دیروز داشتم با یه نفر صحبت میکردم ،
گفت چرا وبلاگتو دیر به دیر آپ میکنی ؟ گفتم چشم سعی میکنم زودتر این کارو
کنم ، گفت آپ کن ، ولی به سبک قدیم ! قبلا میومدم تو وبلاگت خنده ی غلتان
میزدم و انرژی و این حرفا ، الان که میام پستاتو میخونم مقادیری یأس فلسفی
جدید به یأس های فلسفی گذشتم اضافه میشه !
منم دیدم درست میگه بنده ی خدا و تصمیم گرفتم که یه جورایی مثل قبل
بنویسم ، نه اینکه طنزا ، کلا اینکه باز تر و با حال و هوای بهتر و اینا ،
البته بی انصافیه که به صرفاً به فکر خنده ی غلتان دوستان باشم و بی توجه
به یأس های فلسفیه خودم ! ولی خب
آیین نامه
شنبه ی هفته ی جاری امتحان آیین نامه
اولیه داشتم تو خود آموزشگاه ، از سی تا تست چهار تا رو غلط زدم ، یکی رو
اول اشتباه زدم ، بعد خط زدم درستش کردم ، مردک قبولش نکرد و ردم کرد ! با
توجه به اینکه لای آیین نامه رو هم باز نکردم ، خوب بود . امروز یه ربع
نشستم سر آیین نامه و هفتاد صفحشو خوندم به صورت کاملا توپ ! یعنی این
آیین نامه آسونه ها ! اصلا درک نمیکنم کسایی که کلی وقت میذارن و خر میزنن
و آیین نامه رو میخونن و قبول نمیشن ایدشون چی بوده ! ولی خب من تضمین
میکنم که شنبه قبولم ، بدون غلط حتی
یعنی من سره این قبول نشدن توی این آیین نامه تحقیر شدما ! تحقیر !
یعنی هر کسی رسید به من کلی خندید و مسخره کرد ، البته حق داشتن ، اونقدر
که من ادعا داشتم و ملت رو مسخره میکردم …
البته لازم به ذکره که بازم دمه ملت گرم ، هر چقدرم زور بزنن نمیتونن مثله
خودم ، مسخرم کنن … یعنی اگر خودم قرار بود خودمو مسخره و تحقیر کنم سره
این مسئله ، کاری میکردم که کلا بیخیال آیین نامه و رانندگی و اینا بشم ،
همچین آدمی هستم من
آزادی یا آریاشهر ؟!
ساعت ده داشتم از دهکده
المپیک به سمت خونه میرفتم ، که با مقادیر زیادی تاکسی و تاکسیران مواجه
شدم . هر کدوم از اینا میگفت آقا فلان جا میری؟ و وقتی من محل نمیذاشتم
بیخیال میشدن ، یه نفرشون کلی سیریش بود یعنی .
- آقا آزادی میری ؟
من : … ( افکت بی توجهی )
- داداش ! آزادی میری ؟
من : نه عزیزه من !
- پس چی ؟ آریاشهر میری ؟
من : نه داداش !
- پس کجا میری ؟
من : ای بابا ! میرم خونه
- خونتون کجاس ؟
من : دو سه تا کوچه پایین تره به جونه مادرم
- وا ! عزیزه من این موقع صبح همه از خونه میان بیرون میرن سره کار و زندگیشون تو تازه داری میری خونه ؟
من : عزیزه من اون موقع که شما خواب بودی من اومدم بیرون از خونه ، حالام دارم برمیگردم دیگه
- من از ساعت پنج صبح بیرونم خودم
من : ببین داداش ، من غلط کردم ، میذاری برم ؟؟
- برو داداش
یعنی در روز با همچین آدمایی مواجه میشم من !
دختر میبری یا پسر بالاخره ؟!
آقا توی این مسیر خونه ی ما تا خونه ی سورنا اینا سوژه هایی میبینما ! یعنی توی لاس وگاس همچین سوژه هایی نمیتونی پیدا کنی .
چند وقت پیش سوار یه تاکسی شده بودم ، راننده هه بهش میخورد چهل سالش
اینا باشه ، این شروع کرد به حرف زدن ، منم که پایه ی حرف زدن تو تاکسی …
پرسید که خونتون کجاست و کجا میری و درس میخونی یا نه و ازین چرت و پرتا
بعد شروع کرد حرف زدن در مورد دختر و پسر ، شما نمیدونید ، هشتاد و پنج
درصد این تاکسیا دلشون میخواد در مورده دختر و پسر و روابطشون و این چیزا
صحبت کنن ، یعنی ارضاشون میکنه ها ، در این حد حتی !
بعد آقا این راننده هه انقدر مشکوک بود و اینا که من جرات نمیکردم جواب
درست بدم بهش ، یعنی اگر به سوالاش جواب مثبت میدادم خداوکیلی میبرد یه
بلایی سرم میاورد
یعنی توی چشماش شیطنت موج میزدا ، دو برابر چشمای من حتی !
- اهل دختر بازی که هستی ؟
من : نه باب ، دختر چیه !
- ایول ، پس دنباله پسر و اینایی ؟
من : نه بابا ، کسی که دنباله دختر نمیره ، دنباله پسر میره ؟
- اِ چرا ؟ مگه میشه اهله هیچ کدوم نباشی ، بالاخره توی مسیری که میری میای دنباله سوژه هستی دیگه ؟
من : والا من توی مسیری که میرم میام نه ادمه درست و حسابی ای میبینم ، نه اینکه حوصله ی فک کردن به این چیزا رو دارم .
- خب اینطوری که حال نمیده زندگی ، الان جوونای همسن و ساله تو همش دنباله این چیزان
من : عزیزه من اونا یه مشت ملته عقده ایه جوگیرن که تا حالا ازین چیزا ندیدن ، تا میبینن خودشون جر میدن و پاره میکنن حتی.
- آهان ، یعنی منظورت اینه که انقدر ازین سوژه ها داری که اشباع شدی دیگه ؟
من : نه ، کلا علاقه ای ندارم
- حالا اگر یه دختر پیدا بشه ، حاضری … ( اهم اوهوم )
من : نه ، خوشم نمیاد !
- حالا اگر یه پسر پیدا بشه چی ؟
من : نه ، پسر که اصلا
- چرا ؟ خوبه که !
من : آره خب ، اگر پسری باشه که در حده دختر باشه خوبه برای کسایی که اهلشن
- یعنی اگر یه پسر باشه که وارد باشه و اهم و اوهوم و اینا ، پایه ای ؟
من : نه باب ، من اصلا خوشم نمیاد … ببخشید من دمه این تابلو سبزه ممنون میشم
- میترسی ؟
من : چی میگی
)))
خلاصه
پیاده شدم و از حرکتی که زد آخرش و اینا که بگذریم و اینا ، در کل خوشم
اومد ازش ، یعنی خیلی حال کردم ، خنده ی غلتان میزدما … دلیل اینکه خوشم
اومد ازش این بود که تا حالا هیچ شخص حقیقی و حقوقی و مجازی ای شروع کننده
ی این حرفا نبود با من ، یعنی این یارو خیلی دل و جرات داشت دیگه
یعنی مملکتی داریم که مردک های خرسه گنده از این حرکات خجالت نمیکشن ! از ما دیگه چه انتظاری دارید !؟
اندر احوالات آموزش رانندگی
آقا توی این آموزشگاه
رانندگی که ثبت نام کردم فقط یه پسره جوون هست که آموزش میده و اونم افتاد
به من ، 24 سالشه ، آقا این خیلی جیگره ، واقعا کارش عالیه ، از همه ی
مربیای اونجا بهتره ، اخلاقشم خیلی توپه … بعد من دو جلسه با این کلاس
داشتم ، انقدر با هم ردیف شدیم و اینا که ، اسمشم علیرضاس ، طبعا منم به
اسم کوچیک صداش میکنم .
علیرضا: استعدادت توی رانندگی خیلی خوبه ها
من : قربونت مرسی
ولی کم سخت نیستا !
علیرضا: نه ، اصلا سختی نداره ، فقط تمرکز و این چرت و پرتا میخواد
من : هوم ، یادش بخیر چقدر دخترا و اینا رو مسخره میکردیم سره رانندگی میخندیدیم
علیرضا: جدا ؟ مگه بلد بودی رانندگی ؟
من : نه
علیرضا:
عزیزه من ، کسی که بلد نیست که ازین حرکات نمیزنه ، میذاشتی اول یاد
میگرفتی ، بعد با هم میرفتیم دخترای آموزشگاهو مسخره میکردیم میخندیدیم
من : خب ببین ، من الان یاد گرفتم ، الانم میتونیم
….
ساعت سه و نیم بامداد ، زنگ اسمس به صدا در میاد
علیرضا: ببینم آرش ، فردا ساعت هشت کلاس داشته باشیم ؟
من : پوف ، عزیزه من الان میگی ؟ خب من نمیدونستم نخوابیدم که !
علیرضا: خب منم نخوابیدم ، الان یک یکیم .
من : اوکی ، ساعت هشت میبینمت پس
یعنی آدمیه که ساعت چهار صبحم میشه برای اسمس بازی و اینا روش حساب کرد حتی
….
امروز فلششو آورده بود و آهنگ گذاشته بود تو ماشین ، خیلی فاز میده این حرکت وقتی داری یاد میگیری .
علیرضا: یه سر بریم ایران پارس من دیروز کارته سوختمو جا گذاشتم .
من : بریم ، از کجا فقط ؟
علیرضا : از همت بنداز بریم
من : هوم
بعد شروع کردیم در مورد حرف زدن در مورد خواننده ها که چطوری مطرح شدن
و کدوم یکی کارشون خوف تره و این حرفا … که لحظه ی طلایی رسید … بله ،
آهنگ مبارک باشه آرمین 2afm اومد .
علیرضا : اوه اوه ، این آهنگ واقعا آهنگه جیگریه ، یعنی من اصلا نمیتونم این آهنگو با صدای پایین و سرعت بالا گوش ندم .
من : اوهوم
علیرضا : خب پس برو دنده چهار
بعد این صدای این آهنگه رو تا اونجایی که میشد زیاد کرده بود و منم با
سرعته نسبتا خوبی در حال حرکت بودم . خیلی حال داد جلسه ی امروز ، یعنی
یکی از آرزوهام بود که با این آهنگ آرمین خودم رانندگی کنم و برم توی فازش
و اینا ، کلا جلسه ی امروز هیچ شباهتی به جلسه ی آموزش رانندگی و اینا
نداشت و ازین نظر خوب بود
کلا ما با این آهنگ آرمین خاطرات زیادی داریم ، چند وقت پیشم با پدرام
داشتیم از اتوبان رباط کریم میومدیم ، تا آخر صدای آهنگ زیاد بود ، اونم
با صد و سی و خورده و صد و چهل تا داشت میرفت و اعصاب داغون و اینا ، با
چهل و پنج تومن رشوه از سوراخ شدن گواهینامش که حق عبور و مرور خارج از
تهرانو نداره ممانعت به عمل آورد
برنامه نویسی
امروز اولین جلسه ی برنامه نویسیم رو
رفتم ، قرار بود با یه کلاس شلوغ مواجه بشم ، رفتم و دیدم کسی نیست و کلاس
برنامه نویسی تازه تموم شده و کلاسای بعدی شروع شدن . رفتم پیش مدیر
آموزشگاه گفتم قرار بود کلاس من الان شروع شه ، کلاس برنامه نویسی که تموم
شد !
مدیر آموزشگاه گفت سایتاتو دیدم ، خوشم اومد ، حس میکنم در آینده
میتونی یه برنامه نویسه خیلی خوب شی ، با اینکه معمولا حوصله و وقته تدریس
ندارم ، ولی خودم میخوام بهت یاد بدم .
منم که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ، یعنی هر وقت میرفتم توی
آموزشگاه بچه ها در مورده اینکه مدیر اونجا چه برنامه نویسی شاخیه و چه
برنامه هایی نوشته و اینا حرف میزدن .
خیلی پسره باحال و جیگریه ، 23 سالشه و با این حال هم مدیر چند تا
آموزشگاهه و هم برنامه نویسیای خفن میکنه و هم تدریس میکنه یه وقتایی .
قرار بود جلسات یک ساعت و نیمه باشن ، ولی امروز دقیقا پنج ساعت من سره
کلاس بودم ! یعنی این بشر خستگی ناپذیر بود ، من دیگه اشکم داشت در میومد
، این همینطوری توضیح میداد . البته اولش به این مسئله اشاره کرد که من
چیزایی که توی کلاس های عادی برنامه نویسی میگنو نمیگم و حرفه ای ترش رو
میگم …
درس امروز در مورد پایگاه داده ها بود که چطور یه پایگاه داده روی برگه
ترسیم کنیم و چه ایده هایی بدیم براش تا حرفه ای بشه و چطوری ربطشون بدیم
بهم و چطوری تحلیل کنیم . مقادیری هم در مورد اکسز توضیح داد و اینکه
چطوری این پایگاه داده ها رو اونجا درست کنم . بالاخره مجبور شدم با اکسزم
کار کنم !
بعد من امروز واقعا درک کردم که چرا اسم برنامه نویس و اینا میاد ملت
به به و چه چه و اینا میکنن و این حرفا ، واقعا سخته ! یعنی امروز که
بحثای اولیه و چرت و مسخره و ایناش بود این بود ، بعدیاش که دیگه ام اوم
هم هوم !
پ.ن : دیوان فرخی یزدی رو گرفتم ، عنوان پست رو هم از یکی از بیت هاش برداشتم ، شعرای قشنگی داره :
هر چند که سیل آرزو را سد نیست … هر چند توقع بشر را حد نیست
با کم غرضی اگر کنی خوب نـــــــظر … کابینه ی امروزی ما پر بد نیست !
پ.ن 2 : مقادیر زیادی سرم شلوغ شده ، یعنی از اون شلوغ شدنایی که مفیدن ، کلا من دوست دارم زندگیم مفید بگذره . خیلی خوبه