تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج


چرا بعضی ها همیشه شاگرد اول و بعضی ها با تو سری پدر و مادر بزور قبول میشن ؟!

چرا بعضیا همیشه تو پول شنا میکنن و بعضی ها با فقر یه قل دو قل بازی میکنن ؟!

چرا یه ورزشکار مطرح نمیتونه شکست رو قبول کنه یا یه تیم درپیت هر کاری کنه ول معطله ؟!


راک فلر ثابت کرده که موفقیت کاملاً اعتیاد آوره .

این آقای فلر یکی از ثروتمندترین اشخاص زمان خودش بوده، میان بهش میگن تو بدون پولت هیچی نیستی ، آقای فلر میگه که من ثابت میکنم به شما که اینجوری نیست . بعد میاد همه ثروتش رو میبخشه و میره و با شغل دلاکی شروع به زندگی جدیدش میکنه ... بعد از مدتی نه تنها ثروتمند تر از قبل میشه بلکه با این کاری که کرد اسمش رو جاویدان میکنه .


من کاملا به این مسئله اعتقاد دارم، مثلا توی کلاس اگر کسی بیاد نمره ی حسابان ، هندسه ، فیزیک و جبر از من بالاتر بگیره، ناراحت میشم یا اگر تو باشگاه کسی هم سن و هیکل من بیاد وزنه ای که من میزنم رو بزنه، من سریع میفتم دنبال اینکه از اون بیشتر بزنم !

نه ، دلیلش این نیست که من حسود یا خودخواهم، بلکه دلیلش اینه که من عادت کردم خودمو تو این موارد بالاتر از همه ببینم . البته بر عکسشم هست تو درسایی مثل تاریخ ، عربی ، جغرافی و ادبیات همیشه نمره پایینی میگیرم و عین خیالمم نیست چونکه عادت کردم با نمره لب مرز تو اینا قبول شم .

در کل میخوام بگم : هر چی فکر کنی همون درسته و برات اتفاق میفته  . 

چند وقت پیش امتحان هندسه داشتیم، منم که به خودم مغرور شده بودم هیچی نخوندم تا حول و حوش ساعت هشت شب! که دفترمو باز کردم  یه نگاه بندازم ولی دیدم وایـــی ... اگه اینجوری برم سره جلسه دو هم نمیگیرم ، شروع کردم به خوندن و خوندم تا یازده و نیم که دیدم تازه اولشم و وقتم تموم شده ، از فرط عصبانیت دفترمو پرت کردم یه گوشه ، هزار و یه جور فکر به سرم زد ( از نرفتن سر امتحان بگیر تا خودکشی :D )

در یأس و ناامیدی فراوان نشستم آهنگ غمگین گوش دادم !! یه دفعه یه ندایی اومد و گفت : هـــــووووو ! :D

به خودم گفتم من میتونم ، من میتونم ، من میتونم، اگه من نتونم پس سایرینم نمیتونن ، دوباره شروع کردم تا ساعت دو و نیم ، از اون طرفم ساعت پنج از خواب بیدار شدم ( من از این کارا به ندرت پیش میاد که انجام بدم )


بالاخره تونستم تمومش کنم و برم امتحان بدم ، همه سوالا رو هم نوشتم به جز یکی که وقت کم آوردم ، وگرنه اونم مینوشتم و یحتمل بازم بالاترین نمره من میشم .

بعد از اون امتحان انرژی خاصی گرفتم چون فهمیدم ، چه بگم میتونم چه بگم نمیتونم در هر صورت حق با منه


پ.ن 1: من نگفتم که آدمای موفق هیچوقت شکست نمیخورن ! نه ولی هر شکست رو زمینه ای برای پیروزی های آینده میکنن

پ.ن 2 : قابل ذکره که اگه بخوای مغرور بشی ، تو اوج آسمونم که باشی با مخ میخوری زمین 


                                                 Good Luck

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 14:54  توسط سورنا  | 

سورنا:

بر پایه گفتهٔ پلوتارک" سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود(اشکانیان) بود"

وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمراو بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد.

ژول سزار، پومیه وکراسوس سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود،به طور مشترک اداره می‌کردند.آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا تصمیم حمله به ایران را گرفتند.

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا،سودای چیرگی برایران، دستیابی به گنجینه های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان (بینالنهرین) و در نزدیکی شهر حران یا کاره روی داد.در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند.

کراسوس و پسرش فابیوس دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند(رومی ها هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد).روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند.

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزی های پی درپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آنروز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده به پیروی از ایرانیان ناچار شدند.اما شوربختانه سورنا هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.


1ST :

اول میخوام از آرش جان ( داداش گلم ) تشکر کنم که بهم این پیشنهاد رو کرد و این فرصت رو پیدا کردم که اینجا بنویسم !  از دوستان هم خواهشمندم اگر ایرادی چیزی دیدن ، و چیزی هم مد نظرشون بود ، بگن !  خوشحال میشم و استفاده میکنیم !


2ND :

خب کاملا مشخصه که این امتحانات طولانی و متوالی روی ذهن همه تاثیر گذاشته ، یکی عاشق شده یکی فارغ ! البته وضع از این حرفا خیلی حادتره ،  یکی با اون یکی دعوا میکنه سره چیزی که هیچ کدومشون نمیدونن چیه !  یا یکی دیگه وسط صحبتمون معلوم نیست کجا غیبش میزنه ! یا بدتر از همه ی اینا خودم ! ( ترجیح میدم نگم چه دسته گلی آب دادم :D )


3RD :

آخه عزیز من اگر شما با من مشکل پیدا کردی ، چرا جنگولک بازی در میاری ؟! بیا مثل انسون بگو آره ، من با اینت و اونت حال نمیکنم ، یا از این کارت یا حرفت ناراحتم ، منم میگم ببخشید و سعی میکنم دیگه تکرار نکنم ، آخه من از کجا باید بفهمم که این اداهای شما هر کدوم چه معنیه خاص مربوط به خودش رو داره ؟ ها ؟!!

خودمم که بدتر از همه تا یکی یه چیزی میگه  میگم اه ، این حتما با من بوده ! بذار حالشو بگیرم ! یا دیگه باهاش صحبت نمیکنم .


4TH :

این آدمای ابله رو دیدی هی پای درخت خشکیده آب میریزن به امید اینکه یه دفعه معجزه شه از یه جاش جوونه بزنه بیرون ؟ ولی غافل از اینکه خودشون دارن خشک میشن ...


5TH :

یه ایراده ما اینه که نمیخوایم  قبول کنیم همه دخترا یا همه پسرا مثل همن (کلیاتشون مد نظرمه نه جزئیات)، باور کنین اگر یکی به این نتیجه برسه 90 % مشکلاتش حله ! امتحان کن ...


6TH :

کور خود و بینای دیگران :

بعضیا رو دیدی در  مورده همه چیزه آدم نظر میدن ؟

- : ریشت چقدر بد شده اصلا بهت نمیاد !

- : این لباست جلفه ، ماله بچه سوسولاس !

- : موهات زیادی بلند شده ها ! آدم یاد برادرای افغانی میفته !

- : خودت ... شدی !

حالا اگه یکی اینا رو به خودشون تحویل بده ، زمینو به زمان میدوزن !

من فقط یه چیز دارم به این آدما بگم : بینی جهان را ، خود را نبینی ...


Last :

اینکه من اومدم درباره سورنا نوشتم ، دلیلش این بود که بعضی از دوستان گل ما هنوز نمیدونن سورنا اسم پسره یا دختر ! یا اصلا همچین اسمی وجود داره ! البته خب تقصیر ندارن ، چون این جمهوری اسلامی عزیزه ما به جای اینکه به معرفی شخصیتای بزرگش بپردازه ، معرفی نامه های کیلومتری در مورده آخوند های ... به خورده ملت میده .

بابا ما گنده ای بودیم واسه خودمونا ( اشاره به معرفی نامه سورنا :D )



                                                GOOD LUCK 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:30  توسط سورنا  | 

سلام


بخش ِ اول 

چند وقت پیش برای دوستی مثالی زدم و امروز به این نتیجه رسیدم که اون رو برای سایرینم باید مطرح کرد !

احتمالا براتون پیش اومده که زمانی که دارید آب میخورید بپره توی گلوتون ! خیلی چیزه زننده ایه بالاخص وقتی که بشدت تشنه باشی و با پریدن آب تو گلوت کوفتت بشه ! از بین حالت هایی که در این مواقع وجود داره من با دو حالتش کار دارم !

یا دلیل ِ پریدن اون آب توی گلوت ناخاصی بیش از حده آبه ، یا به شیوه بد تناول کردنش ! یعنی وقتی توی اون ظرف آب مثلا ماسه ، نمک یا سرکه زیاد باشه و بدون توجه شروع به خوردنش کنی میپره تو گلوت ! میتونی امتحان کنی ! یا وقتی بطری آب رو توی ارتفاع یه متری دهنت گرفتی و میخوای بخوریش ، پریدنش تو گلوت دور از انتظار نیست !

حالا ممکنه دو حالت پیش بیاد برات ، یا تو یه آدم ِ احمق و جوگیری که در اون صورت میگی حالا که اینطوری شد من سه روز آب نمیخورم ! که در این صورت اگر باز هم بعد از سه روز این مواردی که گفتم رو رعایت نکن ِ هنگام ِ نوشیدن ِ آب تو گلوت میپره ! یا اینکه تو یه فرد ِ منطقی و عاقل و با شعوری و دفعه بعد اولاً چک میکنی که آب ناخالصی نداشته باشه و ثانیاً فاصله بطری تا دهانت رو تنظیم میکنی و مثل ِ انسان ! میخوری !

ولی اگر با شعور تر و عاقل تر و منطقی تر از اونی باشه که به ذهن ِ من میرسه ، الان کارهات رو جایگزین این آب و ناخالصی و نحوه خوردنت میکنی و نتیجه میگیری با خودت که اگر آب پرید تو گلوت حواستو جمع میکنی یا آب رو تحریم میکنی !

 و اگر باز هم عاقل تر از اونی باشی که توی ذهن ِ من هست ، اینجا نظر میدی و میگی که جزو ِ کدوم دسته ای ! و اگر باز هم عاقل تر از این حرفا باشی ، راستش رو مینویسی ، چون تو یه آدم ِ عاقلی و یه آدم ِ عاقل میدونه که برای نویسنده این مطلب اهمیتی نداره که تو توی کدوم دسته ای ! به خاطره خودت میگم !

* در اینجا من تویه نوعی رو در نظر گرفتم !

 

بخش ِ دوم

روزی دو کارگر مشغول صرف ناهاری بودند که رئیسشان به هر یک داده بود ، او به یک کارگر چلوکباب و به دیگری مقداری نان و پنیر بخشیده بود ! کارگر اول به آرامی و بدون هیچ حرف و سخنی مشغول صرف کبابش بود ، ولی کارگر دیگر با هر لقمه ای که از نان و پنیر بر میداشت با احترام خاصی رو به رئیسش میکرد و از او تشکر و قدردانی میکرد و باز مشغول خوردن میشد .

یکی از افرادی که مدتی آنها را تماشا میکرد ، نزد کارگر دوم آمد و گفت : ببین کارگری که داره کباب میخوره ، هیچ حرفی نمیزنه ! چطور تو برای یه مقدار نون و پنیر ناقابل این قدر تشکر و قدردانی میکنی از رئیست ؟!

کارگر دوم لبخند تلخی زد و زمزمه کرد : درسته ! در ظاهر من دارم از رئیسم تشکر و قدردانی میکنم ، ولی در واقع هر حرف تشکر آمیز من برای رئیسم از صد تا فحش ِ خواهر و مادر بدتر و زننده تره !!


بخش ِ سوم

اگر توجه کرده باشید یه نویسنده جدید به وبلاگ اضافه شده ! این آقا سورنای خلیلی ، دوست ِ بنده و همکلاسیم هست ؛ قصد داشت یه وبلاگ بزنه که من پیشنهاد کردم بیاد توی بچگیا و ایشونم افتخار داد و قبول کرد و صد البته اینجا متعلق به خودشه . مطمئنا ً توی نوشتن از من توانا تره و همونقدر که من بد مینویسم و سوژه هام خسته کنندس ، سورنا جبران میکنه توی پستا و سوژه هاش و چیزایی که من میخوام بگم و نمیتونم یا نمیشه رو خیلی بهتر از اون چیزی که توی ذهن ِ من هست مینویسه . در انتظاره اولین پستش میشینیم .


پ.ن در مورده عنوان پست : منظوره بر عکس !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:45  توسط آرش  | 

" آنچه را از دنیا طلب کردی و به آن نرسیدی به منزله چیزی قرار ده که اصلا به خاطرت نرسیده بود ! ( امام حسن ) "


دیدگاه اول

ایام محرم و شهادت امام حسین و حضرت عباس و یارانشون رو به همه تسلیت عرض میکنم ، امید است عزاداری همه مورد قبول ِ این عزیزان ِ کربلا قرار بگیره .

در این زمینه دو مطلب دوست دارم بگم !

1) دیروز از چند نفر در مورده اینکه برای چی به هیئت های عزاداری میرن پرسیدم ، یه نظرسنجی برای توجیه خودم بود !

- پسر نمیدونی هر شب چه غذاهایی میده که ، میشه نرفت ؟!

- قسمت ِ زنونه مردونش نزدیک ِ همن ، انقدر دخترای خفن و جیگر میان که ملت سرشون گیج میره ، خیلی حال میده باب !

- باو حوصلم سر میره ، تازه حال و هوامونم اونجا عوض میشه ، چهار تا آدم میبینیم !

- پسر یه زنجیر گرفتم ، سنگینه ، طلایی هست ، بعد این چوبشم از جنس ِ گردوئه ! یه ابهتی داره که وقتی میاد رو کتفام ! بیشتر به خاطر ِ استفاده از این زنجیره جدیدم میرم !

- توی عزاداری هاش که نمیریم ، بچه ها میان میریم پشت مجلس ، اونجا انواع ِ قلیون جور میکنن ، عالیه !

- یه طبلایی گرفتیم به چه بزرگی ، علامتو بگو ، شونصد تا تیغه داره ! تکیه ما تو تهران شاخ ترینه !

بدون شرح ... !!


2) مطلب بعدی در مورده نذری هست !

فلسفه نذری دادن این هست که غذایی که داده میشه بدست افراد مستمند برسه ، کسایی که در طول ِ سال یک شب با شکم سیر نمی خوابن ، اصلا یه بازه زمانی از تاریخ فقط مستمندان حق داشتن از نذورات استفاده کنند . حالا طرف نذر داره ده تا دیگ برنج با کباب ِ سلطانی !! از این ده تا یکیش صرف مهمونایی میشه که اون روز خونشونن ، بعد 5 تا دیگشم توی ظرف میریزن و میدن به همونایی که اومده بودن ! 2 تا دیگ هم برای اقوامی که نتونستن بیان ، یه دیگ و نیمشم برای همسایه های بالا و پایین که بگن آره مام نذری دادیم ! نصف ِ دیگی هم که میمونه برای خودشونه دیگه !

این از فلسفه جا افتاده بین ِ ملت ! که ما خودمونم تو نذری دادن جزو ِ همین دسته ایم متاسفانه ! البته خیلی ها هم هستن که نذریشونو صرفا میدن به مستمندا و فقرا !

حالا جالبتر از این ملتی هستن که بیرون از خونشونن و تا میبینن یه جا غذا میده میرن تو صف ِ یک کیلومتری یه ساعت می ایستن و با خودشون میگن :  غذای ِ امام حسین ِ ! نمیشه نخورد که ! تبرکه ! حمـــــــــید !!

خب ای کوفت بخوری ، تو که نذریای دوست و آشنا تو پنج تا فریزره تو خونتون جا نشدن ، حالا حتما باید ظهره عاشورام یه غذا از بیرون بگیری ؟! اون غذای امام حسین برای بد بخت بیچاره هاس آخه ای بنده ی خدا !


دیدگاه دوم

همونطور که از توضیحات ِ وبلاگ مشخصه ، اینجا یه وبلاگ ِ دل نوشته ! یعنی من چیزایی که دوست دارم توش مینویسم ، نه برای اینکه همه ، همه چیزه مربوط به منو بفهمن یا بخوان منو راهنمایی کنن ، فقط برای اینکه تخلیه بشم ! البته نا گفته نمونه که دیدن اسمتون با یه پیام ِ خیلی کوتاه تو بخش ِ کامنتا خودش کلی مایه انرژی و خوشحالیه ! فقط خواهشاً غر نزنین ! بخونین ولی دنبال ِ دلیل ِ مطلب آپ شده نباشین ! صائب تبریزی میگه :

چون وا نمیکنی گره ای ، خود گره مباش       ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست !


دیدگاه سوم

یه مطلب ِ قشنگ از جبران خلیل جبران نویسنده مورد ِ علاقه من :

اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!


دیدگاه چهارم

میرداماد یه دو بیتی میگه و بعد ها ابوالحسن خَرَقانی کاملش میکنه ، قشنگه :

بگذار که عشق نفرساید دل               یک لحظه ز محنتش نیاساید دل

گر مهر نورزد چه کند جان در تن ؟        ور عشق نبازد به چه کار آید دل ؟

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم       بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم             گر دوست نبیند به چه کار آید چشم ؟


کمال خجندی هم یه شعری داره که قشنگه :

گفتم:ای سیم ذقن،گفت: که را میگویی؟       گفتم:ای عهد شکن،گفت: چه ها میگویی؟

گفتم:ای آنکه نداری سر یک موی وفا             گفت:معلوم شد اکنون تو که را میگویی

گفتم:ای جان ز دل سخت تو فریاد مرا            گفت:با من سخن سخت چرا میگویی؟

گفتم:از باد،نسیم تو شنیدن چه خوش است  گفت:تا کی سخن از باد و هوا میگویی؟

گفتم:این زلف پریشان تو از مشک خطاست ؟  گفت:تا چند پریشان و خطا میگویی؟

گفتم: از دست دل خود،به هلاکم راضی          گفت:این خود ز زبان و دل ما میگویی

گفتمش:کی رسد از بخت،پیامی به کمال؟      گفت:آن رو که از ماش سلامی گویی


دیدگاه پنجم

شمام احیاناً برخوردید به دختری که اددتون کرده تو یاهو ، بعد یا اسم و سن و ایناش رو نمیگه ، یا هم اگر میگه ، بعد از یه مدت میگه که دروغ گفته و اینا ؟!

من که اصلا اهمیتی نمیدم به این چیزا ! به ملت ِ آشنا اهمیت نمیدیم ، چه برسه به نا آشنا ! ولی نمیدونم هدف ِ این ملت چیه واقعا ! طوری توی گفتن ِ مشخصاتشون دقت میکنن ، هر کی ندونه فک میکنه معاون ِ اول ِ رئیس جمهوره آمریکان !! عزیزان ! اصلا کسی اهمیت نمیده به مشخصات ِ شما که انقدر خودتونو ... ! مثلا من شخصا ، فرقی نمیکنه که ایکس توی اد لیستم ، یه دختره 17 ساله باشه ، یا یه پیرزن ِ 71 ساله ! چون اصولا وقت ِ چت به ندرت پیدا میشه ! :D هدف این بود که نترسید بابا ، راحت باشید ، هیچ آدم ِ عاقلی دنبال ِ شما نیست ! بحث ِ اسکلا هم که جداست !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:52  توسط آرش  | 

یکی از شاعران نزد امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت . فرمود تا جامه از او بر کَنند و از ده بیرون کنند . مسکین برهنه بر سرما همی رفت . سگان به دنبال وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند . زمین یخ گرفته بود ! عاجز شد ! 

گفت : این چه حرام زاده مردمان اند ؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده !

امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت : ای حکیم ، از من چیزی بخواه !

گفت : جامه ی خود میخواهم اگر اِنعام می فرمایی .

امیدوار بُوَد آدمی به خیر ِ کسان    مرا به خیر ِ تو امید نیست ، شَر مَر ِسان ! « سعدی »


« انسان معمولا ً به کمک دیگران می اندیشد و امیدوار است ، اما من به تو هیچ امیدواری ای ندارم که مرا کمک کنی ، بنابراین شرت را از سرم کم کن و فقط به من ضرر نرسان ! »


بیتی که از سعدی هست کوتاه و در عین ِ حال پر از معناست ! جمله ای که امسال روی تمام برگه های امتحانیم مینویسم ! جالبه !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:55  توسط آرش  |