با غصه خوردن مشکلی حل نمیشود ، تو ضعیف میشوی !
هوم ، شدیدا هوس کرده بودم آپ کنم ! نمیدونم چرا ، اولین باری بود که
واقعا دلم میخواست آپ کنم وبلاگو ، نه اینکه چیزه خاصی بخوام بگما !
همینطوری واقعا !
خدایا ... تشکر مندم !
هوم ، پدر و مادر این همه زحمت میکشن برای بچشون و خواسته هاش رو برآورده میکنن و دل خوشیشون فقط اینه که اون بچه بیاد و با شیرین زبونی ازشون تشکر کنه ! فقط بگه بابا مرسی ، مامان مرسی ! هوم ، خدا این همه کار میکنه برامون ، چه انتظاری میتونه از ما داشته باشه ؟! اصلا ما چه کاری میتونیم بکنیم که اون بهش نیاز داشته باشه ؟! چطوری میتونیم جبران کنیم براش ؟! فقط یه تشکر بی ارزش میتونیم بکنیم که خیلیامون هم دریغ میکنم ! با اینکه نمیتونیم از همه چیزش تشکر کنیم ، ولی خب ...
هوم ، خدایا ، بابت اینکه پدر ، مادر ، مادر بزرگ و پدر بزرگم رو دارم ازت تشکر مندم !
هوم ، خدایا ، بابت خونه ای که داریم و غذایی که میخوریم ازت تشکر مندم !
هوم ، خدایا ، بابت همه چیزایی که دارم ، همه موفقیت هایی که کسب میکنم و شکست هایی که برام تجربه میشن ازت تشکر مندم !
هوم ، خدایا ، بابت دوستانی که دارم و کنارم هستن ازت تشکر مندم !
هوم ، خدایا ، بابت همه اون چیزهایی که من اگر تا آخر عمرم هم ازت تشکر کنم ، بازم تموم نمیشن ، ازت تشکر مندم !
درکه !
هوم من و سورنا با کیانا و دوستش زهرا رفتیم بیرون ، اول آریا شهر ،
بعد پارک ساعی بعدم درکه ! ( سیر تکاملی ! :D ) جاتون خالی بود ، هوا درکه
عالی بود و من که شخصا اندازه تمام عمرم برف بازی کردم و لازم به ذکره که
انقدر برف زدن بهم که به حالت ِ التماس در اومدم ! یه یارکشی هم صورت گرفت
، من و کیانا با هم و سورنا و زهرا هم با هم بودن !
از نکات جالب ِ توجه این میتینگ میشه به چند مورد اشاره کرد :
1- مملی گولاخ ! ( وسط ِ خیابون ، یه پسره به دوستش گفت : به مملی گولاخ بگو اون قلیونم بیاره ! ) :D
2- برف بازی مرحله ای ! ( آقا ده بیست تا پسر روی کوه وایستاده بودن و به ملتی که داشتن رد میشدن برف پرت میکردن ، حالا یا ملت میخندیدن و یا فحش میدادن :D بعد جالبیش اینجا بود اینا اول جلوی خیابون بودن ، یه ذره که برف میزدن به ملت ، میگفتن بریم مرحله بعدی ! بعد مرحله بعدیشون اینطوری بود که یه ذره از کوه رو میومدن بالاتر ! )
3- فرار ! ( رفته بودم بالای کوه ، بعد از اونجا با گلوله های برف
میزدم تو صورت ِ سورنا ، بعد این تا میومد بدوئه بالا ، من مثل ِ فشنگ
رفته بودم سمت ِ دیگه ی کوه ! در واقع امیدوارم شدم به سرعت ِ فرارم :D )
4- یخ ! ( هوم ، تا حالا شده از سر تا پاتون پر از یخ باشه ؟! حتی توی ... تون ؟! :D دیروز برای من و سورنا شد ! :D )
5- کِرم ؟! ( آقا سوار اتوبوس شدیم ، یه یارو با کت و شلوار وایستاده بود جلوی من ، بعد این اتوبوسم حسابی شلوغ بود ، این یارو یه دفعه خم شد ! من حالا بین ِ جمعیت گیر کرده بودم نه راه ِ پیش داشتم نه پس ! یاروم سنش زیاد بود نمیشد حقیقتش ! یعنی اولین باری بود که من حقیقتا از همچین چیزایی خجالت زده شده بودم ! بیا ! میگم کرم از ملته ، ملت میگن نه ! :D )
6- گاو ! ( داشتیم راه میرفتیم وسط ِ درکه ! زهرا به یه تیکه استخون بزرگ روی زمین اشاره کرد و گفت گاوه رو ! بعد ما همه با تعجب به استخون نگاه کردیم و گفتیم کو گاو ! بعد دیدیم استخونه رو میگه ! من : این گاوه ؟! ... زهرا : خب من چیکار کنم ، من دارم به استخونه اشاره میکنم ، بعد شما فکر میکنید زیره پامون گاوه واقعا ؟ :D )
در کل خیلی خوش گذشت ! عالی بود !
شر مَر ِسان !
یه آپ کرده بودم به اسم ِ شر مرسان ! و گفته بودم که زیره ورقه های
امتحانم یه بیت از سعدی رو مینویسم ( امیدوار بود آدمی به خیر کسان ، مرا
به خیر تو امید نیست شر مرسان ) به ورقه امتحانی ادبیاتم نگاه کردم ، دیدم
دبیر ادبیاتمون جلوی این بیت با قرمز نوشته بود : به خودت بگو اُز... ! :D
میخواستم بپرسم که یعنی چی ، ولی بیخیال شدم !
بر ما همه سر دارند ...
یه کتاب شعر گرفتم که نویسندش خانم فریده عصاره هست ! شعرای واقعا قشنگی داره ، دو تاش رو میخوام بذارم ، که واقعا دوستشون دارم این دو تا رو ! لازمه بگم که این شعر رو سورنا میخواست بذاره که اجازه داد من بذارم .
بر دار مکن ما راما گلبن این خاکیم
پس خوار مکن ما را
آنگه که سحر گم شد
تاریکی و ماتم شد
ما نور شما بودیم
تا صبح به پا بودیم
ما صبح ظفر بودیم
ما قرص قمر بودیم
اما شب مرد افکن
تا نور سحر آمد
در کار سیاهی شد
زد حیله و کاری شد
در جمع غزلخوانان
گم بانگ قناری شد
بلبل به قفس ماند و
کرکس می و ساقی شد
آنان که سحر بودند
در چشم و نظر بودند
از خاطره ها رفتند
با خاطره پیوستند
اما همه میدانند
در شیوه ی سرداران
هر شب سحری دارد
صبح ظفری دارد
بر دار مکن ما را
تو خوار مکن ما را
ما خانه ی خورشیدیم
در خون تو جوشیدیم
با شب به سر قهریم
ما زهره ی این شهریم
بر دار مکن ما را
آنان که سر دارند
تا آتیه بیدارند
این غافله ی بی سر
بر ما همه سر دارند !
غم مخور از دور گردون
اینم شعری بدی از فریده عصاره !
تا بیایی شاد باشی ، شادکامان رفته اند تا بیایی غم ببینی ، غمگساران رفته اند
این جهان گه شاد و گه غمگین به پایان میرسد کاروان در میرسد ، چابک سواران رفته اند
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت غم مخور از دور گردون ، دور داران رفته اند
آفتاب صبح دولت گر طلوعی تازه کرد آفتابش را نگر ، دولتمردان رفته اند
سایه ساری گر به باغ اندر تو را مفتون کند سایه گستر را نگه کن ، سایه ساران رفته اند
چشم مستی گر تو را یکدم اسیر باده کرد مست باش از جام باده ، چشم داران رفته اند
می بنوش و صاف باش و ساده گیر تا بخواهی سخت گیری ، سخت گیران رفته اند
گر دو روزی عمر را صرف چون و چرا کنی تا بیایی زنده باشی ، زنده یادان رفته اند
اهل فضل
شیخ بهایی میگه :
ای چرخ که با مردم نادان یاری هر لحظه بر اهل فضل غم میباری
پیوسته ز تو بر دل من غمباریست گویا که ز اهل دانشم پنداری !
بال نمیخوام ، بال هام تو باش !
قبلا گفتم که داستان های شیوانای موفقیت رو خیلی دوست دارم ! میخوام یکی رو خلاصه بنویسم ! خیلی شاخه !
چهار نفر از دانش آموزان مدرسه شیوانا قرار میذارن که توی مسابقه شمشیر
بازی شرکت کنند ، قرار میشه که هر چهار نفر شب دعا کنن و بعد برن بخوابن ،
نفره اول میره گوشه ای دعا میکنه و خیلی زود میخوابه و چهار نفر دیگه تا
ساعت ها دعاشون رو ادامه میدن و بعد میخوان !
روز بعد هر چهار نفر توی مسابقه شرکت میکنه و نفره اولی که دعا کرده
بود ، با اتفاق های عجیب و غریبی که پیش میاد برنده میشه . شیوانا هر چهار
نفر رو جمع میکنه و میپرسه هر کدومتون چه دعایی کردید . یکی میگه من دعا
کردم که خدا به شمشیرم نیرو بده ، اون یکی میگه من دعا کردم خدا به بازو
هام قدرت بده ، و یکی دیگه میگه من دعا کردم که خدا حریفم رو از من ضعیف
تر کنه ! بعد از اونی که اول شده بودمیپرسه که تو چه دعایی کردی ؟! اون پسر میگه من گفتم که خدا ، خودت شمشیرم باش !
و بعد شیوانا میگه دقیقا دلیل قهرمانیت همین بود ! برای اینکه بتونی خوب پرواز کنی ، از خدا بالهای خوب نخواه ! ازش بخواه که خودش بال هات باشه !
حقایق زندگی
سه تا حرف خیلی قشنگ !
1- خوشا به حال آن کس که توجه به عیب خود ، وی را از توجه به عیوب دیگران باز دارد .( حضرت علی )
2- در موقع آسایش خدا را بشناس تا در موقع سختی تو را بشناسد . ( حضرت محمد )
3- یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی دو هفته بارندگی پیگیر از خاطر میرود ، این هم حکایت زندگیست ( په ریو )
پ.ن : عنوان ِ این پست ، اسم ِ یه کتاب ِ شعره !
