تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج

سلام !


- ایگور من با اون بخش چیکار کنم ؟!

- پرسی تو اولین باره که میتینگ میای ؟

- آرشام با داستانکت خیلی حال کردم !

- هی دانگ خیلی جالب مطرح کردی مواردو تو پسته نحوت !

- توماس خیلی وقت ِ آن نشدیا !

- ببینم ویولت تو توی کدوم گروه بودی ؟ 


اون موقع خیلی چیزا ارزش نداشت ! من اون موقع از ایگور و آرشام و ماندانگاس و توماس و ویولت و جولیا و غیره انتظاری نداشتم ! اون موقع اومدن یا نیومدن توماس تو یه میتینگ انقدر ارزش نداشت که تاخیر یا غیبتش همه رو ناراحت کنه ، اون موقع یه پست ِ سرشار از فحش ِ پرسی انقدر ارزش نداشت که بخواد آرشام و ماندانگاس و خیلیا رو ناراحت کنه ! اون موقع غیبت طولانی مدت جولیا اهمیتی نداشت که بخواد فکره یه ملت رو به هم بریزه ! اون موقع ویولت انقدر ارزش نداشت که به خاطره اومدنش به میتینگ ، مکانِ میتینگ جایی گذاشته بشه که همه برای رفتن به اونجا به مشقت بیفتن !


حالا که وضعیت با قبل خیلی فرق کرده ، مام باید خودمو همرنگ جماعت کنیم و با هم بسازیم ! همون کاری که من سعی کردم بکنم ! اینکه من الان با همه این بچه ها صمیمیم برای اینه که با همه رفتارشون حال میکنم ؟ یا هیچکدوم رفتاره مزخرف مختص ِ خودشونو ندارن ؟ هیچ کدومشون بچه نیستن ؟!


توی میتینگ به من میگن که به خاطره عوض کردن تایتل پست میتینگ های ما ، تویی که بعد از هر میتینگی میومدی وبلاگ رو آپ میکردی ، تحریمت کردیم که یوزر پسش رو بهت بدیم ! حتی اگر همچین کاری هم نمیشد بعد از حرفایی که زده شد من دیگه اونجا پست نمیزدم ، ولی این رو الان گفتم که ثابت کنم هنوز همه بچه ان ! و با این اوصاف خیلی کودن و ابلهه کسی که خودش رو بزرگ بدونه و سایرین رو بچه !


مشکلی که بیشتر از همه چیز زننده و روی اعصابه اینه که توی غیاب ِ من ِ نوعی یه حرفی در مورد ِ مشکلات رفتاریم زده میشه و همه موافقت میکنن با اون حرف ، ولی وقتی که از ملت میپرسم ، همه شصت تا دستمال یزدی میگیرن دستشون و مخالفت میکنن ! این باعث میشه که من نه تنها متوجه نشم که ملت با چه رفتاریم مشکل دارن ، بلکه با یه سری افراد دشمن بشم چون فکر میکنم که اونا حرفشون رو از دهن ِ جمع زدن نه از طرف ِ جمع ! تو اگر میترسی رفاقتت با کسی به هم بخوره و دلخور بشه ازت ، وقتی حرفی زده میشه غلط میکنی موافقت میکنی که بعد جلوی طرف خودتو خیس کنی و مخالفت کنی !


مسئله بعد اینکه وقتی بحث و مشکلی پیش میاد یه پلی پشت ِ سرتون بذارید ! تا یه بحثی میشه همتون خودتون رو جر ندین که من دیگه میتینگ نمیام و تمومه و اگه اون بیاد من نمیام و این چرت و پرتا ! مِن بعد اگر کسی به هر دلیلی گفت که دیگه میتینگ نمیام و نمیخوام ایکس و ایگرگ رو ببینم و بعد دو ماه بعدش زرتی بلند شد اومد میتینگ و روبوسی کرد با ایکس و ایگرگ ، من میدونم و اون فرد ِ اسکل و سست عنصر ( با عرض پوزش از اسکل و سست عنصر بابت توهین ِ صورت گرفته !! )عزیزه من مشکلی پیش اومده بشین منطقی حرف بزن ، چطور وقتی همه شادیم توی بغل ِ هم دیگه میلولیم ، ولی وقتی مشکلی پیش میاد دیگه شنیدن صدای همم آزارمون میده ؟!


فراموشم نکنید که همونقدر که حضوره من ِ نوعی توی میتینگ برای همه ارزش داره ، بودن ِ تویِ نوعی هم همونقدر ارزش داره ! اگر هم کسی فکر میکنه ارزشش از بقیه بیشتره یا اگر کسی اومدنش به میتینگ به خاطره جمع نیست و مشروط به اومدن ِ شخص ِ خاصی هست ، بشینه به ریش ِ خودش بخنده که اصلا ارزش ِ بحث کردن نداره ! فکر کنم میدونید که من به شخص ِ زمانی که بخوام یه شخص ِ خاصی رو ببینم ، میرم با اون فرد فقط قرار میذارم ، حالا چه سورنا باشه ، چه علیرضا ، چه مسعود ، چه کمیل ، چه آرمینا ، چه مهرناز  ، چه سارا و چه غیره ! وقتی میام میتینگ یعنی به خاطره همه اومدم !

فقط لازم ِ که اینو بگم که اگر میتینگ میاید حق ندارید رو سر ِ من ِ نوعی منت بذارید ! تو اگر دانشگاه و مدرسه میری ، برای این ِ که چهار تا درس و مطلب یاد بگیری ، حق نداری که رو سره معلم و استاد منت بذاری که من دارم میام مدرسه و دانشگاه ها ! اگر میای به خاطر ِ خودت داری میای ! منم ممکن ِ که بگم آقا من به خاطره ایکس میام میتینگ ، ولی اگر واقعا به خاطره دل ِ خودم نباشه ، امکان نداره به خاطره شخص یا اشخاص ِ خاصی بیام !


مطمئن باشید اگر همتون هم نیاید این بحث ها و مشکلات رفع نمیشه ، فقط زمانی حل میشن که همگی درست مثل ِ آدمای عاقل و با شعور و با فرهنگ ( که خدا رو شکر سنتونم کم نیست که ! ) جمع بشید و منطقی و آروم بحث کنید که آقا من این مشکل رو دارم و تو این مشکل رو داری ! من رفع میکنم تو هم رفع کن مشکلتو ! یادتون باشه اونی که بلند میشه میاد میتینگ برای این هست که برای همه ارزش قائل ِ و میخواد همه رو ببینه !


در کل اینکه بحث و دعوا و مشکل همیشه وجود داره و یه چیزه عادیه بین چند تا دوست و رفیق و منم انکار نمیکنم که فرضاً از ده تا دعوایی که شده 8 تاش تقصیره من بوده ؛ ولی وقتی بحث و مشکلی پیش میاد ، لازم نیست که هر چیزی از دهنمون در میاد به هم بگیم تا وقتی با هم مواجه شدیم نتونیم تو چشم ِ هم نگاه کنیم ! صد بار هممون این نتیجه رو گرفتیم که باید از این جمع جدا بشیم و رفتیم ، ولی بازم برگشتیم ! چرا ؟ چون به این نتیجه رسیدیم که این جمع ارزششو داره و مکمل ِ ماست و مام مکملش هستیم !


بشنو ز من ای لعبت زیبا به از این باش             در کار نگهداری دلها به از این باش

با ما مپسند این همه افسونگری ای دوست      یا رشته ی الفت بگسل یا به از این باش

گفتی ز  همه خوب رخان خوبتر هستی            منکر نشود هیچکس اما به از این باش

این رونق بازار نمی پاید ، زنهار                        امروز ، در اندیشه ی فردا به از این باش

تزویر و ریا در همه جا نیست سزاوار                با مردم سنجیده و دانا به از این باش

سربازم و پیرایه ندارد سخن من                      اینقدر مکن عشوه و با ما به از این باش ! 


پ.ن : این پست رو نوشتم که بگم بیشتر فکر کنید رفقا ! رفاقت ارزشش بیشتر از این حرفاس ! یه ذره گذشت و سازش و همرنگی حلش میکنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:43  توسط آرش  | 

  امروز روز ِ محسن چاوشی بود ! تو هر ماشینی که سوار شده بودیم آهنگاشو گذاشته بودن ، چند تا از تیکه آهنگ هایی که شنیدیم رو میذارم !

* مجنونم و دلزده از لیلیا ، خیلی دلم گرفته از خیلیا !

* اگرچه هیچکس نیومد ، سری به تنهاییت نزد ، اما تو کوه ِ درد باش ! طاقت بیار و مرد باش !

* ای دل ِ صاب مرده ، باز تو رو خواب برده ، پاشو از خوابو ببین دنیاتو آب برده !

* دارم از درد ِ غریبی آب میشم ، رو سر ِ خودم دارم خراب میشم !


هووم ، وضعیت غریبیه ! خیلی سخت ِ تحملشون ، درکشون و باور کردنشون ! گویا اینام حاصل ِ بچگیای خودمن ! دل باید با اینام بسازه ?!  

آن یکی خر داشت پالانش نبود   یافت پالان ، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می نامد به دست   آب را چون یافت ، خود کوزه شکست !!


بسی غریبِ ! بسی غیر قابل تحمل ِ ! بسی مسخرست !

/*]]-->
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:17  توسط آرش 

آن دیویس میگه :
آموختن آسان نیست !
خستگی هر آن در کمین است .
آزرده میشوی ، احساس شکست میکنی .
شک میکنی که رها کنی و بگذری .
میخواهی برکناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده
اما نه !
تو بازنده نیستی
که یک مبارزی !

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم .
باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم .
اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ،
در پایان ، پیروزی از آن تو خواهد بود !

دکتر شریعتی هم در این مورد حرف ِ قشنگی میزنه ، اعتقاد داره که رنج ها کارشون ساختن ِ روح هست و میگه : خدایا ! رنج های عزیز و بزرگ و حیرت های جانکاه عظیم را بر جان ِ من بریز و شادی ها را به آدم های دمبه دار ِ خوشحالت ببخش !


و چیزه دیگه ای که باید بگم ، چیزی هست که توی عکس بالای وبلاگ گذاشتم ( این نیز بگذرد )  :
پادشاهی دُر ِ ثمینی داشت   بهر انگشتری نگینی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمر   هر زمان که افکند به نقش نظر
گاه ِ شادی نباشدش غفلت    گاه ِ اندوه نباشدش محنت
هر چه فرزانه بود در ایام    کرد اندیشه ای ولی همه خام
ژنده پوشی پدیده شده آندَم     گفت : بنگار بگذرد این هم

خیلیا اینو شنیدن ولی شاید قضیش رو ندونن ، قضیش اینه که ، پادشاهی بوده که میخواسته روی نگین هایی که داشته که حالا به عنوان انگشتر ازش یاد شده ، چیزی بنویسه که وقتی خوشحال ِ غفلت نگیردش و وقت هم ناراحت ِ همینطور ! به همه فرزانه ها و بزرگای زمان ِ خودش دستور میده که فکری بکنن ، ولی هیچکسی نمیتونه چیزی بگه که این خاصیت رو داشته باشه . تا اینکه یه پیرمردی میرسه و میگه روی انگشترت بنویس بگذرد این هم ! که هر وقت توی شادی یا غم بودی بفهمی که اینم مثل شادی ها و غم های گذشته میگذره ! خیلی قشنگه


همین !

یه شعره معرکه از محسن یگانه ، به اسم ِ نخواستم !
نخواستم با غم بسازی
نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد ِ دلتو دیگه با هیشکی نگی
آخه عشق اجباری نیست
تو زندون ِ من نمون
حالا که فکر ِ رفتنی دیگه از خوندن نخون
تا دیدم میخوای بری دلم راهتو سد نکرد
برو فردا مال ِ تو ، دیگه اینجا بر نگرد
بدون ِ من ، بعد ِ من ، دلتو هر جا ، جا نذار
غم ِ با من بودنو ، تو من بعد یادت نیار !

اگه شونَت تکیه گاهه ، پس چرا من تنها شدم ؟
چرا هر لحظم همیشه منم ، تنها با خودم
یه تصویر از عکس ِ چشمات ، روی ِ دیوار ِ دلم
چقدر قِصَم خنده داره ، چقدر بی تاب ِ دلم

تا دیدم میخوای بری دلم راهتو سد نکرد
برو فردا مال ِ تو ، دیگه اینجا بر نگرد
بدون ِ من ، بعد ِ من ، دلتو هر جا ، جا نذار
غم ِ با من بودنو ، تو من بعد یادت نیار !

* حس ِ آپ کردن نیست ! شاید تا دو روز دیگه شاید تا دو هفته دیگه ! ضمنا این شعر آخرین شعریه که میذارم ، چیزای قشنگی توش بود و گفتنیا رو گفت ! دیگه نیاز نیست ادامه دادنش !




+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:37  توسط آرش  | 

سلام

پیش در آمد !
از زمان آپِ آپدیتم تغییرات زیادی کردم ، شایدم یه سریشون رو بزور توی خودم بوجود آوردم . مثلا طرز ِ حرف زدن و رفتار با اطرافیان از نظر مثبت و منفی بودن ! یه دوستی گفته بود بهم : اگر تو از چیزی ناراحت ، دلخور ، دلگیر یا هر چیزی هستی و حالا وجودت پر از انرژی منفیه لازم نیست این حس مسخرت رو به همه انتقال بدی . چون با این کارِت نمیتونی دیگران رو وادار کنی تا تو رو به خواستت برسونن ، فقط اونا رو اذیت میکنی ، اگه میخوای بمیری هم مانعی نداره ، بمیر ! ولی توی خودت ! هیچکسی جز خودت نمیتونه تو رو به جهت منقی یا مثبت سوق بده !
 
جالب بود ، خیلی روی حرفش فکر کردم و دیدم به قولی ! هاپو ! بودن ِ من یا ناراحتیم فقط باعث ِ آزار ِ اطرافیان میشه و کسی کمکی از دستش بر نمیاد به جز خودم ! پس به جای اینکه انقدر ظاهر و باطنم سرشار از انرژی منفی باشه ، خودمو تغییر بدم و اون انرژی منفی رو برای خودم نگه دارم و در ظاهر طوری دیگه ! بهرام توی آهنگ ِ افسوسش میگه : آره کسی واسه تو قدمی بر نمیداره ، ولی کسی توی مشکلاتت کم نمیذاره ، باید جای اینکه درد ِ اون که هس بی تو حس کنی بشینی و دونه های تسبیتو بشمری ! قبولش دارم دربست ! 

نخستین گاهان !
دیروز با دوستم سورنا بحث داشتیم که هر کدوم باید چیزایی که از نظر طرف ِ مقابل مشکل هست رو تغییر بده و رفع کنه ، چون ممکنه به دوستیمون لطمه وارد شه  . کلی فکر کردیم ، به این نتیجه رسیدیم که دوستی پسر / دختر یه واژه کشکی نیست که به هر رابطه ای که حالا شامل بیرون رفتن ، صحبت با تلفن ، چت کردن ، گفتن و خندیدن میشه نمیشه گفت دوستی و رفاقت و وقتی مدت ِ این رابطه ها بیشتر شد ، اسم ِ دوستی ِ صمیمی رو جایگزینش کنیم .

یه حرف ِ قشنگی از یه دوستی یادم میاد : دوستی یعنی اینکه دو طرف بتونن همدیگه رو اونطور که هستن قبول کنن ، نه اینکه دو طرف برای اینکه بتونن با هم باشن از طرف مقابلشون بخوان که تغییر بده خودش رو متناسب با روحیات و خواسته های طرف دیگه رابطه ! زمانی که یکی از طرفین خواست که فرد ِ مقابل خودش رو تغییر بده و دوستی ای که وجود داشته رو به این دلیل معلق کنه دیگه از این حالت خارج میشه .

جالب بود این حرفش ، دو تا دوست کسایی هستن که همدیگه رو اونطوری که هستن قبول کنن . همونطور که از خوبی های طرف مقابل لذت میبرن ، بدیهاش رو هم تحمل کنن و با صبر و تلاش و راهنمایی اون بدی و اشکال رو توی دوستشون تغییر بدن .

رابطه ای که بوجود اومدنش مشروط به تغییر یکی از طرفین رابطه باشه   ، هر اسمی که داشته باشه ، دوستی نیست !

هر چند و.قتی در این زمینه اشتباه کردی ، یه دنده عقبی هم وجود داره ، مثل ِ یه تصادف ِ رانندگی میمونه ، اگر به عابر بزنی و در بری ، یه مدت عذاب وجدان داری ولی بالاخره بعد از یه مدتی یادت میره ، ولی اگر دنده عقب اومدی و اون عابر رو به یه درمونگاه رسوندی ، دیگه از عذاب وجدانش خلاص میشی .شاید بپرسی دنده عقب در زمینه دوستی و اینا چیه ، ولی من مثل ِ همیشه میگم که : این چیزیه که خودت باید کشفش کنی !

دومین گاهان !
توی مدرسه با یکی از بچه ها دعوامون شده ، نکته جالب اینجاست که نه سلام و علیکی میکنیم و نه حرفی میزنیم ، بعد با کمال ِ پررویی اگر چیزی نیاز داشته باشیم از هم میخوایم و به جای استفاده از اسامی همدیگه از واژه « هوی » استفاده میکنیم .
- هوی  خودکار مشکی داری !؟
- هو.ی اونو بده به من !
جالب اینجاست که بینهایت هم سرد برخورد میکنیم ، ولی رومون تو این یه مورد کم نشده ! :D

سومین گاهان !
نمایشگاه مطبوعات و الکامپ رفتم ، توی مطبوعات نکته جالبی که دیده شد اولا ملت ِ احمقی ! بودن که بصورت گونی گونی ! روزنامه های قدیمی اطلاعات و همشهری رو خریده بودن و به طرزه عذاب آوری میکشیدن و با خودشون میبردن ! ( انقدر طمع هست که از تخفیف یه روزنامه بی ارزش هم نمیشه گذشت ؟!! )
دوما وقتی داشتیم میرفتیم ناهار بخوریم ، جلوی در ِ اصلی نمایشگاه ، یه مرد تشنجی روی زمین افتاده بود و میلرزید واز بینی و دهان و چشم چپش به طرزه زننده ای خون میریخت بیرون و یکی دو نفر هم دستش رو نگه داشته باشن تا آروم بشه ! نکته جالبترش این بود که ماشین اورژانس ده متر اون ور تر بود ولی خبری از مامورینش نبود ، تا اینکه بالاخره یکی از مامورینش اومد ، اونم زمانی که اون بنده خدا خودش آروم شده بود !!  لذت بخش ِ قدرت اقدام و امداد رسانی !

چهارمین گاهان !
پر طرفدار ترین بخش ِ نمایشگاه مخابرات و الکامپ بازار دست فروشانی بود که در مسیر خروجی شمالی برپا شده بود ! باورتون نمیشه چقدر شلوغ بود ! جالبترین چیزی که اونجا فروخته میشد یه سری سنگ ریزه رنگی و بی ارزش بود که یه یارو تحت ٍ عنوان سنگ شانس و دونه ای 500 تومان میفروخت ! کم ِ کم 1000 تا سنگ داشت ، اگر اینا رو 500 بفروشه ، چقدر میشه پولش ؟! ایول در آمد ! :D

پنجمین گاهان !
یکی دو روز پیش توی کلاس جامو عوض کردم و از میز ِ دوم ، رفتم میز ِ آخر ! روی دیوار یه سری شعر و اینا نوشته بودن که یکیش جالبتر بود !
آدمک آخر ِ دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی ِ کاغذی ِ ماست ، بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل ِ دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل ِ تو تنهاست ، بخند !

ششمین گاهان !
تا هفته پیش ملت ( از جمله خودم ) کلی در مورده مصطفی زمانی ، بازیگر ِ نقش ِ یوسف پیامبر چرت و پرت میگفتن که این کی بود آوردن و حضرت یوسف باید قیافش قشنگ باشه و عجب احمقایین و اینا !
هفته پیش ، توی نمایشگاه مطبوعات ، شلوغ ترین غرفه ، غرفه رویش بود ، که روی جلد ِ شماره جدیدش عکسی رو انداخته بود و بالاش نوشته بود : چهره اصلی بازیگر نقش ِ حضرت یوسف ! میتونم بگم نصف ِ ملت با حیرت داشتن به عکس نگاه میکردن ! دقیقا وقتی سورنا بهم گفت که اینجا رو نگاه کن ، من یه مدتی دقیقا با دهان باز داشتم نگاه میکردم ! بعد متوجه شدیم که بازیگرا مشکلی ندارن  ، این از هنرمندی ِ گریمور های ایرانیه که قیافه های قشنگ رو تبدیل به ... میکنن ! نمونش هم فقط این نیست !

توی نت عکسشو پیدا نکردم ! فقط اینکه قیافه خیلی قشنگی داره ! الان دیگه هر کسی رو میشناسم داره درباره اینکه خوشگل ترین بازیگره ایرانیه بحث میکنه :دی !

هفتمین گاهان !  
یکی دو روز پیش تو وبلاگ ِ آرمینا یه متنی در مورد جیرجیرک و ستاره خوندم ، امروز توی یه کتاب ِ روانشناسی یه متنی خوندم خیلی جالب بود و میذارمش ، نوشته جان مالیولا هست !
جیرجیرک کوچک یه یک ستاره نگاه کرد
و بی مقدمه گریه را سر داد
ستاره پرسید : جیرجیرک ، چرا گریه میکنی ؟
جیرجیرک گفت : تو خیلی دور هستی ، من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم
ستاره تبسمی کرد و پاسخ داد : جیرجیرک اگر من هم اکنون در قلب ِ تو نبودم تو نمیتوانستی مرا ببینی !

هشتمین گاهان !
مدرسه بینهایت خسته کننده شده ! همه درسا ضعیف پیش میرن و از هر یک ساعت و نیمی که برای هر کلاس هست ، هر معلمی 45 دقیقه در مورد این صحبت میکنید که : وقت بذارید برای درستون ، اینطوری پیشرفت نمیکنید ، اینطوری به جایی نمیرسید ، خودتون رو تغییر بدید ! :D
دیگه واقعا حال به هم زن شدن ! آخه عزیزان شما چیکار دارید ، شما اگه درست درستونو بدید و کار کنید به جای یه ساعت حرف ِ مفت زدن ، همه به یه جایی میرسن و با بهترین نمرات قبول میشن ! شصت ساعت کلاس حسابان توی مدرسه داریم ، یک ساعت و نیم هم کلاس ِ قلم چی میرم ، ولی اون یک ساعت ِ قلم چی با وجوده همه توضیح های فراوون و شوخی های معلم و اینا بهتر از شصت ساعت ِ درسیمون پیش میره !
اه !
 
واپسین گاهان !

آهنگ ِ تقدیر از شادمهر عقیلی که قشنگه !
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب ِ منی
بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم
تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل ِ من
میتونه آرومت کنه ؟
اون لحظه های آخر از
رفتن پشیمونت کنه ؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راه ِ دور !

آخر یه شب این گریه ها
سوی ِ چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم
هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه
پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو
احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:47  توسط آرش  |