و وضع هست ، پیرایش یعنی کم شدن ! یعنی مردا یه چیزی ازشون کم میشه و زیبا میشن ! ولی آرایش نمونه ی زنانه مرتب کردن سر و وضع هست ، آرایش یعنی اضافه شدن ! یعنی زنا یه چیزی بهشون اضافه میشن ، ولی نمیدونم چرا بازم زیبا نمیشن !


ژیله !
دمه یه فروشگاه لباس فروشی بودیم !
من : سورنا این ژیله هه رو !
سورنا : کدوم ؟!
من : اوناها !
سورنا : پس چرا من نمیبینمش ؟!
من : باو روش نوشته فروش فوق العاده !
سورنا : بابا اینجا همه چی هست جز ژیلت !
من : !!! احمق ! ژیله !
سورنا : آهان !
من : نه صبر کن یه دیقه ! آخه تو مغازه لباس فروشی ژیلت میفروشن ؟!؟


دو گانگی یعنی این !
یه مغازه متفرقه کفنش فروشی بود ، این سه تا برگه بزرگ زده بود پشت ِ شیشه مغازش !
کفش 19000 تومن !
کفش فقط 17000 تومن !
کفش فقط 15000 تومن !


بخالت یا رذالت ؟!
زنگ جبر دبیر جبر میخواست فصل دید رو درس بده که یکی از بچه ها از وسط صفحه شروع کرد ! دبیر اومد دفترشو ورق زد و با لحن ِ خیلی جیگری گفت : خب این همه دفترو میخوای با خودت به گور ببری ؟! خب برو صفحه جدید دیگه !


هی مترسک ! کلاه را بردار !
یه شعره قشنگ از کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ! محمد علی بهمنی

قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را هم او که میپنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک ! کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ ِ زیرین ِ آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش خشم ِ ترا
هم چنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره میپوشی
اینک این که ما بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی ! به خاموشی
هر سوال ِ ترا جواب شدیم :

دیگر از جان ِ ما چی میخواهی ؟!
ما که با مرگ بی حساب شدیم !


Do You Know & Somebody's Me

لیریک و ترجمه آهنگ های دو یو نو و سامبادیز می انریکو رو میذارم که بعد از رینگ مای به ترتیب رتبه دوم و سوم رو آوردن از طرف مخاطبینشون این دو آهنگ !

Do You Know و Somebody's Me

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:13  توسط آرش  | 

امروز یعنی 14 بهمن تولد مهرناز هست و وارد 19 سالگی میشه ! امیدوارم زیر سایه خانواده و دوستای خوب و پر از امید و انرژی مثبت و اونقدری که دوست داره به زندگی قشنگش ادامه بده .


مهرناز همراه دو تا از دوستاش وبلاگ ma3nafar.com رو دارن که میتونید مستقیم از اونجا بهش تبریک بگید .


مهرناز ... تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط آرش 




ویانا جان تولدت مبارک ، امیدوارم هر جا که هستی ( ما که مثلا نمیدونیم کجایی :D ) خوب خوب خوب ... باشی و هزار و پانصد سال در کمال سلامتی و شور و نشاط و شادی در زیر سایه خانواده و دوستان واقعیت به ادامه ی حیات زیبای خودت بپردازی ! و به همه ی آرزوهای کوچیک و بزرگت برسی !



                                               امیــــــــد است ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:58  توسط سورنا 

بگذریم ...

باورتون نمیشه این کلمه بگذریم زننده ترین حرفه از نظر ِ من ! آقا جان یا یه چیزی رو شروع نکن یا غلط میکنی توی نقطه اوج ِ اون بحث میگی بگذریم ! تو که میدونی این بحثی که میخوای شروع کنی آخرش به کجا ختم میشه ، پس یا شروع نکن یا اگر کردی واقعا غلط میکنی میگی بگذریم ! تو این چند روزه به دفعات این کلمه رو شنیدم !

 

ای جان !

من به شدت به این ای جان علاقمند شدم و به دفعات ازش استفاده میکنم ، اونم با تمام احساسات و علاقه ! توی کوچه ، خیابون ، مدرسه ، کلاس ، چت ، استیتوس ، تلفن ، خانواده ، دوست ، آشنا ، این ور ، اون ور ، وقت ِ ناراحتی ، توی اوج ِ احساسات ، توی اوج ِ ناراحتی ! بسی جیگره ! در واقع تازه منظوره ساسی مانکن ! از اینکه گفته : ای جان جان درد و بلات بخوره تو سرم عشقم ! رو درک میکنم :D کی جیگر بودن ای جان رو قبول نداره !؟

 

زندگی

هوم ، توی این مدت وضعیت زندگی و اینا خیلی بهتر شده ، درسته که هنوزم هدف دار نشده ولی خیلی قابل تحمل تر شده ! فکر نمیکنم کسی باشه که از وجود مشکل توی زندگیش راضی باشه چون اصولا همه از مشکل فرارین .

ولی نمیشه این واقعیت رو نادیده گرفت که مشکلات ِ که آدم رو میسازه ؛ به نظره من مشکل مثل ِ یه معلم میمونه ، به علاوه اینکه خیلی چیزا به آدم یاد میده و تجربه میاره ، به وقتش هم تنبیه میکنه ! در واقع دفعه اول یا دوم که معلم جلوی ملت بزنه تو گوشت ، اشکت در میاد و یه چیزه عادیه این ، ولی بعد از چند بار وقتی معلم کشیده خوابوند زیره گوشت دیگه نمیزنی زیره گریه ، ناراحت میشی ولی گریه نمیکنی ! یه همچین فلسفه ای داره مشکلات ! دفعات اول که یه مشکل خانوادگی ، درسی ، عاطفی و ... پیش بیاد برات خیلی ضربه میخوری و اذیت میشی ، ولی بعد از یه مدتی یه حالتی پیش میاد که فقط ناراحت میشی و اونطوری مثل ِ دفعه اول زمین نمیخوری !

 

پزشک

چند روز پیش رفتم پیش ِ یه چشم پزشک ، آقا این چشم پزشک ِ خیلی جیگر بود از نظر کاری و اینا ! که از وصفش عاجزم ! یعنی از چشم و سر درد و قلب و مدرسه و سرماخوردگی و خانواده و مغز و اعصاب و کارهای اوقات ِ تنهایی ( :D ) و اینا پرسید و یه سری راه حل برای رفع هر کدومشون گفت و یه مشاوره واقعا خوب انجام داد ! آقا من قصد دارم از این به بعد برای دل درد هم به این چشم پزشک مراجعه کنم ! فکر میکنم قدرت ِ تشخیصش از متخصص داخلی و اینا بهتر باشه !

 

متقلب ِ کثیف !

آقا این سورنا هم کلاسی من یکی از حرفه ای ترین متقلب های مدرسس ! باور میکنید ؟!

سر امتحان عربی ، معلم جلومون وایستاده و همه ساکتن بعد سورنا رو میکنه به من !

سورنا : متضاد سیئات چی میشه ؟!

آرش : حسنات

سورنا : عسلات ؟!

آرش : سورنا جان ، حسنات !

سورنا : وصلات ؟!

معلم : :-w

آرش : ببین ! حسنات !

سورنا : کسَبات ؟!

آرش : آخه یه ذره فکر کن ! حسنات !

یکی از بچه هایی که تقریبا 15 تا نیمکت جلوتر نشسته : اینو نوشتیم به خدا ! مترادف نهضت چی میشه ؟!

سورنا : آهان ! حسنات ! ایول !

آرش : 8-|

بیچاره معلم دیگه روش کم شده بود و فقط میگفت آروم حرف بزنید که صداتون بیرون نره و هر چند دقیقه یه بار چپ چپ منو نگاه میکرد !

سورنا : معنی شحنه چی میشه ؟!

آرش : بار !

سورنا : باد ؟!

آرش : نــــــــه ! بــــــــار !

فکر میکنم انقدر بلند گفتم که همه برگشتن سمت ِ من !

 

Ring My Bells

لیریک و ترجمه آهنگ رینگ مای بلز انریکو ایگلسیاس ( هوم ! انریکه زنندس ! ) جدید نیست و همه هم باید شنیده باشن ، جالب هست و میذارم !

Ring my bells, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

Sometimes you love it

گاهی اوقات عاشقشی

Sometimes you don’t

گاهی اوقات نه

Sometimes you need it then you don’t and you let go

بعضی وقتا هم بهش نیاز داری و نمیخوای از دستش بدی

Sometimes we rush it

بعضی وقتا به خاطرش عجله میکنیم

Sometimes we fall

بعضی وقتا موفق نمیشیم !

It doesn’t matter baby we can take it real slow

اما اصلا مهم نیست عزیزم ، میتونیم سخت نگیریم

Cause the way that we touch it's something that we can’t deny

چون این نوازش ها رو هیچ کدوم نمیتونیم نادیده بگیریم !

And the way that you move oh you make me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده ( و اون شکل حرکاتت )

 come on

بیا ( عجله کن )

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

You try to hide it

سعی میکنی مخفیش کنی

I know you do

میدونم که این کارو میکنی

When all you realy want is me to come and get you

وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت میمونم )

You move in closer

به من نزدیک میشی

I feel you breathe

من نفسهات رو احساس میکنم

It’s like the world just disappears when you're around me oh

وقتی کناره منی احساس میکنم دنیا محو میشه

Cause the way that we touch it's something that we can’t deny oh yeah

چون اون نوازش ها چیزیه که هیچ کدوممون نمیتونم نادیده بگیریم ( انکارش کنیم ) اوه آره

And the way that you move oh you make me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده ( و اون شکل حرکاتت )

So come on

پس بیا

And ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن

I Say you want,I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I can tell by your face you love the way it turns me on

من از صورتت میخونم که تو به اینکه من عاشقت هستم عشق می ورزی

I say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I will do what it takes and I would never do you wrong

هر کاری لازم باشه انجام میدم ، و من هرگز مایل نیستم تو ( دراین مسیر ) مرتکب اشتباهی بشی

Cause the way that we love is something that we can’t fight oh no

چون عشق ما دیگه به شکلی در اومده که نمیشه باهاش مقابله کنیم ، اوه نه ! ( نمیشه نادیدش گرفت ! )

I just can’t get enough oh you make me feel alive

من از تو سیر نمیشم ، آه ، به من احساس زنده بودن میدی

So come on

 پس بیا

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

 بهم یاد آوری کن !

I Say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

I Say you want, I say you need

من میدونم که تو ( من رو ) میخوای ، من میدونم که تو ( به من ) نیاز داری

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

بهم یاد آوری کن !

 

بچگی

یه دوستی یکی دو روز پیش بهم گفت که خیلی بی حوصله ای و انرژی منفی میدی و سردی و با اینکه حرف از بچگی میزنی ولی اینطوری نیستی و ملتی باید اینو بگن که تو وجودشون شور و شادی بچه ها هست و اینا ! و اگر یه بچه ناراحت بشه با یه آبنبات دوباره رو به راه میشه !

ولی اینطوری نیست ! یه بچه اگر خودشو لوس کرده باشه با یه آبنبات درست میشه ! ولی اگر واقعا از چیزی ناراحت بشه اینجوریا دوباره شور و نشاطشو پس نمیگیره ! ضمنا من حرف از بچگی نزدم و دلیل انتخاب اسم اینجا این بوده که همه کارهایی میکنیم که به نوعی بچگیامون رو نشون میدن ! و اینکه یه وقتی ما شور و نشاط و ذوق بچه ها رو داریم و یه وقتی نه !


پ.ن : عنوان این تاپیک اسم ِ کتاب ِ شعره محمد علی بهمنی هست که فوق العاده هم هست !

پ.ن2 : واقعا این پست طولانی نبود ! این آهنگه طولانیش کرد ! :D

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط آرش  | 

امروز یعنی 1 بهمن ماه سال 1387 تولد مسعود هست و وارد 22 سالگی میشه ، امیدوارم اونطور و اونقدر و با اون کسی که دوست داره زندگی خوب و خوشی داشته باشه و اینجا هر سال برای تبریک تولدش آپ بشه !


مسعود صاحب یه بوف کور هست که لینکش سمت راست وبلاگ هست و میتونید شخصا بهش تولدش رو تبریک بگید ، چون من نمیذارم اینجا کسی تبریک بگه ! :D


پس ... مسعود  تولدت مبارک !


پ.ن : بزودی تولد هایی که تبریک گفته نشدن مثل سارا و سورنا و سینا و مریم و اینا ، یه پست تبریک میزنم و تاریخشم میذارم مطابق با روزه تولدشون ! این کار بیشتر برای این هست که برای سال های آینده یه یاد آوری ای برای خودم باشه ، وگرنه همه رو به وقتش تبریک میگم به خودشون شخصا !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:38  توسط آرش