تبليغاتX
بچگیا

بچگیا

یا که بارانی بپوش ؛ یا که از باران مرنج | یا دم از یاری مزن ؛ یا که از یاران مرنج

میخوام یه مقدار در مورد ِ جامعه بنویسم ، از اونجایی که خیلی آزادی در حرف زدن وجود داره ، یک سری کلمات رو من به نوعی سانسور میکنم تا در جستجوی روبات ها لحاظ نشن !


نمیخوام همه چیز رو مثل ِ خیلی ها بزرگ کنم ، مشکل توی همه جوامع و کشور ها وجود داره ، و در هر جایی هم به اندازه کافی برای ساکنان اونجا اون مشکل بزرگ و قابل ِ توجه هست ! خیلی وقتا یه حرفایی میشنوم از دوست و آشنا و دور و نزدیک در مورد کشور هایی مثل امریکا ، انگلیس و ... که خندم میگیره ! کسایی که این کشور ها رو ندیدن و فرق تخم مرغ !! با امریکا رو تشخیص نمیدن ، یه حرفایی میزنن در مورد ِ این کشور و وضعیتش و نحوه زندگی توش ! حالا تنها تصویری که توی ذهنشون هست از امریکا ، این فیلم های سینمایی هست ! وقتی هم ازشون میپرسی تو این چیزا رو از کجا میدونی ، خیلی با اعتماد به نفس میگن فامیلمون اونجاست !


اول میخوام این توصیفات فامیل و دوست و آشنا رو از کشور های خارجی ای که توش ساکن هستن توجیه کنم ! مثلا من الان توی یه خونه 30 متری ، توی عبدل آباد ( اصلا نمیدونم وجود داره یا نه ! ) زندگی میکنم ، خونه ای که هر روز خود به خود سقف و دیوار هاش قلوه کن میشه و میریزه ، انواع جانوران خونگی و غیر خونگی توش سکنی گزیدند ! نه در و پنجره درست و حسابی ای داره و نه ... ! کلا وضعیت فلاکت باری هست . وقتی یکی از آشنا ها ، دوست نزدیک ، دوست دور و غیره رو ببینم و بدونم که از وضعیت من خبری نداره و خونه زندگی من رو ندیده ، نمیشنم از بدبختی ها و مشکلات و ویرانی های خونم بگم ! حداقل آبروی خودم رو حفظ میکنم و خونم رو یه خونه ایده آل معرفی میکنم !  این از این !


ضمنا از طرفی نمیخوام مشکلات فعلی کشورمون رو هم کوچیک جلوه بدم ! ولی هر جایی مشکلات خودش رو داره ، اگر ما میخوایم به مشکلاتمون اشاره کنیم ، میتونیم مستقیم بگیم کشوره ما مشکلات ایکس و ایگرگ و زد و وای رو داره ! لازم نیست خواهر و مادره صد تا کشور رو بکشیم وسط تا به مشکلات خودمون پی ببریم ! یه وقتایی میبینم دو نفر وایستادن دارن خیلی وحشیانه بحث میکنن ! یکی از امریکا دفاع میکنه ، اون یکی توجیه میکنی حرفای نفره اول رو ! عزیزه من ، برادره من ، خواهره من ، یارو ! تو مثلا داری با یکی از آشناهات دعوا میکنی و خودت رو جر میدی و جلوه امریکا رو خوب نشون میدی که بگی ایران این مشکلات رو داره ؟! اصلا نیاز نیست پای کشورای دیگه رو وسط بکشی ، نمیگم حرف نزن  و بحث نکن ، ولی خیلیا طوری حرف میزنن که انگار مثلا وقتی نفره مقابلشون رو توجیه کنن که امریکا به این دلیل از ایران بهتره ، دیگه تمومه و همه مشکلات رفع میشه !

این توجیه افراد نادان یا بهتره بگم کم عقل بود ! از اونجایی که پیش بینی میکنم اگر چند مورد رو بگم آپ ِ خیلی خیلی طولانی ای میشه ، فقط به دو تا از مشکلاتمون اشاره میکنم !

مهمترین مشکل ِ ما مسئله عقده ای بودن ِ ! من نمیدونم شمایی که الان داری این مطلب رو میخونی اسم ِ این رو چی میزاری ، کمبود ؟! نیاز به جلب ِ توجه ؟! ولی من اسمش رو میزارم عقده ! کم نیستن دختر هایی که چهره قشنگی دارن ، راحت تر میگم ، خیلی خوشگلن ، ولی میان به پیروی از چیزی که وجود نداره و من در آوردی هست و لقب مُد بهش دادن ، میان یه کارایی عجیب غریب میکنن ! موهاشون رو به حالت های زننده در میارن ، آرایش های تند و در عین حال فوق العاده زشت میکنن ، گونه هاشون رو میکشن ، لباس های تنگ میپوشن ، شال و روسری ای میندازن که موهاشون رو به بهترین حالت نمایش بده و بعد هم با کلی ناز و عشوه از جلوی ملت رد میشن و جالب اینجاست که از متلک ! هایی که توسط ملت نثارشون میشه هم ناراحت میشن ! البته این رو بگم که این مسئله صرفا مربوط به دختر های مجرد نیست !  طرف با شوهرش اومده تو خیابون  ، آدم فکر میکنه **** است !!
 

یا پسر هایی که حالا به هر دلیلی به فشن کردن عادی ! موهاشون که الان یه چیزه همه گیر شدن راضی نیستن و میان یه کارای عجیبی میکنن ! من خودم چند وقت پیش یه پسره رو دیدم که مشخص بود موهاش تا کمرش هست ، این فرد اومده بود موهاش رو به ده بخش ! تقسیم کرده بود ، بعد این ها رو داده بود بالا که تیغ تیغی بشه ! و هر کدوم از این تیغ ها اندازه عاج ِ فیل بود ! یا یکی دیگه میاد برای اینکه میخواد بره سره کوچشون ، ده تا چسب مو و تافت و واکس مو و در صورت نیاز روغن مایع مخصوص سرخ کردنی ها !! رو هم بر میداره و پنج ساعت روی موهاش کار میکنه تا ملت بگن ایول ! یک ساعت بعد هم میاد میره حموم و تموم ! یا میان ابروهاشون رو بر میدارن ، بینیشون رو عمل میکنن ، لنز میذارن ، ده تا دستبند میکنن تو دستشون !


یه نکته ای رو باید بگم که اگر این ها باعث زیباتر شدن  ِ فرد بشه به نظره من خیلی هم خوب هستن و به هیچ وجه مشکلی ندارن ! ولی وقتی اون دختر خانوم که هزار قلم آرایش کرده ، میاد بیرون از خونه و وقتی از شصت متری نیم نگاهی بهش میکنی ، حالت تهوع و سر درد و دل درد و ... درد بهت دست میده و دیگه حاضر نیستی برای دومین بار بهش نگاه کنی چه فایده ای داره ؟ یا اون پسری که یه زمان خوش چهره بود با این کارایی که کرده دیگه بدرده ... هم نمیخوره ! چه فایده ای داره ؟! عزیزه من ! تو اگر آدم درست و حسابی ای باشی و دوست داشتنی ، شبیهه گوسفنده قلی خان ِ کهریزکی !! هم باشی ، همه شبیهه یه فرشته میبیننت و خیلی هم بهت علاقه پیدا میکنن ! بیا برو خودتو درست کن !


میشه گفت نداشتن ِ یه آزادی معمولی هست ! این آزادی در تعدادی از کشور های خارجی وجود داره ، البته این رو که میگم به این معنی نیست که میخوام مقایسه کنم یا چیزی ، فقط میخوام منظورم رو بهتر نشون بدم . مثلا وقتی در یک کشور خارجی ، یک خانم بدون حجاب و با لباس های زننده میاد بیرون ، کسی نگاهش نمیکنه ! نه به این خاطر که عقده ای نیستن یا ... ! به این خاطر که دیگه این مسئله براشون عادی شده ! در همون کشور اگر یک نفر با حجاب بره بیرون ، همه با انگشت نشونش میدن و براشون عجیب هست !
 

حالا نمیخوام از بحث اصلی خیلی دور بشم ، نمیدونم میدونید یا نه که وقتی آزادی باشه ، خیلی از موارد بی ارزش و اهمیت میشن ! مثلا اگر همین الان بگن دختر ها و پسر ها میتونن توی خیابون هر کاری بکنن ،  همین الان ملت میریزن بیرون و به هزار نوع عمل مختلف دست میزنن و تا یک ماه ، سه ماه ، یک سال به همین صورت هست ، ولی از سال ِ دوم دیگه نه ! این یه مسئله عادی ای میشه و اصلا دختر و پسر ها خجالت میکشن که بخوان این کار ها رو انجام بدن ! یا اگر همین الان بگن پسر ها و دختر ها میتونن با هر تیپ و چهره و آرایش های مبتذلی برن بیرون ، از دو ماه ِ دیگه ، دیگه کسی با تیپ ِ مبتذل نخواهد بود ! مطمئنم میدونید که وقتی از چیزی جلوگیری بشه ، نتایج ِ بدتری داره !
 

مثلا اگر یکی به من بگه گوشی همراهت رو بده ببینم و من امتناع کنم از این کار بیشتر ترغیب میشه و تمایلش بیشتر میشه که گوشی من رو بدست بیاره ! چون فکر میکنه ممکنه توی گوشی من چه چیزی باشه که من نخوام این طرف ببینه ! در صورتی که دلیل ِ اینکه گوشیم رو نمیدم اصلا چیزه خاصی نیست ! این هم همین وضعیته ! ممکنه برای همه ما روزانه صد نوع لینک آف گذاشته بشه ، از صد نفر ، ممکنه 10 نفر به اون لینک ها سر بزنن ، ولی اگر مثلا لینکی گذاشته بشه و کنارش نوشته شده باشه پسر ها سر نزنن ، از اون تعداده صد نفره ، صد و پنجاه نفر میرن توی اون لینک ! چرا ؟ چون فکر میکنن خبریه ! این قضیه ای که بالا گفتم هم دقیقا همینطوره !  البته باید به این هم اشاره کنم که گیر های مامورین سختکوش انتظامی و گشت های انتظامی هم بشدت زیاد شده ، به طوری که یه دختر و پسر ، نمیتونن با فاصله از هم توی خیابون راه برن و باید به خیابان های فرعی پناه ببرن !


خیلی سعی کردم اون چیزی که توی ذهنم هست رو بنویسم و امیدوارم برداشت شما هم همونطور باشه که من میخواستم ! برای امروز هم تکست یک آهنگ واقعا شاخ از " یاس " که میتونم بگم یکی از بهترین آهنگ های سی؟اسی هست !


درکم کن

- سلام ... سلام عرض شد !
- بفرما
- ببخشید ، واسه ی این آگهیتون مزاحم شده بودم ، میخواستم اگه بشه اینجا استخدام بشم !
- مدارکتون رو آوردید ؟
- بله ، بفرمایید
- کاملا ؟
- کامله ... مدارک همش کامله !
- سابقه کار ؟
- والا سابقه کار که ... سابقه کاری ندارم من
- نمیشه که آقا جون ، سابقه کار باید داشته باشی
- آخه چیکار بکنم ؟ من الان هر جایی رفتم به من میگن باید سابقه کار داشته باشی ... من نمیدونم از یه جایی باید شروع کرد بالاخره !
- من شرمنده ام ، سابقه کار باید داشته باشی
- خب آخه ، بالاخره ، شمام ببینین ، من الان ، الان بیکارم ، دارم ، یعنی نمیدونم چیکار باید بکنم
- مشکل ِ من نیست ، بفرمایید ، سره راه وایستادین  !
- تو رو خدا یه توجهی بکنید
- شرمنده
- یه لطفی در حق ِ من بکنید
- حرکت کنید ، بفرمایید
- باشه !

آخه بابا باغت آباد منو درکم کن ، نگو جلو راه وایستادی آقا حرکت کن !
تو اینجا نشستی واسه اینکه جوابمو بدی !
پایینو نگاه نکن ، چشم ِ پر عذابمو ببین !
اگه نیازمند بودی تو هم میشدی یه کنه !
ببین اسم ِ بدشانس روی پیشونی ِ منه !
عصبانیم ، یه زلزله ی ده ریشتره توم !
چرا اون با یقه ی بسته و ته ریش بره تو ؟!
همینا میتونه جوونای ما رو پیر کنه
حدس زدی یه روزی پیشش کارت گیر کنه ؟
تا که میرسه به منه بدبخت ِ آواره ، میگی الان نه ، باشه بعد ، وقت ِ ناهاره !
بیا یه کاره خیری بکن توی روزت !
امضاتو نمیخوام بزارم توی موزه !
نگو مدارکت ناقصه تو فردا بیا !
همه چیزو کامل کن و بعد ور دار بیا !
واسه استخدام دقت کن به ضابطه ها
باید داشته باشی پنج سال سابقه کار !
نمیخوام داد بزنم الکی شلوغ بکنم
بگو پنج سالو من از کجا شروع بکنم ؟!


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه کارم تمومه بیرحم !
 

بیدار شدی میخوره به سرت هوای صبح
توی روزنامه بخون صفحه ی حوادثو !
ببین مادری که دخترش رو کشته بود
بعد خودشو پرت کرد از پشت بوم
میگی چه مادره بیرحمی چه روزگاری ؟!
چیه ؟! خراب شد اول ِ روزه کاری ؟!
اگه دقت کنی با کمی ریشه یابی
میفهمی که حتی یه مادرم میشه یاغی !
اون مادر ای کاش باز زنده میشد
واست تعریف میکرد داستان ِ زندگیشو
روزی که خداوند دخترش رو هدیه میکرد
مادر داشت از خوشحالی گریه میکرد
با وجوده پدری که هنوز بیکار بود
دمه بیمارستان نشسته و سیگار دود
میکنه و بدهیا هر روز قد میکشه
مرد دوره آگهیا همش خط میکشه !
بنده امیدش به آینده ها پاره شد باز
آخر سرم که خیابونا کارشو ساخت
قاتل تویی ، خدا ببخشه گناهاتو !
حالا برو بخون مجله ی گل آقاتو !


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه  کارم تمومه بیرحم !


چیه ؟! فکر میکنی حالا که تو پشت ِ میزی ، از ما بالاتری ؟ یعنی تو گشنه نیستی ؟
طوری صحبت میکنی انگار که داری الان
تراولاتو میکنی پشت نویسی
خیلی شده یه جوون جلوی تو ظاهر بشه
یه جوون ِ تحصیل کرده که مسافر کشه
این همه سال زحمت کشیده واسه کاری
که فردا با روی سفید بره خواستگاری
دیگه خودتم میدونی اینه گفته ی عقل
باید با پول بشینی سره سفره ی عقد
و توی پول چیزی به اسم ِ وفا گمه !
گذشت وقتی که میگفتن مهم تفاهمه !
فقر از در بیاد تو همه چیزو خراب میکنه
بعد عشق از پنجره فرار میکنه
باغت آباد منو درکم کن
نگو جلو راه وایستادی آقا حرکت کن !


منو داری میبینی که از این زمونه سیرم !
از همه جا بریدم و یه جوونه پیرم !
کوله بارم و میبندم و شبونه میرم !
به خاطره تو دیگه کارم تمومه بیرحم !
 

 


 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط آرش  | 

امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد پوریا هم هست و وارد 16 سالگی میشه ... امیدوارم همون قدری که دوست داره زنده باشه و در کنار ما حضور داشته باشه .

پوریا هم یک سمپاد داره که برای تبریک تولدش میتونید به اونجا مراجعه کنید و خودتون تبریک بگید !


پس ... تولدت مبارک پوریا !


نظرات پست های تولد بسته میشه تا هر کسی که میخواد تبریک بگه به وبلاگ ِ خود افراد مراجعه کنه !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط آرش 

امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد آرش هم هست و وارد 17 سالگی میشه ... امیدوارم انقدری که دوست داره و به کسی نیازمند نیست زندگی کنه در کنار خانوم ِ گلش !

آرش و کیانا هم در حال حاضر یک وبلاگ مشترک دارن به اسم با هم همه چیزیم ... بی هم ذره ای خاک ! اگر میخواید تبریک بگید اینجا جاش نیست ، به وبلاگشون مراجعه کنید !


پس ... تولدت مبارک آرش !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:33  توسط آرش 


امروز یعنی 28 شهریور ماه سال 1387 تولد علیرضا هست و وارد 16 سالگی میشه ... تبریک میگم تولدش رو و امیدوارم اندازه ای عمر کنه که دوست داره و ما هم هر سال تولدش رو تبریک بگیم :دی


ضمنا علیرضا در حال حاضر صاحب یک بنیاد هست که میتونید بهش سر بزنید و شخصا تبریک بگید !


پس ... تولدت مبارک علیرضا !



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط آرش 

گفتن در موردِ بازگشایی مدارس بنویس !

بالاخره سال گذشته با تموم مشکلات و مسائلش گذشت ! سال جالبی نبود ! اوایل ِ سال از مدرسه قبلیم به این مدرسه جدید نقل مکان کردم و درسا عقب جلو شد ! به علاوه به هیچ وجه درس نخوندم و کلا سال ِ مزخرفی بود ! خوب با بچه ها مچ شدم و جا افتادم تو مدرسه ، ولی اونطوری که میخواستم نچسبید :D !

ترم اول که تازه رفته بودم واقعا پسر ِ متشخص و خوبی بودم ، کارم این بود که خیلی متین از سره کلاس پاشم ، برم یه گوشه حیاط بشینم و وقتی زنگ خورد با وقار ِ تمام برم سره کلاس ! هر چیزی که شد این مسئولین ِ مدرسه به من گیر دادن که تقصیره توئه و اینا ! میدونید که آروم باشی میزنن تو سرت ! و ترم اول رو به من انضباط 15 دادن !

از اینجا شد که دیدم نمیشه آروم بود ! و تصمیم گرفتم به بهم ریختن مدرسه و رفتار بد با مسئولین و داد و بیداد و این حرفا تا اینکه ترم دوم رو انضباط 20 دادن ! :D

ولی خب ، امسال تنها مورده انضباطی من مدل ریشم بود که هر چند وقت یک بار تغییر میدادم ! توی مدرسه ما اصلا اهمیتی نمیدن که با چه لباسی بیای و چه موهایی داشته باشی ! فقط به ریش واکنش نشون میدن ! :D یه ناظم داشتیم که تُرک بود ، وسط سال دیگه واقعا نتونست جلوی خودش رو بگیره ، منو کشید دفتر مدرسه ، از توی کمدش تیغ ِ موکت بری ! و بتادین !! در آورد و گفت وایسا ریشاتو بزنم ! :))

امسال مدرسمون پنج تا اول دبیرستان ، یکی دوم ریاضی ، یکی سوم ریاضی ، یکی دوم انسانی ، یکی سوم انسانی داشت ! که با تماسی که گرفتم با مدرسه گویا امسال فقط میخوان رشته ریاضی داشته باشن ! و این باعث ِ تاسف ِ چون نیمی از پسر های مدرسه رو از دست میدیم :D

ولی خب ، برای سال جدید کامپیوتر رو تعطیل میکنم ، باید خیلی درس بخونم ، چون مشخص نیست کنکور بهمون میفته یا شرطِ معدل و خیلی هم از سال ِ سوم شنیدم و سختی هاش ! معلممون هم به طورِ جدی گفت که امسال چهار نفر حسابان قبول شدن و در نتیجه من باید یه کلاس ِ حسابان بیرون از مدرسه ثبت نام کنم !

پیش بینی میشه سال ِ خسته کننده ای پیش ِ رومون باشه ! ولی خب ، باید تحمل کرد ، به قول ِ سورنا میشه طوری برنامه ریزی کرد که اونقدرام خسته کننده نباشه ! هر از گاهی یه قرار ملاقاتی بزاریم با هم دیگه و بالاخره دیدن هم دیگه و اینا خودش کلی مفیده !

دیگه نمیخوام ادای بچه های مثبت رو در بیارم ! امسال میخوام خفن ترین بچه ی مدرسه باشم ! کسی که درسش از همه بهتره و در عین حال بی انضباط ترین فرد هم هست ! کلا بهم ریختن مدرسه هم خودش کلی تفریحه دیگه ! کلی برنامه جانبی هم برای معلما و کادر مدرسه در نظر دارم که اجراشون میکنم ، همینطور افکاری مخوف برای بچه ها ! کلا پسر های دوست داشتنی ای داره مدرسمون که میشه ... امم ... روشون حساب کرد :D !

کلا انتظار میره سال ِ خوبی در پیش باشه و امیدوارم برای همه همینطور باشه ! بالاخره مدرسه هم خودش کلی موارده خوب و با ارزش داره ! فقط نباید سخت بگیریم !


امروز میخوام یکی از آهنگ های قیصر رو بنویسم که خیلی قشنگ هم هست ! اگر گوش ندادید پیشنهاد میکنم گوش بدید ، چون من عاشقشم !

به من نگو دوسِت دارم

به من نگو دوسِت دارم ، آخه نداری
اشکتو در نمیارم ، آخه میاری

از همون لحظه ی اول میدونستم ساده نیستی
میدونستم ساده که نه ، عاشق و دل داده نیستی
میدیدم دوسِت دارم رو از ته دلت نمیگی
عزیزم عشق ِ با تو میشه یه عشق ِ دروغی

گفتی بهم دوسم داری ، نداری نداری
اشکمو در نمیاری ، میاری میاری
گفتی فقط منو میخوای ، نمیخوای نمیخوای
گفتی تا آخرش میای ، میدونم نمیای

این روزا عشق و عاشقی همش دروغه
آخه کسی واسه خودت تو رو نمیخواد
نگو که عاشقی ماله بچگیا بود
آخ که دلم بچگی ِ دوباره میخواد

به من نگو دوسِت دارم ، آخه نداری
اشکتو در نمیارم ، آخه میاری
به من نگو منو میخوای ، آخه نمیخوای
نگو تا آخرش میای ، آخه نمیای

گفتی بهم دوسم داری ، نداری نداری
اشکمو در نمیاری ، میاری میاری
گفتی فقط منو میخوای ، نمیخوای نمیخوای
گفتی تا آخرش میای ، میدونم نمیای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط آرش  | 




پستمو با یه حرف ِ قشنگ از جین سیمسون شروع میکنم :
جملاتی مثل ِ : ببین چقدر دوستت دارم !
یا کلام صمیمانه ی : من در کنار ِ تو هستم !
اینهاست که به زندگی ارزش جنگیدن می دهد !


اول دوست دارم مطلبی رو در مورد ِ نحوه نوشتنم بگم که یکی از دوستان در کامنت پست قبلی بهش اشاره کرد .

این دوست گفت "می دونی، من هیچ وقت نتونستم با مطالبت کنار بیام. انگار، می خوای به زور بچپونی تو مغزم. حتی اگه قشنگم بنویسی، احساس می کنم تهش یه همچین حسیه. "

  یه وقتی مینویسی تا خودت رو خالی کنی ، یه وقتی مینویسی که فقط چیزی نوشته باشی ، یه وقتی مینویسی تا دیگران رو توجیه کنی ، یه وقتی مینویسی تا خودت رو توجیه کنی ... ولی نحوه نوشتن ِ من اینه که مینویسم تا چیزی نوشته باشم و خودم رو خالی کنم باهاش و در کنارش هم خودم رو توجیه کنم و هم دیگران ! در واقع وقتی مطلبی رو با این موضوعاتی که خوندی مینویسم که یه توجیه برای خودم و سایرین داشته باشم ! ضمنا این رو هم لازم ِ بگم ، یه دوستی گفته بود مگه وبلاگ ِ آموزشی زدی که هر دفعه یه مسئله ای رو میای توضیح میدی ... باید بگم که من چیزی رو آموزش نمیدم ! هر مسئله ای که برای خودم جالب باشه رو مینویسم در موردش تا همونطور که گفتم هم خودمو خالی کنم و هم اینکه خودم ! اصلا به دیگران کاری ندارم ، تا اینکه فقط خودم رو توجیه کنم . و ممکن ِ این توجیهات برای دیگران هم مفید باشه .

این رو دوست داشتم اینجا بنویسم که بقیه دوستانی که همچین حسی دارن ، متوجه بشن ... امروز میخوام در مورد سختگیری بنویسم ! در مورده اینکه مواردی که ما میبینیم واقعا سخت هستن یا ما سختشون میکنیم .

قبلش میخوام به همه دوستانی که دنبال یه کتاب ِ مفید برای زندگیشون هستن که توی تک تک مراحل مفید باشه براشون بشدت کتاب " لطفاً گوسفند نباشید ! " رو پیشنهاد میکنم ! واقعا بی نظیره ، بخونید و مطمئن باشید که ضرر نمیکنید ، ببخشید ولی واقعا بعضی مواقع این عنوان کتاب هم برای ما زیاد هست !

موضوعی که توی ذهنم هست به نوعی با آپ قسمت !؟ که توی چند پست پیش نوشتن مرتبط ِ ! خیلی از اتفاقاتی که برای ما میفتن ، واقعا ساده تر و سطحی تر از این هستن که بخوان فکره ما رو درگیر کنن . یه بزرگی میگه : هیچ چیزی انقدر ارزش نداره که بخواد دقایقی فکر ِ ما رو درگیر ِ خودش کنه و ما رو ناراحت ! واقعا حرف ِ قشنگی میزنه ... توی این چند مدت که به نوعی سرم خلوت شده بود ، به جای اینکه الکی توی سایت های مختلف بگردم ، با کسایی که میشناختم و نمیشناختم حرف زدم در مورد مشکلات و مسائلی که داشتن . و آخر سر به این نتیجه رسیدم که چقدر این مسائل سطحی و بی ارزش هستن و ما برای خودمون ازش یه غول ِ بی شاخ و دم درست میکنیم !

البته این رو که میگم به این معنی نیست که من افکار و مسائل و مشکلاتم از جمعیت جدا هست ، برای منم خیلی هاشون پیش اومده بود ، ولی خب ، بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدم که انقدر سخت نیستن ! ما سخت میگیریم .

دوست دارم یه متنی از " اُشو " بنویسم که به شخصه خیلی به طرز ِ فکرش علاقه دارم :
زندگی را به تمامی زندگی کن .
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی
همچون نیلوفری باش در آب ،
زندگی در آب ، بدون تماس با آب !
زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات .
ریاضیات وابسته به ذهن اند
و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود میکنند .

زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی از دست میدهی ؟
با دست های تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت .
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم ،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند ،
تا سر زنده باشیم ،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،
و فرصت به پایان خواهید رسید .
آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که ، زیبا زندگی کرده اند !
از زندگی نهراسیده اند !
شهامت زندگی کردن را داشته اند !
کسانی که عشق ورزیده اند ،
دست افشانده اند ،
و زندگی را جشن گرفته اند !
پس ؛
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن ،
که گویی واپسین لحظه است .
و کسی چه میداند ؟
شاید آخرین لحظه باشد !


واقعا زیباست ! همه چیز رو سخت میگیریم خیلی از مواقع ، البته عموما بی دلیل هم نیستند ... ما از عواقبش میترسیم  ! ...  ممکن ِ از دید یه پسر بچه 6 ساله شکسته شدن یک گلدونِ زیبا با توپ و گفتنش به خانوادش سخت ترین کار ِ ممکن باشه ... چرا که میترسه خانوادش اون رو از بازی با توپ محروم کنن یا دعواش کنن !

ممکن ِ از دید یه دختر 17 ساله گفتن ِ دوستت دارم به پسری که دوستش داره کار ِ  سختی باشه ... چرا که سخت میگیره ، فکر میکنه اگر این کار رو بکنه غرورش به فجیع ترین شکل ِ ممکن شکسته میشه و از طرفی هم میترسه که جواب ِ فردِ موردِ نظرش منفی باشه !

ممکن ِ از دید ِ یه مرد 45 ساله که با ماشین به عابری زده ، نگه داشتن و حمل اون عابر تا بیمارستان سخت ترین کار ِ ممکن باشه ... چرا که میترسه که اون فرد توی راه بمیره ، یا اینکه محکوم به پرداخت ِ یک دیه سنگین بشه !

شاید از نظر ِ این سه نفر که سنین مختلفی دارن این کار ها در نگاه ِ اول سخت باشن ! ولی این سه نفر به این سختی ِ اولیه اکتفا نمیکنن ! اون رو سخت تر میکنن ! چطور ؟!

اون پسر بچه از گفتن اینکه گلدون رو شکسته امتناع میکنه و دروغ میگه و خانوادش هم بالاخره متوجه میشن که کار ِ پسرشون بوده و در اون صورت مجازات سخت تری براش در نظر میگیرن .

اون دختر هم همچنان سر باز میزنه از ابراز علاقش و نه تنها اون پسر رو از دست میده ، بلکه یه خوددرگیری فجیع برای خودش به وجود میاره ! در کنار ِ اینکه این افکار اذیتش میکنن ، خودش رو سرزنش میکنه و فکر میکنه که چقدر ناتوان ِ !

اون مرد هم تا مدت ها از درون عذاب میبینه ! فکره اینکه اون عابری که بهش زده زنده مونده یا مرده ، فکره اینکه نکنه کسی دیده باشه و شماره پلاکش رو برداشته باشه و پلیس دنبالش باشه و به نوعی عذاب وجدان داره ، اونم بصورت ادامه دار !

اینها توی ذهنشون از این ها یه غول ِ بی شاخ و دم میسازن ، ولی قانون ِ احتمالات یادت نره !

ممکن ِ خانواده اون پسر بچه ، برای اینکه اعتماد به نفس به فرزندشون بدن ، قبول کنن اینکه گلدون رو شکسته و تنبیهی براش در نظر نگیرن و فقط بگن که از این به بعد بیشتر توجه کنه !

ممکن ِ پسری که مدت ها ذهن این دختر رو مشغول کرده هم به این دختر علاقه داشته باشه و با کار های دختر فکر کنه که نمیتونه بدستش بیاره ! و اگر دختر بهش بگه قبول کنه و خیلی راحت با هم دوست بشن !

ممکن ِ اون عابری که مرد بهش زده هیچ آسیب ِ جدی ای ندیده باشه ، یا اینکه وقتی فرد اون رو به بیمارستان منتقل میکنه ، پلیس این تصادف رو غیر عمدی بدونه و جریمه ای در نظر نگیره برای فرد و اصلا خود عابر هم ببخشه اون رو !


در نهایت یا میشه یا نمیشه ! اینکه به نتیجه برسیم خیلی بهتر از اینه که خودمون رو داغون کنیم ! بعضی وقتا نیازه قانون احتمالات رو توی ذهنمون داشته باشیم ، بعضی وقتا نیازه که اون رو به طوره کل فراموش کنیم !

قانون احتمالات میگه : بالاخره یک نفر خواهد گفت بله !

پس سخت نگیریم و از زندگی لذت ببریم ، انجام کار غیر ممکن خودش یه نوع تفریح ِ ! خطر کنیم و وارد بازی شیم ! حقیقتاً چه چیزی رو داریم که از دست بدیم ؟! یه فرصتِ خیلی کوتاه بهمون دادن تا سرزنده باشیم ، ترانه ای بخونیم و لذت ببریم ، خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنیم این فرصت تموم میشه و با دست هایی تهی تر از قبل به جای دیگه ای منتقل میشیم !

چیزی رو که دوست داری بگی بگو ! فریاد بزن ! بزار همه بدونن ! به افکار و نظرات دیگران اهمیت نده ! چه چیزی بیشتر از خودت ارزش داره ؟ بزار هر جور که میخوان فکر کنن و هر جور میخوان برداشت کنن ! سخت نگیر و لذت ببر !


برای آخر پستم هم آهنگ "کلاف " از محسن چاوشی که قدیمی هم هست بزارم .


کلاف

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم

میگذره ، میگذره این دلخوریا
میگذره ، عمره تو با من به خدا میگذره

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم

میگذره ، میگذره این دلخوریا
میگذره ، عمره تو با من به خدا میگذره

اون که به ویرونیه این خونه زد من بودم
زلف ِ پریشون ِ تو رو شونه زد من بودم
به فکره من باش که کسی رو جز تو ندارم
حوصله ی این همه تنهایی رو ندارم !

کلاف ِ سر در گم ِ زندگیمو میشکافم
به عشق ِ تو اونو دوباره از نو میبافم
حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم
زندگیم از دست ِ تو داغون بشه میخندم



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:7  توسط آرش  | 

همه ی ما نیاز به تنوع و تغییرات داریم توی زندگیمون ... و اتفاقا هممون هم چند مدت قبل از شروع تابستون نقشه میکشیم که چه کارهایی میخوایم بکنیم و چقدر متنوع میخوایم باشیم و چقدر میخوایم توی روند زندگیمون تغییراتی بدیم و چقدر ...

ولی وقتی میبینیم 19 شهریور شده و ده یازده روز به پایان تابستون مونده ، تنها کاری که میکنیم اینه که افسوس میخوریم ... افسوس میخوریم که چقدر برنامه ریزی کرده بودیم ... کلاس های تابستونی مختلف ، دید و بازدید از اقوام ... مسافرت های مختلف ... گردش های متنوع ... خوندن کتاب های مختلف و غیره و غیره و غیره !

الان که به اینجا میرسیم میبینیم که نه ! زندگیمون حتی از زمان مدرسه هم خشک تر و خسته کننده تر و یکنواخت تر شده و نه تنها تغییر و تنوعی توش بوجود نیاوردیم ، بلکه بدترش کردیم ! من خودمو مثال میزنم ، قرار بود این تابستون رویایی باشه برام . کلاس های مختلف کامپیوتر ، هنری و غیره ... از اقوام دید و بازدید کنم ، بودن در کنار آشنایان همیشه برام لذت بخشه ... مسافرت های مختلف ! قرار بود کل ایران رو بریم بگردیم ، البته تقصیره منم نبود ، سره خانواده شلوغ بود ! ... قرار بود با دوستام برم بگردم ، دربند و چیتگر و مکان های تفریحی ... قرار بود همه کتاب های درسی سالِ جدید رو مطالعه کنم تا آماده باشم ! و کلی کاره دیگه که اصلا به ذهنم و ذهنتون نمیرسه !

نشد ! فقط چسبیدم به کامپیوتر و همین ! البته نمیگم کاملا به بطالت گذشت ، لااقل دو سه مورد با ارزشی داشت برام که خیلی ارزشمند بودن و همینها باعث میشه که خیلی غبطه نخورم .

توی سال تحصیلی واقعا خسته شده بودم از مدرسه و آرزوم این بود که تابستون برسه ، ولی الان مشتاقانه انتظاره شروع مدارس رو میکشم . فکر میکنم باعث میشه که از این زندگی خسته کننده نجات پیدا کنم . تا ساعت 12 شب پای کامپیوترم ، میخوابم ، چهار صبح بیدار میشم و تا 7 پای کامپیوتر ؛ بعدش میخوابم و 12 بیدار میشم و بعدشم یه سره پای کامپیوتر و به همین ترتیب !

درسته مدرسه هم سختیای خودشو داره ، مخصوصا اینکه امسال میرم سوم دبیرستان و خیلی کارم سخت خواهد بود و برای تابستون سال دیگه هم که فقط باید بخونم . ولی خب هم کلاسیا ، معلما ، همشون یه جور جذابیت دارن . لااقل زندگی از این یکنواختی در میاد یه جورایی .

فردا رسما آخرین روزیه که اینطوری میام نت ! میخوام با دوستام برم گردش ، امروز میرم کتابامو میگیرم و یه ذره شروع میکنم به خوندنشون ... میخوام برم خونه آشناها بمونم چند روزی ، خیلی بهم گفته بودن و مطمئنم اندازه من خوشحال میشن ( مرسی اعتماد به نفس :دی ) ... در کل میخوام توی این روزای آخری یه سری تغییر و تحول بدم به خودم و زندگیم .

خیلی خوبه این مسئله و جای بحثم داره ... حالا شما میتونید بگید چه کارایی میخواستید بکنید و نشد ... یا اینکه توی این روزهای آخر میخواید چیکار کنید ... یا اصلا راه پیشنهاد کنید به من برای تغییرات و تحولم

ضمنا ، توی این چند وقتِ خیلی چیزا شنیدم از اینکه فردی یک نفر ( دختر / پسر ) رو دوست داره و اون نمیدونه . جالب بود برام ، دوست داشتم بحث کنم ، یه پست نوشتم ... قشنگه ! بخونید و اونجا یا اینجا نظرتون رو بگید . * یکی رو دوست داری و اون نمیدونه *


راستی در مورد شعری که توی پست قبلیم گذاشتم ، خوشحال شدم ابراز احساسات و نظراتتون رو توی مسنجر و نظرات و اینا شنیدم ، خوشحالم که انقدر سلیقه ها نزدیکِ هم هست و مهمتر از همه خوشحالم که خودم انقدر خوش سلیقه ام و اینا ( همون مرسی اعتماد به نفس و اینا :دی )

برای این آپم یکی از آهنگای هنگامه رو میزارم ، خیلی شعرای زیبایی داره ، واقعا هر کی گوش میکنه علاقمند میشه .

معجزه

تو خوده معجزه هستی
مثل ِ قصه ها میمونی
طلا گم میشه نمیگم که مثه طلا میمونی
تو مثه خدا به همرات ، تو مثه دعای خیری
تو مثه بمون عزیزم ، تو مثه بیا میمونی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری به دل نشستی


دوست داری بارون بگیره ، که بشینی زیره بارون
عاشق ِ رنگین کمونی ، مثه شاعرا میمونی
بی تو یک لحظه نمیشه زنده بود و زندگی کرد
نمیگم تو مثل ِ آبی ، تو مثه هوا میمونی

کوها پیشِ تو یه سنگن ، الماسا بدونِ رنگن
توی آسمون نگینی ، اشتباهی رو زمینی
همه خاطرت رو میخوان ، تو نباشی همه تنهان
واسه ی همه عزیزی ، دنیا رو بهم میریزی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری به دل نشستی

تو خوده معجزه هستی ، توی هوشیاری و مستی
تو خوده معجزه هستی ، بدجوری ... بدجوری ... بدجوری به دل نشستی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط آرش  | 

دوست داشتم یه مطلب مربوط به ماه رمضان بنویسم ، یا اینکه بهتر بگم ، یه مطلبی بنویسم در مورد چیزهایی که میبینیم که خودم رو یه جوری تخلیه کنم !

آرش : مامان من سحری چی بخورم ؟!

مامان : پنیر و کره و خامه و عسل و سرشیر و شیر کاکائو و بیسکوییت و آبمیوه گرفته بابات

آرش : خوبه ، نون چی ؟ داریم ؟

مامان : آره امروز آرمین لواش خرید ، باباتم شب سنگک میخره ، منم عصری رفتم نون فانتزی باگت و شیرمال و اینا خریدم ... ضمنا برای صبحت فسنجون هست و سالاد الویه هم داریم . گشنه نمونیا !


به لطف خانواده سحری میخورم ، البته نه همه این چیزا رو ! نمازم رو میخونم و میام میشینم پای کامپیوتر تا ساعت 7 ، بعد بلند میشم و توی تختخوابم نیم ساعت آهنگ گوش میدم و میخوابم . ساعت 12 بیدار میشم و مجددا میشینم پای کامپیوتر تا 7 ! بعد هم با کلی بی انرژی ای بلند میشم .

آرش : افطاری رو که آماده کردی مامان ؟!

مامان : مگه میشه آماده نکرده باشم ؟

آرش : خب چی داریم ؟ از گشنگی دارم میمیرما !

مامان : چیزایی که صبح خوردی رو که زیاد گرفتیم و هستن برای افطارم ، قرمه سبزی هم که گفتی درست کردم . الانم بابات میاد ، گفتم از یه جای خوب حلیم بخره ... آهان مامان بزرگتم برنج و کباب درست کرده برات ، الانا دیگه میاره .

آرش : ویتامینِ بدنم کم شده ! میوه اینا چی پس ؟!

مامان : گرفتیم عزیزم ! میوه که همه چی هست ، هندوانه تو زردم که گفتی بابات پیدا کرد ظهر ، آبمیوه که هست ، آناناسم خریدیم .

آرش : خب ، بد نیست اینطوری


بالاخره افطار میکنم و بابام شروع میکنه به حرف زدن در مورد ساختمونی که دارن میسازن !


بابا : آره ، کارگرا خیلی خسته میشن ، صبح زود که شروع میکنن تا ساعت 7 8 !

آرش : کارشونه دیگه ! عادت دارن خب !

بابا : درسته به کارشون عادت دارن ، ولی به اینکه توی این گرما ، با این همه کار روزه بگیرن چی ؟!

آرش : اممم ... روزه هم میگیرن ؟ وای معرکس !

بابا : آره ! فکر کنم سحری و افطاریشون برات جالب باشه !

آرش : هوووم ؟

بابا : سحری نون لواش با خربزه میخورن ، افطاری هم دوباره نون میگیرن و با بقیه خربزه ها که مونده !

ذهنم به هم میریزه ، خیلی خوشحالم و کلی برای خدا منت میزارم که ایول ، این همه طول میکشه از اذان صبح تا شب و من دارم روزه میگیرم ! اونم پشت کامپیوتر ! با این همه خوردنی که هر کدوم از این وعده ها ، یه روز که چه عرض کنم ، یه ماه آدمو رو پا نگه میداره ! بعد فکر میکنم چطور این کارگرا که اون طور که بابا میگفت جوون هم نیستن ، فقط با یه ذره نون و خربزه سحری میخورن و توی این گرمای طاقت فرسا که ما زیره کولر به سر میبریم و متوجه نمیشیم این همه کار میکنن و بعد با چیزی کمتر از سحریشون افطار میکنن !

از سر سفره بلند میشم و میگم : برای صبح چیزی نگیرید ، همون غذایی که هست رو میخورم ، برای افطارم لطفا یه چیزی فقط بگیرید .

دیروز سواره یه تاکسی شده بودم ، راننده هه با اعتماد به نفس کاذب سیگار میکشید و میگفت : اینا باعث شدن دین و ایمون مردم ضعیف بشه ! آخه کی میتونه پونزده ساعت گشنه و تشنه بمونه ؟ مسخرست والا !

خیلی دوست داشتم باهاش بحث کنم ، فقط اگر یه مقدار زودتر بابا این قضیه رو بهم گفته بود و منم یه ذره بیشتر انرژی داشتم حتما باهاش بحث میکردم و توجیهش هم میکردم ! حالا ما واقعا کاره شاقی میکنیم که 15 ساعت تحمل میکنیم ؟ خیلی ها حتی چند روز چیزی ندارن که بخورن و سحری و افطاری ای هم براشون در کار نیست .

حضرت محمد میگه : روزه برای این واجب شده که غنی و فقیر برای مدتی یکسان باشن !

که البته با کمال تاسف باید بگم که یکسان نیستن ! حضرت محمد این حرف رو زد چون خودشون رو میدید که از بین نون و شیر و نمک ، نون و نمک رو برای افطار و سحرشون انتخاب میکردن ! مردم بعد از ماه رمضان لاغر تر از قبل میشدن ، ولی در حال حاضر با توجه به حجم زیاد خورد و خوراک زمان سحر و افطار ، باعث میشه مردم بعد از ماه رمضان ده کیلو هم اضافه کنن !!


حالا با گذشت و صرف نظر از همه این موارد ، بیایم درست روزه بگیریم ! حضرت محمد میفرمایند : روزه دار باید چشم و گوش و مو و پوستش هم علاوه بر دهانش روزه باشه ! ولی خب ، حقیقتا خیلی از ما فقط داریم گرسنگی میکشیم . طرف هزار و یک کار اشتباه میکنه ، هر چیزی که از دهنش در میاد میگه ، مال مردم رو میخوره و کلی کاره اشتباهه دیگه و بعد وقتی چهار نفر رو میبینه سرش رو میندازه پایین و با فروتنی رفتار میکنه که مردم بگن : دمش گرم بابا ! نمونه کامل یه آدم مسلمون !

همدیگه رو گول بزنیم ، ولی بیاید دیگه سره خودمونو شیره نمالیم !

خب ، اینم یه پست با محتوا که خودم شخصا از نوشتنش لذت بردم !


در مورد شعره امروزم ، اممم نه اسمه خواننده هاش یادم هست و نه میدونم اسمه آهنگ چیه ! ولی خب قشنگه و من کلا به آهنگ هایی که خیلی معروف نشدن و همه نشنیدن عشق میورزم . به لطفه سینا متوجه شدم که اسمه این گروه که این شعر رو خوندن 7th Band هست .

سردیِ این نگاهو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه ، این جدایی حقِ ما نیست
بودنِ تو آرزومه ، حتی واسه ی یه لحظه
میمیرم بی تو

خوندن من یه بهونس ، یه سرودم عاشقانس
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
تو خوده دلیلِ بودنم ، بی تو شب سحر نمیشه
میمیرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
 حتی یادت روبه کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جوابِ دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
 حتی یادت روبه کوه و دریا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه

خاطراتِ تو رو ، چه خوب چه بد حک میکنم
توی تنهاییام فقط به تو فک میکنم
با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم جوابِ دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:41  توسط آرش  | 

خب ... آرش و آرمینا یه مطلبی رو نوشتن تو وبلاگشون که از اونایی که دوست داشتن توش تشکر کردن ؛ به نظرم کار جالبی هست ، هم چیزی که میخوایم رو بهشون میگیم و هم اینکه خودمون به نوعی تخلیه میشیم .


فقط یه نکته ای رو بگم ، نفر اول و دوم و آخر و اینایی وجود نداره ، این برای اون دسته از عزیزانی که خیلی به این مسائل توجه میکنن ، مینویسم و تشکر میکنم از اونهایی که دوست دارم و مهمتر از همه به ذهنم میان . چون این عده زیاد هستن ممکن هست خیلی ها رو بدلیل یاری نکردن حافظه از قلم بندازم . ضمنا برای اینکه بتونن تشخیص بدن ، حروف اول و آخر آیدی هر فرد رو مقابل اسمش توی پرانتز مینویسم .


بهتر هست بگم فقط قصدم تشکر نیست ، دوست دارم علاوه بر تشکر چیزی رو بنویسم که دوست دارم بگم بهشون . ممکنه طولانی بشه و در نتیجه کسی که حوصله نداره ، بهتره فقط به اسمه خودش مراجعه کنه . ضمنا ماشاالله رو هم قبلش بگم که به خاطره تعاریف چشم نخورید :دی


امید ( DS ) :
یکی از دوستان خوب و صمیمی هست ، کسی که حرف هاش به آدم انرژی میده و نظراتش همیشه روی منطق هست و مایه دلگرمی . میتونم بگم تا به حال نشده به مشکلی بر بخورم و بعد از صحبت کردن باهاش توی پیدا کردن یه راه حل مفید و مناسب ناتوان مونده باشم . خیلی دوستش دارم و خیلی نازنینه .


آرش ( P1 ) :
دلسوز ، مهربون و در عین حال دوست داشتنیه ، چه موقع ناراحتی و چه موقع خوشحالی همدردی میکنه ، همیشه از راهنمایی ها و حرف هاش استفاده میکنم و کلا صحبت کردن باهاش دوست داشتنیه ، سعی نمیکنه که چیزی رو بزور به خورد کسی بده و حرف دلش رو میزنه و این باعث میشه متمایز با سایرین باشه ، خودش میدونه چقدر دوستش دارم.


کیانا ( BK ) :
خواهره خودمه ... دوست داشتنی و مهربون ، خیلی از حرفاش به نوعی راهنماییه برام و انرژی میده . شیطون و لجبازم که هست ! و استعداد خیلی خوبیم توی نویسندگی داره . کلی دوستش دارم .


سورنا ( دوستم ) :
از وقتی اومد توی زندگیم خیلی تغییر توی من به وجود اومد ، هر روز سعی میکنم ببینمش ، از راهنمایی هاش استفاده میکنم ، وقتی باهاشم یه انرژی خاصی میگیرم . باهاش درد دل میکنم و از چیزایی که شاید هیچکسی جز خودم خبر نداشته باشه ازشون خبر داره و در کل از همه چیزِ من خبر داره . یه دوستِ واقعیه و منم خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون میدم براش ارزش قائلم و خیلی زیاد دوستش دارم و برای اینکه حسادتی برای کسی پیش نیاد میرم سراغ نفر بعدی :دی


مسعود ( M7 ) :
داداش بزرگترمِ ، خیلی دوست داشتنیه ، خیلی منطقی و مهربونه ، حرف زدن باهاش انرژی میده به آدم و فعالیت هاش در راستای ارشاد کردن با اینکه منطقین ولی خسته میکنه آدمو . تازه شاعرم هستا . هر چی ازش بگم کم گفتم ، کلی گله ، خیلیم دوستش دارم .


مریم ( ME ) :
خواهره بزرگ ... کلی دوست داشتنی ، به وقتش خوشحال و پر انرژیِ و انرژی میده و به وقتش با آدم همدردی میکنه و جدی میشه ، با اینکه بهش نگفتم ولی خب خیلی دوستش دارم ، یعنی کم پیش میاد من کسی رو دو بار ببینم و باهاش حرف بزنم و انقدر دوستش داشته باشم ... البته با مسعود ... دختر خاله پسر خاله ان ! :دی


مهرناز ( ES ) :
خواهره بزرگ ... خیلی دوست داشتنیه ، چتِ اولی که داشتم باهاش شد آبجیم و واقعا رفتاره خواهرانه داشت . راهنمایی های خوبش ، طرفداری هاش ، کلا بودنش ، همش دوست داشتنی بودن و خواهرانه هوامو داشت . خیلی دوستش دارم و البته خودشم اینو میدونه .


سارا ( SL ) :
خواهره بزرگِ بزرگ ... اممم ، کلی دوستش دارم و براش احترام قائلم ، مهربونه و درسته که رابطم باهاش زیاد نبوده ، ولی خب زیاد میشه کم کم .


سورنا ( SR ) :
داوشی ... نازنینه ، مهربون و دل نازک و خیلی گلِ، اصلا نشون نمیده ، بیشتر سرد به نظر میرسه ، یا بهتره بگم به نظر میرسید ، ولی خب خیلی تغییر کرده از وقتی که میشناختمش ، خیلی برای دوستاش وقت میزاره ، منم بینهایت دوستش دارم و همیشه از بودن باهاش لذت میبرم .


پوریا ( SB ) :
پسر خوبیه ، دوست داشتنیه ، خیلی وقتا میاد روی اعصاب ... ولی خب یه دوستِ خوبِ واسه ی من . به فکره آدم هست و وقتی که نیاز داشته باشم همدردی میکنه . خیلی دوستش دارم .


خوب الان که فکر میکنم میبینم همینا بودن ... آره فکر نمیکنم از کسِ دیگه ای بخوام تشکر کنم . پس بای و اینا
اممم ، مثل اینکه هنوز یه نفره دیگه مونده ... به نظرم البته :دی

آرمینا ( EL ) :
خیلی مغرور ، خیلی لوس ، خیلی لجباز ! ... دوستای زیادی داره و برام عجیبه که سعی میکنه برای همشون دوستِ واقعی باشه ، خیلی وقتا در حقش کم لطفی میکنن ، ولی بازم به روش نمیاره . مهربون و دوست داشتنیه ، سرشار از انرژیِ و در بدترین وضعیت بیشترین انرژی رو به اطرافیانش میده . کلا بودنش مایه دلگرمیه و حرفاش یه راهنمای خوب . خیلی وقتا منو از بدترین وضعیت به دلپذیر ترین وضعیت سوق داده . البته در کنارِ همه اینا یه دختره فوق العاده شر و شیطونم هست که البته اینم باز به خاصیت پر انرژی بودنش بر میگرده . کلی دوستش دارم


دوست دارم برای امروز شعری در رابطه با این عزیزان بنویسم ، خواننده این آهنگ "واران" هست .


کی دلش میاد

میگی عاشقم شدی خدا کنه
کی دلش میاد با تو بد تا کنه ؟
بس که اون چشمای تو مهربونه
کی دلش میاد تو رو برنجونه ؟
کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟

کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

باز منو به اوجِ رویا میبری
تو که از تمومِ دنیا بهتری
معنیِ عاشقی رو خوب میدونی
میگی عاشقی رو حرفت میمونی

کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟
کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

میگی هر جا که بری باهات میام
میگم هر جور که باشی تو رو میخوام
واسه من که عاشقم همین بسه
هر کی عاشقه به عشقش برسه

کی دلش میاد که تنهات بذاره ؟
کی میتونه بگه دوسِت نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دل تنگِ تو نیست ؟
بس که چشمای تو پاک و روشنِ
کی دلش میاد ازت دل بکنه ؟
تو گوشم میگی که عاشقه منی
باز داری حرفای شیرین میزنی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:36  توسط آرش  | 

سلام


با توجه به نظرات دوستان آپ امروز رو اختصاص میدم به ... قسمت ! که موضوع مورد علاقه خودمم هست !


به عنوانِ مقدمه میگم که ، احتمالا شما این جمله رو زیاد شنیدید : اگر قسمت باشه ...


همین اول بگم که اصلا قصد ندارم مسئله ای تحت عنوان " قسمت " رو نقض یا تکذیب کنم ... این قسمت وجود داره که میشه گفت جزئی از اصول کائنات هست که زمانی اتفاقی میفته که به صلاح هست یا نیست ... در واقع معنی این قسمت رو میشه صلاح دونست ! وقتی کسی میگه اگر قسمت باشه میرم به این سفر یعنی اگر صلاح باشه میرم !


ولی مشکل اینجاست که ما عادت داریم هر اتفاق و مسئله ای رو به نحوی به قسمت نسبت بدیم . لباسم کثیف شد پس حتما قسمت نبوده برم بیرون ... جوهر خودکارم تموم شد پس حتما قسمت نبوده این مطلب رو بنویسم ... شارژه گوشیم تموم شد پس حتما قسمت نبوده که زنگ بزنم ... برق نیست پس حتما قسمت نبوده بشینم پای کامپیوتر ... پستی که برای وبلاگم نوشته بودم پرید پس حتما قسمت نبودی همچین چیزی رو بنویسم ... خونمون آتیش گرفت پس حتما قسمت نبوده توش زندگی کنم ... رفتم زیره ماشین پس حتما قسمت نبوده زنده باشم !!!


ولی خب ، هر کدوم از اینا ممکنه دلیلی داشته باشه ، اون هم یه دلیل موجه و ما برای اینکه خودمون رو توجیه کنیم از این ها تحت عنوان قسمت یاد میکنیم . مثلا عدم توجه باعث شده که لباسمون کثیف بشه و این ربطی به قسمت و این حرفا نداره ... یا وقتی جوهر خودکار تموم میشه دلیلش این نیست که قسمت نبوده چیزی نوشته بشه ، وقتی سه سال با یه خودکار مینویسی انتظاره اینم باید داشته باشی ... یا وقتی شارژه گوشیت تموم میشه به این دلیله که به عنوان ام پی تری پلیر ازش استفاده کردی و نذاشتی شارژ بشه ... وقتی برق نیست دلیلش ربطی به کامپیوترت نداره ، این دیگه تصمیمه دولته ... یا وقتی پستی که برای وبلاگت نوشتی پرید دلیلش این نیست که قسمت نبوده پست کنی ، وقتی سه ساعت وقت گذاشتی برای نوشتنش ، یعنی از بخش مدیریت خارج شده و باید از پستت کپی بگیری و دوباره وارد بخش مدیریت بشی و بفرستی ... دلیل اینکه خونتون آتیش گرفته قسمت نبوده ، بی توجهی بود که کناره پرده گاز رو تا ته زیاد نکنی ... یا وقتی میری زیره ماشین دلیلش این نیست که قسمت نبوده زنده باشی ، بهتره به جای اینکه سرت رو مثل ... بندازی پایین و بری وسط خیابون یه نگاهی به اطرافت بکنی  !


مسائل زیادی توی این مدت برام پیش اومدن و من همشون رو به ماهرانه ترین شیوه ممکن به قسمت ربط دادم . ولی سعی کردم و به نتیجه هم رسیدم و الان که فکر میکنم میبینم اصلا به این مسائل ربطی نداشته ، من باید تلاش میکردم ولی در عینِ سستی انتظاره رسیدن به خواستمو داشتم که بالاخره با تلاش بهشون رسیدم .


خیلی جالب بود چند وقت پیش با یکی از آشناها رفته بودیم بیرون ، اون بنده خدا سیصد هزار تومن با خودش آورده بود ، چیزای مختلفی خرید ، به طوری که وقتی میخواستیم برگردیم فقط مقداری پول خورد ته جیبش بود ، یه سی دی ای توی یه مغازه دید و خوشش اومد و وقتی به جیبش نگاه کرد و دید پول نداره ، خیلی جالب بود حرفش برام ، گفت : حتما قسمت نبوده من این سی دیِ رو بخرم ! شاید به صلاحم نبوده ! من همونجا بهش گفتم عزیزم این ربطی به صلاح و قسمت نداره ، تو اگر همه پولت رو همینطوری خرج نمیکردی و یه ذره تهه جیبت میذاشتی برای وقت مبادا ، الان این سی دی رو خریده بودی و در مورد قسمت چرند نمیگفتی !


در کل بهتره به جملات زیبایی که انقدر میشنویم که وقتی یکی برامون سند تو آل میکنه مسخرش میکنیم که چه چیزه قدیمی ای فرستاده ، فکر کنیم ! واقعا فکر کنیم و بیایم به جای اینکه سوراخ هایی که سطح پنیر رو گرفته ببینیم ، خود پنیر رو نگاه کنیم !


یه آهنگ دوست داشتنی و جالب هم که من در هر وضع و حالتی از شنیدش لذت میبرم رو متنش رو میزارم که از "روزبه بمانی" هست .


شب شیشه ای

این کیه که قده آینه عکسشو زدن به دیوار ؟!
چِقَدَر شبیه من نیست ... نه خدایا منم انگار !
اگه این منم که ما رو چه به این همه اشاره ؟!
با کی اشتباه گرفتی ؟ من نه ماهم نه ستاره !

چشمتو رو آینه وا کن ، واسه ماه ستاره کم نیست
اون که آرزوشو داری حتی قده خودتم نیست !
نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود
اگه رو میشد دلامون ، اگه این شب شیشه ای بود !

دیگه جز شب چی میتونه سایه ی هر دوی ما شه ؟
اگه تصویره ستاره پشتِ پرده این نباشه ؟
عینک خیال و وَهمو از رو چشم قصه بردار
من همینم که میبینی ... نه اون عکسای رو دیوار !

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط آرش  | 


ممنون از آرمینا و سهراب که من رو به این بازی دعوت کردن !

توضیحی در مورد این بازی از وبلاگ مسعود ( بوف کور ) نقل میکنم :
شما در این بازی یه پست مینویسید و در اون حداکثر از پنج خاطره ای سخن میگویید که درونشون بر مرز بین مرگ و زندگی قرار گرفته اید.در آخر نیز پنج نفر از دوستان وبلاگ نویس را دعوت میکنید تا آن ها نیز این بازی را انجام بدهند.


1. فکر میکنم 6 سالم بود که تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بودم ، فکر کردم که اگر با چشم بسته بازی کنم چی میشه ! چشمم رو بستم و حرکت کردم ، از قضا میله تیز و بلندی توی دیوار بود که معلوم نیست برای چی اصلا بود ! دقیقا با ابرو رفتم توش و فکر میکنم یک سانت با چشمم فاصله بود ! بعد رفتم بالا توی آیینه خودمو نگاه کردم ، دقیقا همه صورتمو رگه های خون گرفته بود و رو لباسم میچکید ، به مامانم دقیقا گفتم : مامان نظرت در مورد قیافه جدیدم چیه ؟ تنها چیزی که دیدم بند اومدن زبونِ مامانم بود و اینکه لباسشو قاپ زد و دستشو گذاشت رو سرم و منو برد دکتر و فقط پانسمان کردن !

2. کلاس دوم دبستان بودم که برای نشون دادن تکلیف از روی میزها رد شدم و رفتم پیشِ معلم و برای برگشتن باید دوباره رد میشدم ، بچه ها میز ها رو چسبونده بودن بهم برای تفریح ! من پام لیز خورد و با صورت اومدم روی شوفاژ انتهای کلاس و البته دقت کنید مثل رادیات های الان روکش نداشت ! دو سانت سمته راسته صورتم باز شد و معلممون شیرجه زنان سرم رو گرفت و زنگ زدن مامانم به همراه خالم من رو بردن دکتر ! دکتره خانم بود و گفت وایسا پسرم با یه سوزن کوچیک درستش میکنم و سوزنی تقریبا بیست سانتی ! رو در آورد ! منم از اونجایی که خیلی آرومم تو این مسائل جیک نزدم ! تا اینکه به ترتیب مامان و خاله و مادربزرگم به خاطره حالت تهوع خارج شدن از اتاق !

3. دو سال پیش توی یه پیاده روی باریک حرکت میکردم که دو تا پیرزن چاق هم رد میشدن ! اونها خودشون رو جمع نکردن و وقتی رد میشدم تنه زدن ! منم پام پیچ خورد کناره جوب و با سر هم رفتم تو دیوار ! اونا نفهمیدن و رفتن و من دیدم دیوار خونی شده ! پام هم درد میگرفت و وقتی دقت کردم دیدم سر و پام همزمان شکستن !!! خیلی جالب بود جون کندنم برای رسیدن به خونمون ! با اون حال ... که بالاخره با همسایمون که معلمه زیستم هم بود دکتر رفتیم و درست شد ! البته قبلش رفتیم پیشه یه شکسته بند برای پام که باورتون نمیشه نیم ساعت استخوان پام رو این ور و اون ور کرد و بعد از فریاد های من ، گفت که فکر میکنه ! شکسته ! دکتر هم گفت که چه آدمه ابلهی بوده که با توجه به این استخوانی که بیرون زده فکر کرد در رفته !!

4. پارسال رفته بودیم شمال ! کناره دریا با بچه ها شوخی کردیم و من مجبور شدم برای حفظِ جونم مشغول به دویدن شم ! تقریبا دو سه کیلومتری با سرعت دویدم ! از اونجایی که مشکل تنفسی آسم دارم و قلبم هم یه مشکل دیگه ای داره ، دکتر شدیدا ممنوع کرده دویدن رو برام! بالاخره سر درد و قلب درد گرفتم و افتادم ! منو بردن خونه و دکتر اومد و نتیجه آزمایشام رو نگاه کرد و گفت : با توجه به مشکل تنفسی و قلب شما من انتظار داشتم دریچه های اصلی تنفسیتون مسدود بشه و یکی از رگ های خونی اصلی قلبتون هم پاره بشه ! فکر میکنم معجزه شده !

5. همین چند وقت پیش با دوستان ( مسعود ، سورنا ، مهرناز ، دانیال ) رفته بودیم دربند ، کنارِ دره راه میرفتم و پام لیز خورد و نزدیک بود از ارتفاع چندین متری سقوط کنم ! جالب اینجاست که من اصلا توجه نکرده بودم و کلا بیخیال بودم  ، انگار نه انگار که نزدیکه بترکم ! که مهرناز دستمو گرفت و دانیال هم دسته مهرناز رو و اینکه من از مرگ حتمی نجات پیدا کردم .


واقعا اگر خدا هوای ما رو نداشته باشه هر جا و هر لحظه فکر میکنید دیگه فرصتی میشه که اینا رو توی وبلاگمون بنویسیم ؟!


من هم از کیانا ، آرین ، حسین و آزاده دعوت بعمل میارم برای این بازی



+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط آرش  | 

« خیلی سختِ در کنار کسی که دوستش داری باشی و بدونی که هیچوقت بهش نمیرسی »

دوست داشتم پستم رو با یک جمله قشنگ شروع کنم و دیدم این واقعا حرف تاثیر گذاری هست !

خدای بزرگ خالق ما ، این جهان و هر چی در اون هست نظم و ترتیب خاصی در آفرینش قرار داده و اون این هست که هر چیزی در این دنیا به نوعی ریپلای میشه یا بهتر هست بگم تلافی میشه ! اگر خوبی کنی خوبی میبینی و اگر بدی کنی بالعکس ! نمیدونم میدونید یا نه ولی مَن مَن کردن کارِ درستی نیست . الان که این ها رو مینویسم زمانی هست که دقیقا این حس رو تجربه کردم و البته موارد زیادی هم در این رابطه شنیدم . میگن همش نگید مَن چون به سرتون میاد .

یه نمونه ای میارم که احتمالا همه دیدید . توی سریال " او یک فرشته بود " مردی به دوستش پناه میبره و میگه که به خاطره هوا و هوسش درگیره زنی شده و زندگیش از هم پاشیده و توی منجلاب گرفتار شده . و دوستش اون رو تحقیر میکنه و میگه تو عرضه نداری و نمیتونی هوا و هوست رو کنترل کنی و درگیر زنی شده . و ما میبینیم که شیطان در کالبد یک دختر جوان در راه این فرد قرار میگیره و هوا و هوسش زندگی و خانوادش رو به باد میده !

زیاد دیدم کسی رو که به دیگری گفته : یعنی واقعا عرضه نداری فقط بچسبی به درس و همه چیز رو ول کنی ؟ من مثله تو بی اراده نیستم ! و این فرد کارش به جایی رسیدگی که به خاطره درگیری به یه سری مسائله بی ارزش درس و مدرسه رو به کلی کنار میگذاره .

یکی بهم گفته بود که توی اینترنت عاشقِ یه فردی شده و کلی این مسئله براش اهمیت داره و خوب برای من مسخره بود که چطور میشه یکی تو نت عاشقه یکی دیگه بشه و انقدر درگیره این مسئله ! باهاش کلی حرف زدم البته درسته تحقیرش نکردم ولی گفتم بیخیال این شو چون عشق و عاشقی ای توی نت وجود نداره و در نهایت گفتم امکان نداره من و دوستای صمیمیم توی نت عاشقه کسی بشیم ! چون چیزه بی معنی ای هست ! ... بگذریم ، دیگه دوست ندارم ادامه بدم ! ولی شاید سر زدن به دوستای صمیمیم توی نت جالب باشه !

یک جمله ای رو مینویسم که خیلی ها شنیدن ولی خب فراموشش میکنیم و دیروز یکی از دوستان بهم یادآوری کرد مجددا :

« چیزی رو که دوست داری بدست بیار ، وگرنه مجبوری چیزی رو که بدست میاری دوست داشته باشی »


حرفام رو با یک جمله قشنگ تموم میکنم .

« از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ، چون ممکنه دیگه هیچکسی رو به اندازه اون دوست نداشته باشی و از کسی که دوستت داره ساده نگذر ، چون ممکنه دیگه هیچکسی به اون اندازه دوسِت نداشته باشه »



پ.ن : دوست داشتم آپم رو به اختصاص به چیزی بدم که چند نفر از دوستام خواسته بودن ، و چیزهایی رو نوشتم که فکر میکنم براشون جالب باشه ! اگر فکر میکنید این حرفای ساده بدرده شما هم میخوره ، موضوعی که دوست دارید رو  بگید تا در موردش بنویسم !


برای آپ بعدی دعوت آرمینا رو قبول میکنم !

ضمنا میتینگ های دوستانه ما با گزارش میتینگ تولد درن شان و ویدیوی دعوای مسعود بروز شد !


میخوام توی همه پست هام یک شعر از یک خواننده بزارم ! برای امروز هم یه آهنگه قدیمی و زیبای محسن یگانه رو میزارم .



خیلی تنهام

چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیرِ غصه دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیذاره به سر و چه ی خیالم
هیچکسی نداد جوابِ این سوالِ بی جوابم

هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت
دلمم مثلِ عروسک ساده بود دل به دلش باخت
گله و گلایه ایست ، گله و گلایه ایست
بی وفایی رسمِ عشقِ ، بی وفایی رسمِ عشقِ
عاشقا تنها میمونن ، تنهایی مرامِ عشقِ

چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیرِ غصه دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیذاره به سر و چه ی خیالم
هیچکسی نداد جوابِ این سوالِ بی جوابم




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط آرش  |