روز گرفتن ِ کارت کنکور !
- آرش ! کارتامونو باید بریم از خاوران بگیریم !
من : امم ، صدات نمیاد علی ، چی وران ؟!
- خاوران ! خاوران ! تهه تهرانه !
من : خاک بر سرت کنن ، مردم میرن کارتشون از بهترین نقطه ی تهران میگیرن ، ما باید **** وران :D حالا چطوری باید بریم ؟!
- بابای من میبره !
بالاخره ساعتِ دو پاشدیم رفتیم و بعد از طی کردنی مسیری که دو ساعت طول کشید ، رسیدیم به جای که حدود دو هزار نفر وایساده بودن ! اولِ فامیلی ها رو مشخص کرده بودن ، به هر کدوم یه پنجره ی کوچیک اختصاص داده بودن که باید از اونجا کارتشون رو میگرفتن ، صفِ حروف الف و ت و ج و ح و اینها خبری نبود ، صفِ خ ولی ...
من : واو ! اینتو بخوایم وایسیم که تا فردا طول میکشه !
یه نفر از ملتِ توی صف : بیا ! شانس نداریم که ! وقتِ کارتِ کنکور گرفتنم که میشه میبینی کل ِ مردم ِ تهران حرف اولِ فامیلیشون خ هست !
وایسادم توی صف ، یه چیزی میگم یه ****ی میشوینا ! اصن یه وضعی بود ! ملت میپریدن رو هم ، همه چسبیده بودن به هم ، همه داشتن له میشدن ، همه عرق کرده بودن به طرز ِ فجیعی ، اون وسط دم گرفته بود حسابی از شدتِ عرقا :D انقدر شلوغ بود که ملت یا بیخیال میشدن میومدن بیرون از صف ، یا به واسطه ی هل دادنا از صف پرت میشدن بیرون !
کلی زور زدم و با وجودِ همه ی هل دادنا جلو رسیدم! ملت وحشیانه هل میدادن واقعا !
یه نفر : پسر عجب وضعیه ! من که کمرم خورد شد ! اگه خدا خواست از این صف اومدیم بیرون بریم دو تا لیوان شیر موز بزنیم :D
یه نفر دیگه : باب انقدر هول ندین پاره شدم خب باب !
صدایی از بلند گو پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
- زر نزن بابا عوضی !
دقایقی میگذره و دوباره صدا پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
چند نفر اضافه میشن به جمع ِ فحش دهنده ها : زر نزن بابا اسکل !
چند دقیقه میگذره و باز هم صدا پخش میشه : دوستانِ عزیز ، امروز آخرین مهلت نیست ، فردا هم تا ساعتِ هفت شب کارت ها پخش میشن !
همه ی جمعیت یک صدا میگن : خفه شو دیگه یارو !
و به این صورت میشه که گوینده به حالتِ :D در میاد و بیخیال حرف زدن پشتِ میکروفون میشه و برای پخش ِ کارت ها عازم میشه :D
جمعیت خیلی در هم پیچیده ! یه پیرمردِ داد میزنه : آرمین !؟ بچه ها میشه آرمین رو صدا کنین که بیاد بیرون از صف ؟!
دو نفر با صدای خیلی بلند و با خنده داد میزنن : آرمین ؟! آرمین ؟!
پیرمردِ میگه : آرمین ؟! آرمین ِ خوشحال !
یه پسر ِ برگشت گفت : حاجی خوشحال و نارحتش فرقی نمیکنه حالا بذار پیداش کنیم :D
- باب فامیلیشه ! :D
- اِ آها ! :D
و تمام ِ دوستان لطف میکنن و من رو هل میدن که یه جوری برم جلوی صف و بالاخره بعد از حدود دو ساعت و ربع کارت رو میگیرم و به حالتِ مرگ سوار ماشین دوستم میشم و میایم سمتِ خونه !
روز کنکور !
سوار ماشین میشم و ساعت سه و نیم میرسم دم ِ دانشگاه ! با سیل ِ جمعیت در دانشگاه مواجه میشم ! آهان یادم رفت بگم ، حوزه ی امتحانم افتاده بود میدونِ امام حسین ! دقیقا دو ساعت و ده مین طول کشید تا برسم اونجا !
رفتم گوشیمو دادم به اونجا و یه برگه گرفتم که مشخص بشه کدومه گوشی و اینا ، بعد رفتم توی سالن و توی یکی از کلاس های دانشگاه نشستم !
آقای این صدایِ این یاروئه دهن ِ ما رو سرویس کرد ! یعنی سرویس کردا ! اصن باورتون نمیشه ! میگم چرا همه میگفتن یه صدایی میاد هی زر میزن ، باورم نمیشد :D
بلندگو : دوستانِ عزیز ، کارتهاشون رو به سینه سنجاق کنند !
ملت با شنیدنِ صدای بلندِ طرف که بی مقدمه بود از جاشون میپرن و کارتا رو میزنن سینشون ! بعد از چند دقیقه !
بلندگو : داوطلبین محترم کارتهاشون رو از سینه جدا کنند و ابتدا اثر انگشتون رو بزنن پشت کارت و بعد مجددا سنجاق کنند !
ملت با بی حوصلگی کارتهاشون رو جدا میکنن و اثر انگشت میزنن و دوباره وصل میکنن ! لحظاتی بعد باز صدا شنیده میشه !
بلندگو : داوطلبین عزیز لطفا نشانی کامل پستیشون رو پشتِ کارتهاشون با خودکار آبی درج کنند !
ملت : :-w عجب اسگلیه ها ! خب یه دفعه بگو دیگه ***** ! :D
ملت کارتهاشون رو جدا میکنن ، آدرسشون رو مینویسن ولی دیگه نمیچسبونن به سینشون مبادا مشکل ِ دیگه ای هم وجود داشته باشه که مسئولِ جلسه میگه وصل کنید دیگه مشکلی نیست ! بعد از چند لحظه دوباره صدا شنیده میشه :
- داوطبانِ گرامی لطفا از بردنِ تلفن همراه در جلسه خودداری کنید و موبایل هاتون رو به مسئولین تحویل بدید !
این پیام رو چندین بار تکرار میکنه و بیخیال میشه ! یه مقدار ملت با هم حرف میزنین و بیکار میشینن که دوباره صدا شنیده میشه :
- مسئولین ِ جلسه دفترچه ها رو کنار داوطلبین بگذارند ...
مسئولای جلسه دفترچه ها رو کنار صندلی ها روی زمین میذارن ! که باز هم صدا از بلندگو پخش میشه :
- داوطلبین ِ عزیزی که دین ِ آنها بغیر از دین ِ اسلام و زبانِ خارجه ی آنها بغیر از انگلیسی میباشند توجه کنند که دفترچه هایی که دینی و بینش آنها متعلق به دین مربوطه است و زبان خارجه ی عمومی زبانِ مربوطه است دریافت کنند .
این پیام رو هم چند بار تکرار میکنه ! دیگه حالِ ملت رسما از این صدا بهم خورده ! یعنی اگر طرف اونجا بود ملت بیخیال کنکور میگرفتن ******* :D
ملت حوصلشون سر رفته که باز صدا شنیده میشه :
- داوطلبین گرامی ، جهتِ سلامتی خود و خانواده های خود صلوات بفرستید !
ملت : الهم صل علی محمد و آلِ محمد
- داوطلبین گرامی ، برای روح ِ بلند شهدای گرامی صلواتی بفرستید .
ملت : الهم صل علی محمد و آلِ محمد
- داوطلبین گرامی ، برای سلامتی رهبر معظم انقلاب صلواتی بفرستید .
ملت : :))
- داوطلبین گرامی ، برای سلامتی رهبر معظم انقلاب صلواتی بفرستید .
ملت : :))))
بالاخره مسئولای حوزه صلوات میفرستن که این یارو بیخیال شه ! ولی هیچکسی در این مورد صلواتی نفرستاد
لحظاتی بعد :
- داوطلبان گرامی دفترچه ها را برداشته ، نام ، نام خانوادگی و شماره ی صندلی خود را روی آن نوشته و پاسخ دهید !
یک ربع از شروع ِ امتحان میگذره !
من : ببخشید ! من میخوام برم دستشویی !
- تازه شروع شده جلسه که !
من : باب انقدر صدای این یارو رو شنیدیم دل پیچه گرفتم ! :D
- خیله خب ، بیا اینجا و همون نزدیکی ها دستشویی بود که رفتیم و اجابت شد و فکر نمیکنم درونِ دستشویی دیگه نیاز به توضیح داشته باشه ! اگر برای کسی هم سوالی پیش اومد میتونه کامنت بذاره تا همونجا بررسی بشه :D
اومدیم نشستم ، جواب دادم ، بعد از دو ساعت خسته شدم !
من : میتونم بدم پاسخنامه رو ؟!
- هنوز خیلی وقت مونده ها !
من : نه دیگه حسش نیست !
- مگه شما نمیخوای قبول شی ؟!
من : نه باب ! آزمایشی اومدم بدم بخندیم :D
- آهان ! مشکلی نداره ! پاشو !
کلا این کنکور بسی مایه ی خستگی شد ! البته نه خودِ کنکور ! اگر مسیر نزدیک بود و اگر صدای این مردک شنیده نمیشد خیلی دلپذیر میبود !
آهان ! راستی وقتی از سالن اومدیم بیرون ، یه سالن ِ مجزا برای دستشویی داشت ! وقتی وارد میشدی ، یه سالن ِ خیلی بزرگ روبروت بود ، بعد پله میخورد میرفت پایین ، اونجام یه سالن ِ خیلی بزرگ بود ، بعد سمتِ راستش دستشویی ها بودن ! پسر خیلی خفن بود ! هم خیلی بزرگ بود ، هم روشن و هم یه نفر هم اونجا وجود نداشت ! یه جای فوق العاده مناسب بود برای ... هوم کلا میگم :D
میخوام به عنوانِ حسن ِ ختام ِ پستم یه شعر بنویسم از جلال برجیس قهفرخی ! قشنگه !
بخت اگر یار شود ، باز به چنگ آورمش
با نوای نی و تار و دف و چنگ آورمش
آنکه دوش از بر من رفت به صد قهر و عتاب
ناید امروز گر صلح ، به جنگ آورمش
او در این رنگ که نیرنگ کند آمدنش
من در این فکر که در بر به چه رنگ آورمش
رفت اگر نام ز کف ، باز سلامت سر نیرنگ
نام را باز به دست از ره ننگ آورمش
آوخ این عمر گران شد ز کف ارزان برجیس
نیست ممکن ، که دگر بار ، به چنگ آورمش
و آنچه باقیست گذر میکند اینک به شتاب
با چه نیرنگ ، رفیقان! به درنگ آورمش
پ.ن : دوستانی که میگن آپ نمیکنی و این حرفا ! آقا من پایه ام برای نوشتن ! سوژه دارید بدید بگید من پست بزنم همینطوری هی :D